۱۳۹۳ خرداد ۲۹, پنجشنبه

اعترافات حسین بروجردی
ماجرای آتش زدن سینما رکس آبادان
براستی  نوشتن مقاله در مورد امرداد ماه برایم مشکل بود که کدام یک از رویداد هائی که در امرداد ماه اتقاق افتاده را حضورتان  پیشکش کنم.
عجبا مگر می شود باور کرد ملتی این چنین گذشته پر اشتباه داشته باشد.
قیام می کند برای بر قراری مشروطیت ولی سبب می شود 5 آخوند معلوم الحال بدون انتخابات  به  عنوان نماینده به مجلس شورای ملی می روند تا کنترول کنند که  قوانین مجلس  شورای  ملی  در تضاد با قوانین اسلام  نباشد و آن وقت  هر سال روز 14 امرداد   را جشن مشروطیت می گیرد.
دو پادشاه ایران ساز پهلوی در امرداد ماه و  خارج از  ایران  به ابدیت پیوستند. و پیکر پاک آن دو در خارج از ایران است و آرامگاه رضا شاه در ایران  را خراب کرده اند دیگر برای چنین ملتی چه ارزشی دارد که از خدمات رضا شاه و محمد رضا شاه بنویسیم.
 در  مورد  28 امرداد 1332 بنویسم که شاه بر علیه نخست وزیرش محمد مصدق کودتا نکرده است. وقتی پادشاه برابر قانون حق انتخاب و عزل نخست وزیر را دارد دیگر بحثی  نیست  فقط می توانم بگویم در  25 امرداد 1332 بنا به فرمان محمد رضا شاه  محمد مصدق  از نخست وزیری عزل شد  و هر اقدامی که از 25 امرداد تا 28 امرداد  انجام داده است غیر قانونی و یاغیگری بود. بهمین دلیل در دادگاه نظامی بعنوان یاغی محاکمه شده بود.
 ولی در امرداد ماه سال 1357 تراژدی و یا هولوکاستی توسط آخوند ها  در ایران اتفاق افتاد که هیچ دلیلی نمی توانیم برای آن جنایت  بیان کرد و آن آتش زدن سینما رکس آبادن بود که حدود 450 زن و مرد و کودک بیگناه  در آن سوختند و جزغاله شدند.  بنا بر این شرح ماجرای آتش زدن  سینما رکس آبادان را برای امرداد ماه  انتخاب کردم که  هم برایم  آسان است و هم مشکل.
آسان است از این جهت که مطمئن هستم خوانندگان محترم بیشتر و بهتر از من با این موضوع  آشنا  هستند و آنچه بنویسم  مروری است بر دانستنی  های  خوانندگان  و هم  درس و عبرتی است برای نسل های آینده. چرا  سخت و دشوار است؟ برای اینکه  بعد از 36 سال هنوز آن جنایتکاران در قدرت هستند و هر روز جوانان نازنین ایران را دسته جمعی در ملا عام  اعدام می کنند و یا در زندان ها صد ها بلا سر آن ها می آورند و زندگی را برای ملت ایران با قوانین واپسگرای اسلامی خود  سخت و دشوار کرده اند و چوب حراج ایران عزیزمان را زده اند و دارند  ایران را بگورستان تاریخ می اندازند. بنا بر این به شرح ماجرای آتش زدن سینما رکس آبادان می پردازم. ابتدا این سوال وجود دارد چرا از بین تمام شهر های ایران سینما رکس آبادان را برای هدف پلیدشان انتخاب کردند. ؟
جواب چنین می تواند باشد. در آن روز ها که شهر  های ایران در آتش  هرج و مرج و اعتصابات  قرار داشت تنها مردم  آبادان بود ند که هیچ خود را وارد تضاهرات و اعتصابات  نکرده  بودند.  بنا بر این  با  تهمت  زدن آتش  زدن سینما رکس آبادان  بوسیله ساواک می خواستند احساسات مردم آن منطقه را بر علیه شاه و حکومتش بر انگیزند.  
شرح آتش سوزی سینما رکس آبادان
آتش زدن سینما رکس آبادان را می توان هولوکاست ایران نامید که آخوند ها دد منش و جانی  برای رسیدن به هدف پلیدشان از روی اجساد سوخته شده عده ای بیگناه در سینما رکس آبادان به قدرت رسیدند.
در کتاب اعترافات آقای  حسین بروجردی  فردی بنام شهاب  با مقامات رده  بالای آخوند ها در تماس است. بنا بر این لازم است ابتدا حسین بروجردی و شهاب را بشناسیم و از انگیزه آنها مطلع شویم.
حسین بروجردی کیست:  حسین بروجردی مسلمان زاده ای بود که به او تلقین شده بود در اسلام جائی برای زور و بی عدالتی وجود ندارد و امیدوار بود در سایه دین اسلام مردم در آرامش و رفاه به سر برند. بنا بر این  پیش از کودتای خمینی گجستک در سال 57 برای برقراری چنین اسلامی در جهان در دام عوامفریبان ، شیادان و دین فروشان اسلام افتاد. و در ابتدای کودتای خمینی جزئی از ساختار رژیم آخوند ها بود.
 شهاب کیست:  شهاب در نجف درس طلبگی خوانده بود و نام واقعی او عبدالوهاب نجفی بود و از رانده شدگان عراق بود. بعد از آمدن به ایران و جذب شدن به گروه های اسلامی به طریقی به لبنان و عراق رفت. در عراق با خمینی که در تبعید بسر می برد رفت و آمد پیدا کرد و از مریدان پر و پا قرص خمینی شد. با خمینی به ایران آمد و گروه توحیدی شهاب را تشکیل داد و از آن زمان اسم او را شهاب گذاشتند و با حسین بروجردی آشنا شد. حسین بروجردی ماجرای آتش زدن سینما رکس آبادان را چنین تعریف می کند.
اوایل خرداد ماه سال 1357 شهاب به  حسین بروجردی گفت برای یک مسافرت باید برویم که حدود ده روز طول می کشد. حسین بروجردی می پرسد کجا باید برویم. گفت جنوب ولی دقیقاً نه گفت کجا است. از طرف ارتباطات شهاب یک پژوی سفید رنگ به آنها دادند که با آن مقداری مواد آتش زا را ببرند حسین بروجردی می گوید  این مواد آتش زائی که می خواستیم ببریم تا زمانی که جدا از هم بودند هیچ خطری نداشت. بنا به توصیه  موسی بهنام کلیمی که می خواست این مواد را به ما بدهد گفت بهتر است مواد آتش زا را در ظرف های پلاستیکی نگذاریم بنا بر این ظرف های نشکن بما داد و گفت رویش اسفنج ببندیم که صدمه نبیند. ما حدود شش کیلو از دو ماده خریدیم که در شش ظرف نشکن ریخته سر پوش آنها را  رنگ کردیم تا بدانیم درون هر ظرف کدام ماده قرار دارد. قبلاً موسی بهنام کلیمی  به ما  فرمول داده  بود که چه  مقدار از هر ماده  مخلوط کنیم و چه قدر طول می کشد تا آتش بگیرد. شهاب ماشین را در گاراژی که در وسط خیابان بوذرجمهری بنگاه مصالح ساختمانی حاج آقا رحمانی   گذاشته بود تا روزی که بخواهیم برویم. حاج آقا از خر مقدس های معروف منطقه بود و بعداً فهمیدم او عضو هیئت موتلفه است. شهاب حدود 20 دقیقه با حاجی رحمانی صحبت کرد در همین موقع یک آخوند عمامه سیاه و عینکی آمد. اولین بار بود که می دیدم آخوندی پیپ می کشید. شهاب مرا معرفی کرد و حاج رحمانی هم آخوند را نشان داد و گفت حاج آقا  عبدالله ،  من تعجب کردم چون معمولاً آخوند ها را این طور معرفی نمی کنند.  حاجی رحمانی اطلاعاتی در مورد کاغذ خرید ماشین و شماره تلفن و آدرس خریدار را به شهاب داد. تا این جا حاج آقا عبدالله صحبتی نکرده بود موقع خدا حافظی حاج آقا عبدالله پاکتی از جیب خود در آورد و گفت این امانت را بدهید به حجت الاسلام موسوی تبریزی یا حاج آقا جمی. از آن جا ماشین را برداشتیم از گاراز که آمدیم بیرون از شهاب پرسیدم اسم این حاج آقا عبدالله چیست ؟  گفت بعداً می فهمی. با شهاب صحبت کردیم که چه جوری میرویم و با کی ؟ شهاب گفت هر چه کمتر  باشیم بهتر  است. یکی دو نفر دیگر  با  اتوبوس  یا هوا پیما می آیند آنجا تا اگر لازم بود به ما کمک کنند. قرار شد محمود با ما باشد و سید رضا که کمی درشت است  با اتوبوس برود آبادان. دیگر فهمیده بودیم به آبادان می رویم. قرار ها را گذاشتیم که من  و محمود و شهاب سوار ماشین شدیم و بطرف آبادان راه افتادیم. نزدیکی های اندیمشک بغل گاراز تی. بی. تی خوابیدیم. نزدیکی های صبح بود که شهاب چند تلفن به افراد زد و بعد رفتیم آبادان. در آبادان رفتیم منزل آقائی بنام  ر. ل خانه تر و تمیز و بزرگی داشت برایمان غذا آورد کمی نشستیم سید رضا هنوز نرسیده بود. ساعت 6 ، 7 بعد از ظهر بود که دو آخوند آمدند یکی آخوند موسوی تبریزی که امام جماعت مسجد بهبهانی ها بود و دیگری آخوند جمی با شهاب صحبت کردند. ماشین  هم در حیاط آن خانه بود. شهاب گفت می توانیم وقتی کسی این جا نیست مواد را تحویل دهیم صاحبخانه که حدود 35 ساله و تقریباً نیمه چاق و قد متوسط بود بلند شد و تلفن زد بعد از نیم ساعت یک وانت آمد که راننده اش در بازار آبادان کار می کرد و اسمش تکب علیزاده بود.و یک نفر دیگر با او بود بنام سید آقا که لولهنگ دار مسجد بهبهانی ها بود ما وسائل را تحویل آنها دادیم. شهاب با آخوند موسوی تبریزی و آخوند جمی صحبت کرد و همان پاکتی را که آخوند حاج عبدالله داده بود به آخوند موسوی تبریزی داد. روی پاکت چسب زده بودند که اگر کسی  پاکت را باز می کرد آن  نوشته  به هم  می خورد و  معلوم  بود  پاکت را باز کرده اند. حاج آقا موسوی تبریزی تشکر کرد و گذاشت توی جیب عبایش. یک پاکت هم حاج رحمانی داده بود که شهاب آن را هم به او داد. هردو حاج آقا ها رفتند. شهاب  گفت ما  این جا هستیم تا  فردا که  حاج آقا بگوید با ید چه کنیم. ساعت 3 بعد از ظهر هواپیما می آمد رفتیم فرودگاه و سید رضا را بر داشتیم و به همان خانه بر گشتیم ساعت 9 شب آخوند موسوی تبریزی و حاج آقا جمی آمدند آقای رشیدیان و شخصی بنام کیاوش هم با آنها بود. آن ها شروع کردند با شهاب صحبت کردن بعد آمدند به اتاقی که ما بودیم سید رضا را به آنها معرفی کردیم. آخوند موسوی گفت فردا صبح زود دو نفر می آیند این جا که با شما جائی بروند اگر مسئله ای بود من با شما تماس می گیرم. دیگر صحبت خاصی نکرد و رفت وقتی داشت می رفت به شهاب گفت من همه چیز را همان طور که شما گقتید ترتیبش را می دهم. او رفت یک ساعت بعد برای ما از بیرون غذا آوردند. شهاب گفت دو نفر می آیند یاد بگیرند که چطور از مواد آتش زا استفاده کنند. حسین بروجردی از شهاب پرسید اینها می خواهند با این مواد چکار کنند ؟ شهاب گفت کار خاصی نمی خواهند بکنند مثلاً جائی مثل عرق فروشی را آتش می زنند که وحشت ایجاد شود. ( توضیح: پیش از کودتای آخوندی خمینی در خانه رشیدیان  جلسات قرائت قرآن بر گزار می شد بعد ها رشیدیان از اصلاح طلبان جمهوری اسلامی شد. کیاوش هم پس از کودتای آخوندی خمینی مدتی فرماندار بود و سپس بعنوان نماینده اهواز در اولین مجلس شورای اسلامی بخوانید طویله اسلامی نماینده شد )
شهاب گفت باید از این طرف یک چیزهائی به تهران ببریم. بروجردی پرسید چی ؟ شهاب گفت اسلحه گفتم ما که جا نداریم شهاب گفت می گذاریم زیر ماشین که جا سازی شده محفظه خالی دارد.
ملاقات حسین بروجردی  با حاج عبدالله:   روز 22 بهمن 57 ساعت چهار بعد از ظهر در گیری شدیدی در تهران  اطراف مجلس شده بود شهاب گفت در آنجا دارند مقاومت می کنند برویم آنجا. شهاب  و سید رضا رفتند  به  پشت  بام  مسجد   سپهسالار  و تیر اندازی می کردند بطرف مجلس و من بیرون بودم. آنجا یک منبع سوخت رسانی برای مجلس بود. همین طور که ایستاده بودم دیدم حاج آقا عبدالله هم آنجاست. به هوای اینکه بروم با او سلام و علیک کنم نزدیکش دویدم گفتم حاج آقا سلام علیکم می خواستم بگویم شما اینجا چه کار دارید که او با زرنگی دستش را آورد ضمن دست دادن خودش را حاج عبدالله معرفی کرد. با او حال و احوال کردم دست دادم. حاج عبدالله ماشین شورلت قدیمی داشت پر از اسلحه های غارت شده ارتش بود. با حاج آقا عبدالله فرد دیگری بود بنام طهماسبی که برادر خلیل طهماسبی بود. ( توضیح: خلیل طهماسبی قاتل سر لشگر حاجعلی رزم آرا نخست وزیر پیشین ایران بود  ) حاج عبدالله را دیگر ندیدم تا زمانی که در سپاه بودم. یک روز برای حفاظت یکی از مقامات چند نفر را خواستند پرسیدم برای چه کسی ؟ گفتند آقای سید علی خامنه ای. گفتم سید علی خامنه ای کدام است. گفتند از یاران قدیمی امام است. گفتم آدرسش را بدهید. آدرسش را دادند مدرسه رفاه البته خانه اش آنجا نبود من سه نفر برای محافظت ایشان کاندید کردم و آنها را بردم به مدرسه رفاه. آنجا دیدم سید علی خامنه ای یار قدیمی امام همان آخوند حاج عبدالله   است که پیپ هم می کشید.
سینما رکس آبادان را دقیقا در 28 امرداد سال 57 آتش زدند و 400 ، 500 نفر کشته و جزغاله  شدند  تا  بیندازند گردن رژیم  محمد رضا شاه پهلوی. آقای حسین  بروجردی می گوید سینما رکس آبادان را با همان موادی که ما به آبادان بردیم آتش زدند. زیرا غیر از آن مواد با چیز دیگری نمی شد. اگر بنزین یا تیتر و یا هر مواد آتش زای دیگر غیر از این مواد شیمیائی می ریختند بو می داد و مردم حتماً می فهمیدند. تازه اگر چیز دیگری می ریختند  چگونه  می خواستند  مشتعلش کنند  باید کبریت  می زدند آن  وقت مردم می دیدند.  تازه  بنزین  و مواد  دیگر به  این  سرعت  و گستردگی  آتش  سوزی ایجاد نمی کرد. توجه شود  همان نامه ای که حاج عبدالله ( سید علی خامنه ای ) به شهاب داد تا در آبادان به آخوند موسوی تبریزی بدهد فتوای آتش زدن سینما رکس آبادان بود. نکته شرم آور تراژدی سینما رکس آبادان این است که عمداً در های سینما را از پشت بسته بودند تا مردم نتوانند خارج شوند تا ابعاد فاجعه بیشتر شود
آنطور که در روزنامه ها نوشتند همه سینما یک جا سوخته بود ، با فرمول این مواد که توسط موسی بهنام کلیمی بما آموخته بود و آشنائی که ما با طرز سوخت آن مواد داشتیم سبب شد  سینما رکس با این مواد آتش گرفته است.
آخوند سید حسین موسوی تبریزی که در سال 1359 مسئول دادستانی انقلاب تبریز بود از تبریز به آبادان می فرستند تا خودش که به همه امور آگاهی دارد از نزدیک در جریان آن قرار داشته باشد و  سر و ته قضیه را هم بیاورد.
حسین تکب علیزاده در دادگاه می گوید با سه نفر دیگر به نام های فرج الله بذر کار- یدالله و فلاح سینما رکس آبادان را با مواد شیمیائی آتش زده است یک نکته مهم این است که پس از انقلاب تا روز دادگاه که با فشار و پیگیری و تحصن چندین ماهه بازماندگان قربانیان سینما رکس صورت گرفت از ده ها متهم سخن گفته می شود و افرادی را که ربطی به ماجرا نداشتند برای بازپرسی احضار می کنند ولی مطلقاً از حسین تکب علیزاده که به اصطلاح متهم ردیف اول این جنایت بود نامی برده نمی شود هم چنین از متهمان اصلی که در جایگاه حاکم شرع و ارکان سیاسی کشور تکیه زده اند مانند آیت الله علی خامنه ای ! ! تکب علیزاده نامه ای بمادرش نوشته است. در این نامه نوشته است ارتجاع خواه نا خواه مرا خواهد کشت و از من نام ننگینی به جا خواهد گذاشت. این رژیم ( آخوندی ) می خواهد مرا به رژیم سابق ربط دهد و از عوامل آن بداند. کیهان شنبه 8 شهریور 1359 .
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است
به امید بیداری و آگاهی ملت بی یار و یاور و ستم کشیده  ایران
محمد مجزا


۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

شعبده   باز
وقتی تاریخ و رویداد های یک قرن گذشته ایران را که برعلیه دو پادشاه ایران ساز رضا شاه و محمد رضا شاه پهلوی  را مرور کنیم متآسفانه انگار به تماشای نمایشی نشسته ایم که با تمام ضوابط انسانی و جهانی سر ستیز دارد.
اکنون کشور های استعمارگر به اصطلاح برای تنبیه نوکران دست نشانده خود یعنی رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی از گزینه تحریم اقتصادی دارند استفاده می کنند. اگر این گزینه را خوب بنگریم هیچ لطمه ائی به منافع کشور های استعمار گر وارد نمی کند و تقریبآ سپر محافظ برای رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی است و فاز اول پروژه ائی است که ملت ایران را بسوی فقر و فلاکت و نابودی کشاند. یعنی همان سیاست کلی مثلث شیطانی اسرائیل ، انگلستان و آمریکا.
در سال 1357 خورشیدی ایران مجدداً مورد حمله و تجاوز تازی پرستان لگن به سر قرار گرفت که می توان آن را قادسیه دوم نامید با همان ابعاد جنایت ، غارت ، قصاص ، سنگسار و توحش قادسیه اول و گروهی آخوند بی صیرت ایران عزیز و آباد و ملتی که از رفاه نسبی بر خوردار بودند را به اسارت گرفتند و بخاطر خوی وحشیگری که دارند دست به جنایتی زدند که روی هر حیوانی را سفید کرده اند. نه تنها ثروت و منابع ایران را غارت می کنند. بهر بهانه در تلاش برای نابودی آثار باستانی می باشند و از همه مهمتر تهاجم به فرهنگ و هویت ملی ما می باشند و در صدد نابودی فرهنگ درخشان که یادگار نیاکانمان می باشد هستند.
آخوند اشغالگر نام حکومت خود را جمهوری اسلامی گذاشت تا بتواند زیر نام الله منابع ایران را غارت کند ، اعدام های دسته جمعی انجام دهد ، قانون قصاص را انجام دهد سنگسار کند. آخوند حاکم  بر ایران بیشتر از هر شعبده بازی با نمایش های دروغین در حال تلاش است چشم و خرد ملت را بسته و با سر گرم کردن چاه جمکران و این قبیل خرافات همه را منتر خود کرده است.
 آخوند مانند یک شعبده باز است او می خواهد کالائی که مردم ندیده و نمی شناسند را در سیاه چال ترس به گروگان گیرد. آخوند نیرنگ باز شیاد از انسان آزاد که می باید پژوهشگر و جوینده باشد برده ائی گوش بفرمان سازد. این طایفه شیاد نیرنگ باز 1400 سال است در بین ایرانیان حضور مستقیم دارد و می خواهد تحت قوانین اسلام  همه امور ما را تحت کنترول خود  در آورد.
 همه این درد ها را می دانیم چاره چیست ؟
یکی از اصول زندگی اجتماعی خود شناسی و دشمن شناسی است. بخصوص شناخت دشمنانان دوست نما است مانند آخوند ها که دشمن مال و خرد مردم می باشند. وقتی این شناخت ها انجام شد آن وقت باید مبارزه بنیادی را شروع کنیم و با دشمنان به مبارزه برخیزیم.
اکنون که ملت ایران مورد حمله تازیان لگن به سر قرار گرفته است و آخوند های اشغالگر در صدد نابودی فرهنگ ، محیط زیست ، منابع زیر زمینی و همه هستی و ثروت طبیعی ایران  هستند و این همه بدبختی ، آوارگی ، معتاد کردن جوانان دختر و پسر ایرانی هستند و زندگی حقارت بار برای ایرانیان درون و برون مرز فراهم کرده اند باید از خواب غفلت و بی تفاوتی در آئیم و با خود به این سرنوشتی که داریم بیندیشیم که چرا کشور های استعمار گر و اسلام ما را به این روز نشانده اند در صورتی که روی غنی ترین منابع نفتی و گاز نشسته ایم ولی مردم برای تآمین هزینه زندگی خود مجبورند کلیه خود را بفروشند و یا دختران خرد سال خود را به شیخ نشین های شهوت ران خلیج فارس بفروشند و هزاران کودک معصوم در ایران گرسنه باشند و روی کارتن در خیابان ها بخوابند که بنام کودکان کارتن خواب معروف شده اند.
لذا یکی از راه های نجات  این است که با دشمن 1400 ساله خود که اسلام و آخوند های شعبده باز  شیاد  که متولیان اسلام هستند به مبارزه برخیزیم و برای آزادی کشور خود سر بر دامان کشور های استعمار گر بخصوص مثلث شیطانی  اسرائیل .  انگلستان و آمریکا نگذاریم. فقط با همت خود و سایر میهن پرستان تلاش کنیم ایران عزیزمان را  آزاد کنیم. زیرا نسل ما به ایران و دو پادشاه ایران ساز رضا شاه و محمد رضا شاه بد کردیم آنچه نباید کردیم.
 ای که پنجاه رفت و در خوابی.     مگر این چند روزه در یابی.
آن چه باید  به نوشته ام  اضافه کنم.  این است که  ایران  بی عمامه  و آخوند  حق مسلم ماست.
به امید بیداری  و آگاهی ملت ستم کشیده و بی یار و یاور ایران
محمد مجزا


۱۳۹۳ فروردین ۲۹, جمعه

تیمسار  شما  چرا  ؟
چندی پیش یکی از دوستانم کتابی  بنام ( تیمسار شما چرا ؟ ) را بمن هدیه کرد. کتاب را شروع به مطالعه کردم مطالب کتاب بسیار جالب بود و  خاطرات شیرین دوران کودکی را بیادم آورد  . وقتی کتاب به پایان رسید تصمیم گرفتم من هم خاطرات و دانستنی های خود را بیان کنم. منتهی  لازم است ابتدا قسمت هائی از کتاب را عیناً برای خوانندگان گرامی  باز نویسی کنم  تا  بیشتر  و  بهتر در مسیر نوشتاری که  حضورتان   پیشکش می کنم  قرار گیرید.
توضیح لازم: آنچه در 22 بهمن 57 در ایران عزیزمان اتفاق افتاد همه افراد آن را انقلاب می نامند. من بر این باورم گروهی آخوند به رهبری خمینی گجستک بر علیه شاه کودتا کردند و حکومت را در دست گرفتند. مانند کودتای حسن البکر و عبدالکریم قاسم در عراق. خیلی ها بر این باورند کودتا فقط توسط ارتشی ها انجام می شود. این باور صحیح نیست. لذا  با اجازه مسئولین و تهیه کننده گان کتاب هر جا در کتاب  واژه  انقلاب بکار برده شده ، من  واژه کودتا بکار می برم.
در سال 1390 برابر با 2011 میلادی کتابی بنام جانبازان آسمان به قلم سپهبد عبدالله آذربرزین یکی از امیران نیروی هوائی شاهنشاهی که در رخداد کودتای آخوندی به رهبری خمینی  به انقلابیون کمک های شایسته ای کرد منتشر شد.
انتشار کتاب با واکنش های منفی تقریباً همه پرسنل قدیمی و همکاران او روبرو شد. در میان افسران حتی یک تن پیدا نشد مهر تآئید بر نوشته های سپهبد آذربرزین بزند. همه جا گفتار از این بود که چرا تیمسار آذربرزین در این سن و سال که بالای هشتاد می باشد و در چنین موقعیت حساس که ایران پیدا کرده و مردم ایران در بدترین شرایط سیاسی و اقتصادی و اجتماعی می باشند دست به انتشار چنین کتابی زده است. در کتاب جانبازان آسمان حتی نامی از یک جانباز آسمان برده نشده و بیشتر حمله به این و تعریف از خود می باشد.  از مجموعه گفته ها به خوبی می شود استنباط کرد تیمسار آذربرزین این کتاب را در رد  همه  اتهاماتی که خیانت  او را به  رژیم  گذشته  و  تحویل  نیروی  هوائی به کودتا چیان در این سال ها به او زده اند نوشته تا با خراب کردن دیگران خود به آبادی برسد اما خوشبختانه او نه تنها در این کار موفق نگردید بلکه سبب شد گوشه های تاریکی از حقیقت  کودتای آخوندی و نکته های نا گفته در مورد روابط این امیر بالا مقام رژیم شاهنشاهی با عوامل اصلی کودتای ویرانگر اسلامی برای همگان روشن و ثبت در تاریخ گردد.
شناخت سپهبد عبدالله آذربرزین از زبان همکاران او
یکی از خلبانان بسیار خوب و زحمتکش ایران که از همکاران سال های طولانی و خیلی نزدیک تیمسار آذربرزین بوده است می گوید. نوشته های کتاب جانبازان آسمان به قلم تیمسار عبدالله آذربرزین سراسر نابجا ، دروغ وبدون دلیل و مدرک می باشد. همان طور که خود خود نویسنده در متن کتاب نوشته است متعهد و معتقد به ارائه دلیل و مدرک نمی باشد. نوشته های این کتاب سراپا تحقیر ، توهین ، کینه ورزی ، دشمنی و نادیده گرفتن ارزش های خدمتی پرسنل نیروی هوائی شاهنشاهی به ویژه امرای آن می باشد. متآسفانه تیمسار آذربرزین انسانی است کینه توز ،عقده ای و موجودی خیلی پیچیده با ادعا های دروغین و بی اساس به جهت انتقام گیری و تصفیه حساب با همکارانش حتی شاه داستان سرائی کرده است.
یکی دیگر از امیران ارتش بنام ( م ) در مورد عبدالله آذربرزین چنین می گوید. در روز های خون و آتش و در آستانه آمدن خمینی به ایران من فرمانده پایگاه شکاری غرب ایران بودم در همان روز ها یکی از خلبانان تحت فرماندهی من بنام سرتیپ آیت محققی نزد من آمد و گفت تیمسار اگر شما زندگی زن و بچه مرا تآمین کنید من به هنگام ورود هوا پیمای خمینی به ایران بصورت انتحاری هوا پیمای شکاری خودم را به هوا پیمای حامل خمینی می کوبم و او را ازبین می برم ! سپهبد ( م ) ادامه می دهد نخست او رانصیحت کردم که از این فکر منصرف شود اما او اصرار به این عمل انتحاری داشت که جان خودش را فدا می کرد . وقتی اصرار او را دیدم بخاطر اینکه مبادا سر خود دست به این کار بزند به او گفتم برویم به دیدار فرمانده نیروی هوائی تیمسار سپهبد ربیعی تا خودش در خواست شما را بشنود و تصمیم بگیرد. فردای آن روز من و تیمسار محققی به تهران به دیدار سپهبد ربیعی رفتیم. از بخت بد یا خوب تیمسار ربیعی گرفتار بود و فرصت دیدار ما را نداشت لذا رفتیم نزد جانشین او سپهبد عبدالله آذربرزین ،  وارد اطاق شدیم من که هم درجه آذربرزین بودم روی مبل نشستم و سرتیپ محققی که درجه پائین تری داشت جلوی در ورودی بحالت خبر دار ایستاد تا من درخواست او را به جانشین فرماندهی هوائی تیمسار آدربرزین بگویم و کسب تکلیف کنم. برای باز کردن سر صحبت و پیش ازمطرح کردن موضوع به آذربرزین گفتم وضع مملکت چی می شود. تیمسار آذربرزین با اشاره دست به عکس بزرگ اعلیحضرت که در پشت سرش به دیوار نصب شده بود گفت بگذار این برود همه چیز درست می شود و کار می افتد دست جبهه ملی !! در حالی که من از سخنان آذربرزین هاج و واج مانده بودم و سرتیپ محققی که اصلاً توقع شنیدن چنین سخنانی را آن هم از زبان جانشین فرمانده نیروی هوائی شاهنشاهی نداشت و آمده بود که اجازه بگیرد برای نجات کشور با کوبیدن خود به هواپیمای خمینی جانش را فدا کند چنان ناراحت شد که سرش را محکم به در ورودی اطاق تیمسار آذربرزین کوبید و بدون ادای احترام از اطاق بیرون رفت. من بلافاصله دنبال او رفتم که مبادا دست به کار خطرناکی بزند. او را سخت ناراحت و آشفته دیدم به او گفتم ناراحت نباش هر طور باشد امروز به دیدار خود تیمسار فرمانده نیروی هوائی تیمسار ربیعی خواهیم رفت و موضوع را با او در میان می گذاریم. از آنجا مستقیم بدفتر تیمسار ربیعی رفتیم که خوشبختانه دقایقی چند وقت آزاد داشت. داخل دفتر او شدیم و کل داستان را از آغاز تا پایان به تیمسار ربیعی گفتم. تیمسار ربیعی که از کار و سخنان تیمسار آذربرزین ناراحت شده بود گفت من بار ها به عرض اعلیحضرت رسانده بودم که آذربرزین   عضو  جبهه  ملی ( توضیح: عضو جبهه  ضد ملی )  است  اما   شاهنشاه  اعتنائی نمی کردند چون خود پادشاه این موضوع را از پیش می دانستند. تیمسار ربیعی در پاسخ در خواست تیمسار محققی گفت چند روز به من فرصت بدهید تا خبرتان کنم و ببینم اوضاع مملکت به چه سوئی می رود.
تیمسار محققی پس از شنیدن پاسخ سپهبد ربیعی کمی آرامش پیدا کرد و هر دو به محل خدمت  خود بر گشتیم.  متآسفانه  حوادث چنان در آن  روز ها سریع رخ می داد  و پیش می رفت که فرصت عمل کوفتن به هواپیمای خمینی توسط سرتیپ  آیت  محققی هرگز بدست نیآمد و محققی آن افسر شجاع و میهن پرست نتوانست به فکر خود جامه عمل بپوشاند.  اما  او از پای  ننشست  و با  شرکت  در  رستاخیز 18 تیر که بنام کودتای نوژه (  توضیح: رستاخیز پایگاه شاهرخی ) معروف گردید دستگیر و اعدام شد.
می دانیم پس از کودتای آخوندی به رهبری خمینی گجستک بسیاری از نظامی ها و سران کشور بوسیله کودتاچیان دستگیر و اعدام شده بودند ولی تیمسار آذربرزین آزاد بود!!
تیمسار ( خ ) خاطرات خود را در باره تیمسار آذربرزین چنین شرح می دهد. من در مرکز فرماندهی ( اتاق جنگ ) بودم تیمسار آذربرزین با یک غیر نظامی جوان وارد اتاق جنگ شد خودم را به مسئول حفاظت رساندم که چرا اجازه دادید برای نخستین بار یک غیر نظامی و ناشناس وارد این جا شود. مآمور نگهبان پاسخ داد چه کار کنم وقتی با تیمسار آذربرزین بود من دیگر نتوانستم جلوی او را بگیرم ! آن جوان را سال ها بعد در همین کالیفرنیا دیدم که در جبهه ملی ( توضیح:  در جبهه ضد ملی )فعالیت داشت.
سپهبد  آذربرزین در کتابش  بنام  جان بازان آسمان درباره این جوان به گونه ای دیگر می نویسد و بجای نام خودش نام تیمسار ربیعی را به عنوان ملاقات کننده با آن جوان می گذارد.
خواهشمند  است  به این  قسمت  توجه  بیشتری  مبذول  دارید.  آذربرزین در کتابش می نویسد هنگامی که در مرکز فرماندهی ( اتاق جنگ ) بودم خبر آوردند شخصی تقاضای ملاقات با تیمسار ربیعی را دارد ! سپهبد ربیعی اجازه داد تا آن جوان وارد شود! وسپس با تیمسار ربیعی اتاق جنگ را ترک کرده رفتند! بعداً شنیدم آن جوان در دفتر آیت اله طالقانی کار می کند و آشنائی ربیعی با او مربوط می شود به 48 ساعت پیش که ربیعی به اتفاق برادرش برای اعلام همبستگی به دفتر طالقانی رفته اند و از آن پس ربیعی را دیگر ندیدم!!! تا اینکه خبر محاکمه او را شنیدم.
خوانندگان گرامی دقت کنید آذربرزین با چه ترفند و دروغی ، کاری را که خودش انجام داده به گردن تیمسار ربیعی می اندازد تا خود را تبرئه کند در صورتی که اگر ادعای تیمسار آذربرزین راست بود و ربیعی با طالقانی و اعضای انقلاب دوست و آشنا بود پس چرا در همان روز های نخست ربیعی را اعدام کردند و آذربرزین را عزت و مقام دادند و به شهادت تیمسار ( خ ) مبنی بر اینکه خودش به چشم دیده جوانی که از دفتر طالقانی آمده در کنار آذربرزین بوده است نه در کنار ربیعی و با آذربرزین اتاق جنگ را ترک کرده نه با ربیعی.
سرهنگ خلبان ( ح ) خاطرات خود را از تیمسار آذربرزین چنین می گوید. زمانی که پادشاه ، ایران را بسوی مصر ترک می کرد به تیمسار آذربرزین که به موقعیت خدمتی و خانوادگی من آشنا بود و دوست خانوادگی بودیم تلفن کردم که با موقعیت خطیری که من داشتم آیا در کشور بمانم یا ایران را ترک کنم. تیمسار آذربرزین پاسخ داد خیر هیچ نگران نباش موقعیت تو خوبست!! چون دولت بختیار رفتنی است!! و بازرگان نخست وزیر خواهد شد!! من درباره شما با مهندس بازرگان صحبت کرده ام آسوده باش !
توجه شود: این ماجرا بین سرهنگ ( ح ) و تیمسار آذربرزین یک ماه پیش از کودتای آخوندی بوده است که هیچ کس و هیچ سیاستمداری در آن زمان نمی توانست وقوع کودتا را پیش بینی کند. اما تیمسار آذربرزین آن را می دانسته و راجع به سرهنگ ( ح ) با بازرگان هم صحبت کرده است. سرهنگ ( ح ) می گوید البته من به گفته آذربرزین اعتماد نکردم و تصمیم به ترک  کشور گرفتم که خوشبختانه درست و بجا بود.
شناخت تیمسار آذربرزین  از زبان خودش
در کتاب  جانبازان آسمان به قلم سپهبد آذربرزین هیچ  نامی از جانبازان آسمان در آن نمی بینید آذربرزین با قطعه شعری کتاب را آغاز می کند که اشاره به شاه دارد. شاه را ظالم ، دزد ، مال پرست می خواند. با انتخاب شعر برای آغاز کتاب می شود فهمید مشکل اصلی آذربرزین شاه است نه جانبازان آسمان ایران. از ایشان می پرسیم که چگونه ایشان در رکاب چنین شاهی تا درجه سپهبدی باقی مانده و خدمت کرده است. همه ماجرا بر می گردد به اینکه شاه بین آذربرزین و ربیعی چرا تیمسار ربیعی را برای فرماندهی نیروی هوائی برگزید و آذربرزین را به جانشینی تیمسار ربیعی گمارد.
آذربرزین در صفحه دوم کتابش می نویسد. در نیمه دوم سال 1332 کوتاه مدتی پس از رویداد 28 امرداد در پایان دوره آموزش خلبانی از آمریکا به ایران برگشتم. فرمانده نیروی هوائی در آن زمان سرتیپ سپه پور خواهر زاده پدر من از پیروان و دوستداران مورد اعتماد محمد مصدق بود که با شکست مصدق او را کنار گذاشته و بجایش سر لشگر گیلانشاه را گمارده بودند. من اولین روز پس از ورودم به تهران پیش از اینکه خودم را به ستاد نیروی هوائی معرفی کنم به دیدار سرتیپ سپه پور رفتم ! من از همان روز نخست متوجه شدم من چیزهائی را می بینم که دیگران متوجه نمی شوند ( از همان روز اول ورودش به ایران خود را بر تر از دیگران می انگارد و منم منم هایش آغاز می شود ) در صفحه 12  کتابش می نویسد، من بر خلاف بسیاری که معتقدند مطالبی را که در کتاب  می نویسند باید مطالبش مستند باشد من به دنبال آن نیستم.
خاطرات اینجانب محمد مجزا  از تیمسار آذربرزین
این خاطرات مربوط به 66 یا 67  سال پیش است یعنی زمانی که من کودکی 10 یا 12 ساله بودم. خوب بخاطر دارم عصر ها در خیابان تخت سرسره که نزدیک میدان بهارستان بود و بعد ها وقتی کاخ مرکزی سازمان برنامه و بودجه در اواسط خیابان تخت سرسره ساخته شد به خیابان سازمان  برنامه  نامگذاری  و معروف  شد  برای  بازی والیبال ، فوتبال و الک دولک به خیابان تخت سرسره می رفتیم. به موازات خیابان تخت سرسره خیابان صفی علیشاه  قرار داشت. چندین کوچه خیابان تخت سرسره را به خیابان صفی علیشاه وصل می کرد مانند کوچه شریعتمدار رفیع و دیگری کوچه ای بود بنام کوچه عرب. در وسط کوچه عرب منزل عبدالله آذربرزین و خانواده اش بود. لذا عصر ها  عبدالله می آمد و با ما فوتبال و الک دولک بازی می کرد. البته عبدالله 5 یا 6 سال از من بزرگتر بود. عبدالله همیشه دوست داشت در بازی ها سر دسته باشد. عبدالله ذاتاً بچه دغل باز و دبه کن و جرزنی بود. بهمین دلیل هیچ یک از بچه ها علاقه نداشتند با او بازی کنند. و یا جزو تیم او باشند بخصوص در فوتبال که به قول معروف خیلی خوره بود. وقتی توپ گیرش می آمد به تنهائی توپ را جلو می برد و به هیچ کس پاس نمی داد و خیلی دوست داشت خودش گل بزند که اکثراً هم نا موفق بود. لذا همیشه بگو مگو و جر و بحث بین او و سایر بازی کنان وجود داشت. و سعی می کرد به هر طریقی جلوی اعتراض  بچه ها را بگیرد. وقتی بچه ها که از دست شارلاتان بازی او ناراحت می شدند  می گفتند برو جلوی مادر و خواهرت که پالانشان کج است را بگیر. من آن روز ها معنی این اصطلاح را نمی دانستم. یکی دیگر از مشکلات بچه ها با عبدالله آذربرزین این بود که گهگاه افراد  بزرگسال و یا جوانان از جا  های  دیگر  می آمدند   و سر کوچه  عرب   منتظر  می ایستادند.  بچه  ها از این آمدن افراد و منتظر شدنشان  ناراحت  و  غیرتی می شدند و شروع به دعوا و کتک کاری و فرار دادن آن ها می شدند. یکی دیگر از مشکلات خانواده آذربرزین این بود که همیشه از داخل منزل آذربرزین سر و صدای و داد و فریاد بگوش می رسید. بهمین دلیل بچه ها از خانواده آذربرزین بدشان می آمد و در صدد اذیت و آزار آن ها بودند. مثلاً در منزل را می زدند و فرار می کردند و یا اگر سطلی ، ظرف خاکروبه ای و یا هر چیزی جلوی در منزل آذربرزین بود آشغال ها را جلوی در ورودی  می ریختند  و پیت و  یا ظرف  آشغال را بر می داشتند چند خانه آن طرف تر می گذاشتند و یا آن را می شکستند. از همه بد تر این بود که کلنگ در را که با آن در می زدند را کثافت سگ حتی آدم می مالیدند تا جرزدن و شارلاتان بازی عبدالله آذربرزین را جبران کنند. یک روز با خبر شدم آنها از آن محل به جای دیگری رفته اند و از آن تاریخ هیچگونه خبر از عبدالله آذربرزین نداشتم تا کتاب تیمسار شما چرا ؟ را دریافت کردم و متوجه شدم عبدالله سپهبد شده است و تا توانسته است به دوستانش در نیروی هوائی و به  ایران و ایرانی خیانت کرده است.
کالبد شکافی سپهبد عبدالله آذربرزین
نیاکان ما چه زیبا گفته اند: اصل بد نیکو نگردد آنکه بنیادش بد است.
 اصل و بنیاد عبدالله آذربرزین از بدی ها ، خیانت ها ، زشت کاری ها ، دد منشی ها انباشته شده  و بصورت عقده در آمده بود. در تمام طول عمرش متآسفانه آن ها را با خود حمل کرده بود وقتی فرصت پیدا کرد ذات خودش را نشان داد که چه آدم رذل و پستی است. وقتی تاریخ  پر افتخار آرتش شاهنشاهی ایران را  مورد  بررسی  قرار  دهیم  متوجه می شویم از بالاترین امیران آرتش تا پائین ترین سربازان  هزاران تن جان شیرین خود را فدای حفظ تمامیت ارضی کشور ایران کرده اند. سرتیپ آیت محققی یکی از آنان می باشد که داوطلبانه حاظر بود جان خود را فدای نجات ایران کند که کرد. اما افسوس سه بار به این ارتش جانباز خیانت شده است. بار اول توسط سر لشگر نخجوان ، بار دوم توسط سرتیب درخشان در غائله آذربایجان و بار سوم توسط ارتشبد عباس قره باغی و افرادی مانند روسبی زاده سپهبد عبدالله آذربرزین در کودتای آخوندی به رهبری جرثومه خمینی هندی زاده.
تف بر آن مادر که چنین روسبی زاده را در دامن کثیفش بزرگ کرد.
تیمسار آذربرزین خائن پشت به ملت کرده باید بداند اگرسرلشگر نخجوان و تیمسار درخشان و عباس قره باغی توانستند  ننگ خیانت را بوسیله نوشتن کتاب از پیشانی خود پاک کنند. تیمسار عبدالله آذربرزین هم با  نوشتن کتاب جانبازان آسمان می تواند خیانت های خود را پاک کند. این خیانت کاران باید بدانند نام کثیف آن ها تا ابد مانند  سلمان پارسی در لیست خیانت کاران ثبت است.
ننگ ابدی بر وطن فروشان و خیانت کاران به ایران و ایرانی باد. درود بیکران بر افرادی که در تهیه و چاپ کتاب تیمسار شما چرا ؟ همکاری و تشریک مساعی داشتند. مطالعه کتاب بسیار نفیس ( تیمسار شما چرا ؟ ) را به همه ایرانیان توصیه می کنم.
به امید بیداری و آگاهی ملت ستم کشیده و بی یار و یاور ایران
محمد مجزا




۱۳۹۲ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

اعترافات  حسین  بروجردی
بساز و  بفروشی  هاشمی  رفسنجانی
وقتی  گوشه های نادیده و  نا گفته های کودتای آخوندی خمینی را بر رسی کنیم مواردی را مشاهده می کنیم که به راستی تعجب آور است. چه طور می شود باور کرد که جریان اوضاع آشفته آن روز های  ایران توسط محمد درخشش وزیر سابق آموزش و پرورش بوسیله  آخوند مهدی  بهشتی و فضل الله محلاتی  ساعت به ساعت بدست کودتا چیان می رسید. هم چنین مرتبآ تماس هائی میان خمینی  گجستک و خانم  دوریان  مک  گری مآمور C.I.A ( سیا ) آمریکا جریان داشت. افزون بر این ها خانم دوریان با  شاپور بختیار نخست وزیر مرتبا تماس داشت. همچنین  شاپور بختیار نخست وزیر وقت  خبر هائی که  از اقامت و بیماری شاه در خارج داشت را به خمینی گزارش می داد. براستی محمد رضا شاه پهلوی به کی می توانست اعتماد کند ؟ به وزیرش به نخست وزیرش.  حرف حرف می آورد. مثلاً آقای حسیبی برادر کاظم حسیبی که یکی از اعضای جبهه ضد ملی ها و از یاران نزدیک محمد مصدق بود  ساکن آمریکا است در یک دعوائی که با  شهرداری  محل  سکونت  خود  داشت 8 – 7  میلیون  دلار  برنده می شود. از آن پول ماهی 4 هزار دلار به آقای شجره مدیر تلویزیون توده ائی همیشه خائن پارس پرداخت می کند تا  بهرام  مشیری  به  تلویزیون  پارس  بیاید  و به رضا شاه  و محمد رضا شاه بی احترامی کند.
آخوند اکبر هاشمی رفسنجانی را بیشتر و بهتر به شناسیم  
غرور و تکبر که خاص آدم های بد سیرت و افراد دون مایه است گهگاه بشکل هائی تجلی می کند که تصور و انتظار آن حتی برای تبلیغ کنندگان و مدیحه سرایان هم ممکن نیست. آخوند اکبر هاشمی رفسنجانی یکی از آن افراد است. اکبر هاشمی رفسنجانی که  ا ز سال ها پیش از کودتای آخوندی خمینی از حمایت کشور های استعمار گر بخصوص اسرائیل بر خوردار بود. او را از مسیر عقل به منجلاب غرور و تکبر و رذالت و پستی کشید. آنچه را که ما در دوره تاریخ سیاه و پر از فریب و نیرنگ و عوامفریبی از آخوند ها به چشم دیده و یا شنیده ایم. یک هزارم تبهکاری هائی است که آنها در زمان قدرتشان مرتکب شده اند.  هنگامی که حکومت زور و جنایت وکشار آخوند ها در میهن عزیزمان به گورستان تاریخ فرستاده شود. آن زمان ما بگونه کامل از جنایت ها و خیانت ها و وطن فروشی های وحشتناک آخوند ها با خبر خواهیم شد. در این نوشتار با  گوشه هائی از جنایت ها  و خیانت ها و وطن فروشی های اکبر هاشمی رفسنجان  مطلع خواهیم شد.
هاشمی  رفسنجانی وقتی  می خواست  زن  بگیرد پول  عروسی نداشت می رود  یک بار پسته  را نسیه  می خرد و نقد می فروشد و خرج عروسی اش را این طوری فراهم می کند. سوال در این است.  این آدمی  که در   این شرایط مالی  بود  چه طور  این  قدر پولدار می شود ؟ الان که  ایران ما اوست.
 بعد از شورش 15 خرداد سال 1342  که خمینی به عراق تبعید شد. عده ای از روحانیان در نشست هائی به بررسی واقعه 15 خرداد پرداختند و به دو راه حل برای مبارزه با رژیم شاه رسیدند. یکی مبارزه مسلحانه و چریکی   و دیگری از راه  تبلیغات. آخوند   محمد  بهشتی  در مورد  مبارزه  مسلحانه می گوید مبارزه مسلحانه ، دوری از خانه و خانواده دارد، زندان دارد ، کشتن و قتل و درگیری دارد. ولی کار تبلیغاتی و آگاهی  دادن  است که خطری  ندارد. یادمان باشد  این تبلیغات مخرب و تهمت زدن ها به شاه و خانواده او بود که  سبب پیروزی کودتای آخوندی به رهبری خمینی گجستک در 22 بهمن 57 شد.
 ابولفضل تولیت که مسئولیت آستان حضرت معصومه در قم  را داشت در سال 42 زمانی که شاه برای بازدید به قم می رود به توصیه خمینی که گفته بود شاه را تحریم کنند گردن می گذارد و در مراسم استقبال شاه شرکت نمی کند لذا او را از تولیت آستان حضرت معصومه عزل می کنند. به این ترتیب  دست ابولفضل  تولیت  از ثروت باد آورده که در خانواده او مورثی بود کوتاه می شود و او تصمیم به مبارزه با شاه می گیرد و به همین دلیل قسمت اعظم دارائی خود را برای مبارزه در اختیار خمینی می گذارد. برای این که به میزان ثروت این آدم پی ببرید همین را بگویم که بعد از مرگش وراث او برادر و خواهرش میروند  پیش هاشمی    رفسنجانی و می گویند اموال ابولفضل تولیت در لندن بالغ بر  چهار صد میلیون پوند است و از رفسنجانی می خواهند که این ثروت.  دولتی اعلام شود. یعنی مدعی شوند  متعلق به جمهوری اسلامی است  تا از پرداخت مالیات معاف شوند. مورد دیگر این است وقتی خمینی در نجف بود ابولفضل تولیت پول و ملک به خمینی بخشید و خمینی همه را داد به رفسنجانی. آخوند بهشتی و سید علی خامنه ای.  وقتی  خمینی  به پاریس  می رود   ابوالفضل  تولیت  را با  صندلی   چرخدار  و    آمبولانس می آورند  پیش  خمینی که  پول کلانی به خمینی می دهد و خمینی  هم تمام پول را می دهد به رفسنجانی برای مبارزه با شاه. ولی رفسنجانی با همکاری  با هنر   یک  شرکت ساختمانی بنام دژ ساز در قم درست می کنند که مسئول و همه کاره اش رفسنجانی بود و شروع می کنند به  بساز و بفروشی.  زمین می خریدند  خانه می ساختند  و  به کسانی  که   خودشان می خواستند می فروختند.  ابولفضل  تولیت پول را داده  بود که در مبارزه  با رژیم شاه بکار بگیرند. ولی آخوند  هاشمی رفسنجانی می زند بکار بساز و بفروشی خودش. ابولفضل تولیت یکی  از چهره های مرموز کودتای آخوندی خمینی بود.  چون از زمان شاه دنبال این بود که خمینی را به میدان بیاورد. ابولفضل تو لیت تا کودتای آخوندی خمینی زنده بود.
 ابولفضل تولیت زن داشت ولی بچه نداشت.  خیلی از کار ها را کودتاچیان خمینی در سال 57  با سرمایه تولیت انجام دادند. و پول های   بازاری  ها را هم   خمینی  بدست همین تولیت می داد. می گویند مدرسه رفاه که امیران ارتش در پشتبام آن تیر باران شدند  هم از همین پول درست شده بود. توجه شود در این مدرسه بچه های آدم های عادی را نام نویسی نمی کردند حتماً باید یکی از فامیل هایش معمم ( آخوند ) باشد. ارجحیت هم با کسانی بود که عمامه سیاه دارند یعنی سید باشند. عمامه سفید ها در درجه دوم قرار داشتند.
تقلب رفسنجانی در سند ها:  رفسنجانی زیر عنوان کار های وقفی و عام المنفعه و اسلامی زمین ها  را به  قیمت ارزان  می خرید.  در سند  ها  هم  مشخصات   زمین را دقیق نمی  نوشت مثلاً می نوشت از رود خانه فلان تا تپه فلان. بعداً رفسنجانی بولدوزر کرایه می کرد و تپه ها را  مسطح   می کرد   و خاک  ها    را   یکی  دو کیلو   متر آن   طرف  تر می ریخت. مسیر رود خانه را هم با آب بند تغیر می داد و می گفت از این تپه تا آن رود خانه مساحت زمین است. طبق سند هم درست می گفت. به این وسیله کلی زمین های مردم را بالا می کشید و با رشوه  و پارتی بازی زمین های  وقفی را به عنوان زمین معمولی می خریدند و بساز و بفروشی می کردند. رفسنجانی همیشه می گفت خیر و شر همه چیز در زمین است و بس. به همین دلیل همیشه دنبال خرید و فروش زمین  بود. در خیابان ناصر خسرو تهران  کوچه ای  هست  به  اسم خدا بنده لو. قسمتی از این کوچه مال حاج مهدی  خدا بنده لو است. رفسنجانی به وسیله انتشارات  علمی با خدا بنده لو ها  آشنا می شود  انتشارات علمی کتاب های اسلامی چاپ می کرد. رفسنجانی به وساطت محمد علی علمی و به  بهانه  این که  عایدات این کار  به مصرف  کار  های  اسلامی می رسد و وقف سیدالشهدا است و نمی شود فروخت. زمین های وقفی را اجاره 99 ساله می کرد و کلمه وقف را در حاشیه سند زمین های وقفی می نوشت ولی بعد از پایان معامله   حاشیه را با  قیچی می برید  ! رفسنجانی با دادن رشوه  کلان ترتیب کار ها را می داد. مثلاً در اداره ثبت کرج  معلوم بود در حاشیه سند نوشته بود وقف سید الشهدا ولی بعداً بریده شده بود و مسئولین ثبت کرج  آن را نادیده می گرفتند.  به این ترتیب رفسنجانی صاحب  تمام زمین می شود  و بعد  از قطعه بندی  زمین.  آنها   را به   چند برابر قیمت می فروخت  و نفع آن به جای  سید  الشهدا به جیب گشاد سید کوسه  رفسنجانی   سرازیر می شد.
ملاحظه می شود شرکت بزرگ دژ ساز را با چند آخوند نمی شد اداره کرد. این جاست که محسن  رفیق دوست وارد کارزار می شود. محسن رفیق دوست  همکار مالی و اقتصادی رفسنجانی است و صاحب امپراتوری بنیاد مستضعفان جمهوری اسلامی است. برادران محسن رفیق دوست در میدان کاه فروش ها  بنکداری داشتند. دستشان را یکی کردند برای کار. یعنی پول و سرمایه و استفاده از امکانات دولتی از  محسن رفیق دوست باشد ولی به اسم کنسرسیوم خدا داد که در رآس آن فاضل خدا داد بود. نماینده محسن رفیق دوست هم در این کنسرسیوم برادر رفیق دوست بود. به علت سو استفاده هائی که فاضل خدا داد کرده بود و گندش در آمد از ایران به آمریکا فرار کرد. رفسنجانی رفیق دوست را وادار کرد که با فرستادن قرآن امضاء شده فاضل را به ایران بر گرداند. رفیق دوست هم با فاضل در آمریکا تماس گرفت و گفت در ایران مسئله و مشکلی نیست و تو هم که کسر پولی نداری و اگر بیائی می توانیم موضوع را حل کنیم. فاضل را خام کردند و او هم فکر کرد پول که دارد که مثلاً جریمه ها را بدهد با خیال راحت به ایران برگشت. به محض  رسیدن   او را گرفتند و  اجازه   دفاع  هم  به او ندادند.  رفسنجانی  و گروهش از نظر سیاسی می خواستند یک نفر را قربانی کنند قرعه به نام فاضل خدا داد افتاد. به این ترتیب هم فاضل خدا داد را از بین بردند هم اموالش که عبارت بود از کار خانه برق ادیسون - کار خانه یخ سازی و زمین های زیاد و ساختمان هائی در خیابان فرشته و دروس را تصاحب کردند.  خانواده  خدا  داد  اصلاً  فکرش   را نمی کردند که فاضل را اعدام کنند که کردند. خانه ای که خمینی در جماران زندگی می کرد رفسنجانی و همین فاضل پیدا کرده بودند. پشت همین خانه فاضل خدا داد یک خانه برای رفسنجانی درست کرد که البته رفسنجانی هم مزدش را داد و او را اعدام کرد.
 توضیحات  اضافی خارج  از اعترافات آقای بروجردی   برای آگاهی  بیشتر:
اکبر هاشمی رفسنجانی از سن 14 سالی که نو جوانی زیبا رو بود برای فرا گیری امور دینی به قم رفت. تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل. شاید وقاحت و بی شرمی هاشمی رفسنجانی بخاطر اقامت او در حجره های قم است که سبب پر روئی و وقاهت او شده است. رفسنجانی در سال 1337 خورشیدی در سن 24 سالگی ازدواج کرد. و دارای 3 پسر و 2 دختر است.
اکبر هاشمی رفسنجانی یکی از چهره های تآثیر گذار در روند کودتای آخوندی به رهبری خمینی و هم چنین دوران پس از آن تا امروز است. هاشمی رفسنجانی یکی از مخالفان برنامه های مترقی و نوگرایانه شاه در ایران مانند انقلاب سفید معروف به انقلاب شاه و مردم بود. و به جرم فعالیت های مخفیانه علیه حکومت محمد رضا شاه فقید به زندان افتاده بود.
اکبر هاشمی رفسنجانی پیوند عمیقی با گروه موتلفه اسلامی داشت که مسئول ترور حسنعلی منصور نخست وزیر بود. هم چنین  از آغاز سال 1350 به گروه مارکسیست اسلامی مجاهدین پیوست. پس از کودتای آخوندی خمینی گجستک اکبر هاشمی رفسنجانی یکی از مهره های بسیار موثر در تمام ارکان رژیم اشغالگر و دد منش جمهوری اسلامی بوده و هست.
 یکی از دلایل کشته شدن صادق قطب زاده علی اکبر هاشمی رفسنجانی بود. پس از اعدام صادق قطب زاده کسی که در برابر محمدی ریشهری تیر خلاص به پیشانی قطب زاده زد.  همین هاشمی رفسنجانی بود.
در اسناد آمده است اسلحه ای که محمد بخارائی حسنعلی منصور نخست وزیر وقت را ترور کرد. علی اکبر هاشمی رفسنجانی تهیه و به محمد بخارائی داده بود.
پس از کودتای آخوندی خمینی. اکبر هاشمی رفسنجانی یکی از اعضای شورای انقلاب اسلامی شد. هم چنین یکی از اعضای موسس حزب جمهوری اسلامی بود. بطور کلی در تمام ارکان رژیم اشغالگر و دد منش جمهوری اسلامی نقش بسیار سازنده داشته و یکی از مهره های اصلی جمهوری اسلامی بوده و هست. شایع است در انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی که طراحی انفجار آن توسط مهندسین اسرائیل طراحی شده بود و حدود 100 نفر از مقامات جمهوری اسلامی به هلاکت رسیدند.   اکبر هاشمی رفسنجانی دست داشته است.
 هم چنین اسرائیل با همکاری اکبر هاشمی رفسنجانی توانست 48 جت جنگی اف 14 را بعد از خروج شاه از ایران را بدزدند. زیرا اکبر هاشمی رفسنجانی و علی فلاحیان وزیر وزارت اطلاعات که خود را به عبای هاشمی رفسنجانی سنجاق کرده بود  و سعید امامی  معاون امنیتی وزارت اطلاعات مثلث کارگزاران سیاست اسرائیل در ایران را تشکیل داده بودند. حتی آخوند محمد ریشهری در زمانی که مسئولیت وزارت اطلاعات را بر عهده داشت. جاسوس بودن سعید امامی را مطرح کرده بود که در پرونده وی موجود بود. لذا متوجه می شویم اسرائیل  در امور ایران نفوذ بسیار زیاد داشته و دارد. هم چنین  از  آخوند هاشمی رفسنجانی کوسه عوامفریب و شیاد هر چه بگوئید بر می آید. اگر خوب بررسی شود متوجه می شویم اکبر  هاشمی رفسنجانی ، بد تر از  دزدان سر گردنه ایران را چاپیده است  و نام کثیف او در کنار 5 ثروتمند دنیا است. یکی از عوامل اصلی  بدبختی و فلاکت ملت ایران همین  اکبر هاشمی رفسنجانی است. گفته  زیبائی از نادر شاه افشار  بیادم آمد که در مورد همه آخوند ها بخصوص اکبر هاشمی رفسنجانی صدق می کند. نادر شاه  می گوید: هر آخوند را باید دو بار اعدام کرد.  یک بار برای  زندگی بی ثمر و بی خاصیت و بی حاصل و مرده خواری او. و بار دوم برای فریب مردم و بلعیدن دست رنج و حاصل تلاش و کار و دارائی آنان. وقتی  تاریخ 500 سال گذشته ایران را مطالعه کنیم ملاحظه می شود هر مقام کشوری و یا افراد عادی که با آخوند در افتاد  ور افتاد. زیرا  پایگاه آخوند ها  افراد واپسگرا ، عقب مانده فکری و خرافاتی مسلمان است. که در کودتای آخوندی خمینی گجستک  در سال 57  ثابت  شد.  نوشتارم را با  شعاری پایان می دهم: ایران بدون عمامه و آخوند حق مسلم ماست. بحث ادامه دارد.
به امید بیداری و آگاهی ملت ستم کشیده و بی یار و یاور ایران

محمد مجزا

۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه


نقش ویران کننده جمهوری اسلامی در ایران و جهان.
 متآسفانه رژیم اشغالگر و دد منش جمهوری اسلامی سی و ششمین  سال اشغال خود را با کوله باری از جنایت های وحشتناک ، و رذالت ها ، اعدام ها ، دزدی ها ، فساد ها ، وطن فروشی و غارت ایران را آغاز کرد.
آنچه را که ما در دوره تاریخ سیاه خود از خیانت ها و جنایت های آخوند ها به چشم دیده و یا  شنیده ایم یک  هزارم  تبهکاری هائی  است که  آخوند های اشغالگر جمهوری اسلامی در مدت 35 سال حکومت خود  مرتکب شده اند. هنگامی که حکومت خونخوار و رذل و فساد آور آخوند ها در ایران عزیزمان به گورستان تاریخ فرستاده شود. آن زمان ما بگونه کامل از وطن فروشی ها و خیانت ها و جنایت های وحشتناک آخوند ها با خبر خواهیم شد.در این نوشتار تلاشم بر این است در رابطه با نقش مخرب جمهوری اسلامی برای ایران و جهان  مطالبی را بیان کنم.  35  سال است حکومت تروریسم اسلامی  کشور ایران  را اشغال کرده  است  و با خشونت  تمام  نه  فقط بر ملت ایران حکومت می کند. بلکه با تکیه بر تروریسم اسلامی زندگی مردم کشور های دیگر بخصوص
منطقه خاور میانه را   به تباهی کشانده است
رژیم جمهوری اسلامی مهمترین حامی جریانات تروریستی در لبنان- عراق- سوریه- افغانستان- فلسطین- و سایر کشور های جهان می باشد. بسیاری از جریانات تروریستی اسلامی مانع  دستیابی خاور میانه  به صلح  و آرامش و آزادی  هستند  که  توسط  رژیم دد منش جمهوری اسلامی ایجاد و سازمان یافته اند.
ملاحظه می شود رژیم جمهوری اسلامی با تکیه بر تروریسم و خشونت  سازمان یافته ، گروگانگیری و قلدری حکومت خود را سر پا نگه داشته است. زیرا  خمینی گجستک و سایر مسئولان جمهوری اسلامی اطمینان داشته و دارند امریکا به هیچ عنوان علیه حکومت مذهبی آن ها به شدت عملی که موجب سقوط قدرت آن ها گردد دست نخواهد زد.   چندین بار صریحاً شنیده ایم که گفته اند امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند. ابلیس خمینی و سایر مسئولان جمهوری اسلامی بخوبی می دانسته و می دانند دولت امریکا و غرب استعمارگر برای نفوذ قدرت مذهبی آن ها در خاور میانه بخصوص در  جامعه فریب خورده ایران ارزش فوق العاده ای قائل است. و ناز و کرشمه ها و شرارت های آن ها را چون فرزند خوانده بی ادبی که هنوز راه و رسم نزاکت و تربیت نیاموخته است را تحمل خواهند کرد. که 35 سال است کرده اند.
  ملت ایران بخصوص رسانه های گروهی که مرتباً بر تعداد آن ها اضافه می شود  با پخش برنامه هائی به زبان های انگلیسی و سایر زبان ها باید مردم جهان را در مسیر جنایت ها و اعدام ها    و رذالت و وطن فروشی رژیم  اشغالگر و دد منش جمهوری اسلامی قرار دهند و از مردم جهان بخواهد دولت های خود را برای قطع ارتباط سیاسی و دیپلماتیک این رژیم آدمکش و فساد آور  را تحت فشار قرار دهند.
  باید رژیم جمهوری اسلامی با این همه جنایت و اذیت و آزاری که بر اقلیت های مذهبی و دیگر اندیشان وارد آورده و وارد می آورد صد ها  برابر بیشتر از آپر تاید آفریقای جنوبی در دوره های قبل تحت فشار و انزوای سیاسی قرار گیرد و بخصوص از سازمان ملل متحد اخراج شود.
به نظر من ارتباطات دولت های غربی  بخصوص کشور های استعمار گر و  حمایت از  این حکومت فساد آور  و  بده  بستان و سازش با آن ضمن این که امنیت ملت شان را به خطر می اندازد.  باعث بقا و  سر پا  ماندن  این  حکومت جانی آدم خوار می شود.
 ملت ایران بار ها بر علیه رژیم اشغالگر و دد منش جمهوری اسلامی سازمان یافته بپا خواسته و دست به اعتصاب و تظاهرات و مبارزه زده اند و ده ها هزار نفر از جوانان نازنین دختر و پسر ایرانی به خاطر این مبارزه و مقاومت قهرمانانه یا اعدام شده و یا در زندان های جمهوری اسلامی بسر می برند و بیش از 200 نفر از افراد اپوزیسیون ایران در خارج  از کشور  توسط  تروریست های  سازمان  یافته جمهوری اسلامی  به قتل  رسیده اند.   مانند علی اکبر طبا طبائی- ­ کوروش آریا منش _ فریدون فروخ زاد – سیاوش بشیری و غیرو.
روش رژیم اشغالگر و آدمخوار جمهوری اسلامی برای نگه داشتن خود در مقابل اعتراضات و قیام های ملت ایران.  سرکوب مردم –  اعدام - زندان – تجاوز به جوانان دختر و پسر در زندان ها و به فقر کشیدن مردم و ایجاد روب و ترس در جامعه است کشوری  که  دارای   بزرگترین  منابع  نفت و گاز در جهان  و سایر معادن است. چطور می شود 60 در صد از ملت ایران زیر خط فقر قرار دارند و گرسنه هستند. و از سوی دیگر می بینیم و می شنویم  رژیم جمهوری اسلامی دزد ، فاسد و جنایت کار  ثروت ایران را یا غارت می کند و یا برای ماندگاری خود به کشور های استعمار گر حراج  می کند مانند منافع ایران در دریای مازندران و خلیج همیشگی فارس و غیرو.
ملت ستم کشیده و بی یار و یاور  ایران از تمام ملت های جهان می خواهد ملت ایران را یاری و حمایت کنند و نگذارند با بر قراری چنین دیپلماسی و بده بستان خشونت بار و بدور از اخلاقیات باعث تقویت موقعیت این رژیم ضد انسانی و واپسگرا بشوند.
در سال 1979 میلادی زمانی که کشور های استعمار گر غرب خمینی گجستک را از پاریس به تهران اعزام کردند نه مردم ایران از نقشه و توطئه های طراحی شده غرب و خمینی اطلاع داشتند و نه مردم جهان.
امروز بعد از 35 سال هم مردم ایران آگاه هستند و می دانند کشور های استعمار گر غربی بخصوص اسرائیل تازه بدوران رسیده و توطئه گر  چه نقشه های شومی برای نابودی ایران دارند و هم مردم جهان مطلع اند که سازش و زد و بند با یک حکومت تروریست به ضرر مردم جهان است.
35 سال پیش مردم ایران نمی توانستند دست یاری به سوی مردم جهان و سازمان های سکولار و مدافعین حقوق بانوان و دانشجویان و یکایک مردم جهان دراز کنند. ولی امروز با این همه جنایت و رذالت و ترور هائی که جمهوری اسلامی در هر گوشه جهان انجام داده است. ملت ایران می تواند دست یاری بسوی مردم جهان دراز کند و از آنها یاری بخواهد. و آنها با وارد آوردن فشار سیاسی بر دولت های خود از ملت  ایران بمعنای واقعی حمایت کنند. زیرا که رژیم اشغالگر و ترور پرور جمهوری اسلامی دیگر یک دشمن ملت ایران نیست بلکه باعث عدم امنیت – نقض حقوق مدنی مردم و آشوب و در گیری  و توسعه  فساد بخصوص مواد  مخدر در جهان است.  با  این  شعار  نوشتارم  را  پایان می دهم. ایران بدون آخوند عمامه ائی و فوکلی و مداح های شیاد عوامفریب   حق مسلم ملت ایران است. به پایان آمد این دفتر حکایت هم چنین باقی است.
به امید بیداری و آگاهی  و رهائی ملت ایران
محمد مجزا


۱۳۹۲ دی ۳۰, دوشنبه

سر گذشت  واقعی  یک  دختر  ایرانی
یکی از عواقب مسلم فقر و اعتیاد فحشا است. بیاد داریم جمهوری اسلامی در ابتدا  با شعار مبارزه با فقر و فحشا پا به میدان گذاشت. ولی متآسفانه در 35 سال حکومت  عدل الهی و علی وار جمهوری اسلامی  فقر و اعتیاد و فحشا  در ایران غوغا می کند.
طبق آماری که در سال 1390 خورشیدی حکومت اشغالگر جمهوری اسلامی  انجام داده است. از هر 100 نفر زن که سرپرست خانواده هستند فقط 14 در صد شاغل و 86 در صد   بیکار هستند. اگر نصف 86  در صد یعنی 43 در صد  دارای امکانات مالی باشند. نصف دیگر یعنی 43 در صد  بدون کار و در آمد هستند. تنها راهی که جمهوری اسلامی پیش پای آنها گذاشته است تن فروشی می باشد. گروه دیگر دختران فراری هستند که تحت شکنجه و آزار خانواده های متعصب خود و  در اثر کتک خوردن قرار دارند و یا به اجبار باید با افراد بسیار مسن تر از خودشان  برای شیر بها گرفتن والدینشان  ازدواج کنند. لذا از خانه و خانواده خود فرار می کنند و به شهر های بزرگ بعنوان دختران فراری می روند.  عاقبت این دختران فراری را می توانید حدس بزنید که به زودی جزو افراد خیابانی خواب می شوند که مرتباً مورد تجاوز جنسی قرار می گیرند  یا طعمه فحشا می شوند و یا جذب عوامل توزیع مواد مخدر می شوند.
اگر خوانندگان گرامی با مسائل صیغه در رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی آشنا باشید متآسفانه رژیم ددمنش و ظلم و جنایت  جمهوری اسلامی  اقدام به خانه های عفاف در مشهد کرده است که با آوردن عکس زنان بیوه  شهدای جنگ در دفتر خانه های عفاف آنان را تشویق به صیغه شدن می کند. مسلم است مسئولین دفتر خانه های عفاف باید مراسم صیغه  چند ساعته  را  انجام  دهند. در واقع با  صیغه  های کوتاه مدت آنان را به فحشا می کشند  و  خودشان  با  دایر کردن  و  اداره  خانه  های عفاف  به  جاکشی  اسلامی می پردازند.
بروشور های تبلیغاتی صیغه دختران و زنان بخصوص باکره  دفتر تولیت آستان قدس رضوی  توسط  مزدوران  و پادو های  دفتر خانه  عفاف  در  بین افراد  مرتباً تبلیغ  و  توضیح می گردد. ( حتماً به تقلید از آمریکا که بعضی از فروشگاه ها  تبلیغ می کنند اگر یکی بخری دومی را یا نیمه بها و یا مجانی می دهند ) دفتر تولیت آستان قدس رضوی هم تبلیغ می کنند اگر یکی از دختران را صیغه کنی دومی را نیمه بها و یا مجانی برای متقاضیان صیغه می کنند )  داستان رضا زارعی که با شش زن لخت  دفتر عفاف تولیت آستان قدس امام هشتم نماز جماعت می خواند هنوز در بین مردم جاری است. بنا به گزارش روز نامه ابتکار شماره 3  دیماه 1390 حدود  هشصد الی 900 هزار زن خیابانی فقط در تهران وجود دارد و سن فحشا در ایران به 10 سالگی کاهش پیدا کرده است.
من به فجایع مربوط به فروش دختران ایرانی در امارات عربی و قطر و دوبی و یا فروش دختران فقیر ایرانی به متمولین افغانی نمک بر روی زخم شما ایران دوستان نمی ریزم ولی وجود900  هزار زن خیابانی آن هم در سنین پائین و شیوع انواع بیماری هائی مانند ایدز و غیرو چه فجایع جبران نا پذیری در آینده نزدیک بهداشت جوانان و ملت ایران را تهدید خواهد کرد.
من بحث مربوط به اعتیاد ، فقر و  فحشا  را با  نقل کامل یک گزارش از سایت اینترنتی ( زنان ایران )  پایان می دهم. ولی مطمئن هستم خواندن این سر گذشت واقعی شما را مانند من بسیار اندوهگین و متآثر و  متآلم خواهد کرد.
بالای سر در ساختمان محل کار ما  در مشهد تابلوی ( U N ) یعنی سازمان ملل نصب شده بود. بعنوان مآمور سازمان ملل در شناخت و تشخیص پناهندگان واقعی تحت کنوانسیون 1951 به مشهد رفته بودم. طبیعی است که اسم ( U N ) و سازمان ملل خیلی دهن پر کن است. خیلی ها فکر می کردند ما آن جا نشسته ایم تا صلح جهانی را تآمین کنیم.از بیرون همه فکر می کردند داخل آن ساختمان  چه خبر است این که هزار افغانی به زحمت از کله سحر می آیند و صف می کشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگیرند و به داخ بیایند.  افغان  ها فکر می کردند  بعد  از داخل  شدن پذیرائی  مفصلی می شوند  و  از آنها  پرسیده  می شود  چه مشکلی دارند و حتماً بعدش می آیند از هزار مشکل خود در ایران  صحبت می کنند  و بعد از آن  ها پرسیده  می شود که کجای دنیا می خواهند بروند. حتماً آنها می گویند سوئیس بعد ما دست میزنیم و یک خدمتکار با سینی وارد می شود که در داخل سینی یک بلیط لوفت هانزا به مقصد سوئیس گذاشته شده است.
طبق کنوانسیون 1951 کسانی که می خواهند تقاضای پناهندگی کنند حتماً باید در کشوری خارج از محل زندگی خود این درخواست را بدهند و بسیار طبیعی است که هیچ ایرانی در داخل خاک ایران نمی تواند به دفتر ( UN ) مراجعه کند و تقاضای پناهندگی بدهد.
یک روز صبح زود که بدفترم رفتم متوجه شدم کسی که برای مصاحبه به داخل  آمده است  یک دخترجوان است که با چادر روی خود راسخت گرفته و سرخود را به زیر انداخته است. خیلی از زنان افغانی وقتی به داخل می آمدند به همین وضع می آمدند و می پرسیدند کدام یک از ما مآمور سازمان ملل هستیم زیرا به مآموران وزارت کشور اعتماد نداشتند. از همکارم خواستم بیرون برود. برایش توضیح دادم که هر گونه اطلاعی که او به ما بدهد کاملاً محفوظ می ماند و در پرونده های سازمان ملل ضبط شده و بدون اجازه او هیچ استفاده ای از آن نمی شود. با متانت و آرامش و با احترام از او خواستم حد اقل صورتش را نشانم بدهد. خیلی راحت چادر را از سرش بر داشت. روسری سرش بود. خیلی جوان بود ولی دور چشمانش کبود بود و رنگ زرد چهره اش را گرفته بود. کارش را پرسیدم. آرام و شمرده گفت من کمک  می خواهم فارسی خودمان  را  بخوبی  صحبت می کرد.  پرسیدم  شما  افغانی هستید ؟ گفت نه گفتم ما فقط برای افغانی ها فعالیت می کنیم. بفرمائید  اهل کدام کشور هستید ؟ گفت  ایران : شهر مشهد. گفتم متآسفم ما برای ایرانی ها هیچ اقدامی نمی توانیم به کنیم.  لطفاً تشریف ببرید.
قبلاًهم چنین اتفاقی افتاده بود. ایرانی هائی که فکر می کردند مآمورین سازمان ملل کبوتر های صلح هستند که هر کدام یگ برگ زیتون بر منقار دارند می آمدند و از خقوق بشر و غیرو شکایت می کردند. کلی طول می کشید تا به آن ها بفهمانیم سازمان ملل آژانس های مختلف دارد و ما مآمورین سازمان ملل در امور پناهندگان هستیم و آن ها دست آخر بلند می شدند و با فحش و ناسزا آن جا را ترک می کردند. با صدای گرفته گفت من کمک می خواهم. گفتم چه کمکی ؟ گفت من می خواهم مرا از دست شوهرم نجات بدهید. با لحن تمسخر آمیزی گفتم خوب به دادگاه خانواده بروید و در خواست کمک کنید. گفت شوهرم افغانی است.
 باز هم شروع شد.  یک بدبخت دیگر. دختران ایرانی فقیر و بیچاره در ازای پرداخت پول به افغانی ها فروخته می شدند تا مرد افغانی بتواند کارت اقامت بگیرد. روش اشتباه وزارت کشور. ازدواج شرعی و غیر رسمی. چون افغانی ها نمی توانستند بطور رسمی در ایران ازدواج کنند. لذا شرعی ازدواج می کردند. قیمتش هم بین 100 هزار تا یک میلیون تومان بود.  افغانی  های  پولدار براحتی به  محله  های فقیر نشین می روند و دختری را می خریدند. وزارت کشور هم به تصور خود تبعه خودش را این طوری حفظ می کرد. به شوهر اجازه اقامت می داد تا دختر مجبور نشود به افغانستان برود. اما دختران بد بخت  نمی دانستند   ازدواج با یک افغانی تابعیت ایرانی خود را از دست می دهند. گفتم کار شما چندان هم سخت نیست. بروید و داد خواست بدهید. دادگاه حکم می دهد و شوهرتان را هم از کشور اخراج می کنند. گفت نه می خواهم شما مرا نجات بدهید. گفتم ما نمی توانیم. بعد با بی حوصلگی گفتم. خوب بگو مشکل شما چیست. گفت پدرم معتاد است. ما 7 خواهر و برادریم. من  بزرگ تر از همه  هستم.  پدرم از من  بدش  می آید. می گوید دختر فقط بد بختی به بار می آورد. اگر پسر  بودی  می توانستی کمک خرج  من  باشی.  منظورش  از  کمک  این  است  که می توانستم  برایش  مواد  ببرم  یا لااقل  مواد فروش  می شدم  و برایش  جنس خوب می آوردم. خلاصه خیلی سر کوفت می زد.
داستان  زیاد جدی نبود. نگاهش کردم. مستقیم  و خیره به  موزائیک جلوی  پایش نگاه می کرد. پا هایش را محکم به هم چسبانده بود ولی پاهایش می لرزید. دست خود را روی پایش گذاشته بود تا جلوی لرزش را بگیرد. ولی دست هایش هم می لرزید.
دختر جوان چنین ادامه داد. من فقط می توانستم کار های خانه را بکنم. کسی هم به خواستگاری من نمی آمد. ما در محله فقیر نشین مشهد زندگی می کنیم. یک خانه خرابه داریم و مادرم کار می کند تا بتواند خرج ما و مواد پدرم را بدهد تا این که یک افغانی بنام غلام  سخی آمد پ یش پدرم  برای  خواستگاری  من. پدرم گفت  یک  میلیون  تومان می خواهم. غلام سخی رفت و فردا با یک بسته تریاک آمد. با هم چانه زدند و سر 700 هزار تومان توافق کردند.
دیگر هر چه تریاک آورد پدرم کمتر از 700 هزار تومان رضایت نداد. غلام سخی مهلت خواست و یک هفته بعد آمد و پول را داد و من نزد  آخوند محله به عقد غلام سخی افغانی در آمدم.
گفتم خوب این که چیز تازه ای نیست. متآسفانه به دلیل رویه غلط اداره اتباع امور خارجه و جهل مردم این اتفاق ها زیاد می افتد. ما کاری نمی توانیم به کنیم حد اقل دادگستری خوب عمل می کند بروید و داد خواست طلاق بدهید. لحظه ای چشم در چشم من دوخت و چیزی نه گفت. در عمق چشمانش خواندم که خود را بسیار دور از من می بیند در حالی که کمتر از سه متر با من فاصله داشت گفت حداقل گوش کنید. گفتم متآسفانه ما وقت گوش کردن نداریم. به چشمانم زل زد و با بغضی فرو خورده گفت باید گوش کنید. این وظیفه وجدانی شما است که به من کمک کنید.
سیگاری  آتش زدم  و تکیه دادم و با  دست  اشاره کردم که  ادامه دهد. گفت  من فقط هفته ای یک شب غلام سخی را می بینم. گفتم آخر این هم شد مشکل ؟ حتماً می رود دنبال پخش مواد. گفت شاید هم برود ولی این مشکل من نیست. گفتم: خانم دست بردار چند سالته ؟ گفت 19 سال. گفتم شکر خدا که عقلت کار می کند. گفت نمی دانم. بیش از حد آرام بود. عصبی شده بودم. گفتم خانم جان دخترم. زندگی قواعد خاص خودش را دارد. شوهر را  باید در خانه نگه داشت. اگر هم سر به راه نیست جدا شو. این که مشکلی نیست. گفت نمی توانم. گفتم پس مشکلت چیه ؟  گفت مشکل من این است که من هفت تا شوهر دارم.
گیج شده بودم و نمی دانستم چه باید بگویم. اشک از چشمانش سرازیر شد. می لرزید سرش را به زیر انداخت و چنین ادامه داد. گفت اوایل فقط از غلام سخی می ترسیدم و گریه می کردم.  ولی  وقتی  شب های  بعد آدم  های  دیگر آمدند نمی  توانستم هیچ  چیز  بگویم  زیرا  یا خفه می شدم یا  خفه ام  می کردند.  گفتم  کتکت می زدنند. گفت بله. گفتم  همه افغانی هستند ؟ گفت بله
دیگر تحمل نکرد هنوز هم می لرزید. گریه به این تلخی ندیده بودم. فقط گریه می کرد و می لرزید. گفت به غلام سخی گفتم پدر سگ این چه کاری است که کرده ائی. گفت من که پول نداشتم هفت نفر شدیم. نفری 100 هزار تومان گذاشتیم وسط که ترا بخریم. خوب آن ها هم حقشان را می خواهند. گفتم بی رحم. بی همه چیز لااقل به من رحم کن. گفت رحم که ما را ارضا نمی کند. حالا آمده ام شما برای من کاری بکنید. ترا بخدا نجاتم بدهید. دوبار با قهر رفتم به خانه خودمان. قبل از این که چیزی بگویم پدرم مرا با کتک انداخت بیرون. می ترسید غلام سخی بیاید و پولش را پس بگیرد. غلام سخی مرا آورد خانه دوباره همان قضایا ! !  بد بخت شده ام نمی دانید با من چه کار ها می کنند. تو را بخدا نجاتم بدهید.
دوست وکیلی داشتم به او زنگ زدم و گفتم یک مشکل خاص دارم و تمام حق الوکاله ترا من می پردازم. بلند شدیم که پیش   دوستم برویم وقتی از پله ها پائین می رفتیم از او پرسیدم صبحانه خورده است. گفت فقط روزی یک وعده غذا می خورد.
این بود حکایت درد آوری که هر روز در گوشه و کنار کشور که توسط رژیم اشغالگر و تازی پرست جمهوری اسلامی اشغال شده است و مثلث فساد یعنی فقر و فحشا و اعتیاد  دختران عزیز  ملت ایران را  به چنین سر نوشت درد آوری گرفتار شده اند. ما باید با هم  بگوئیم  ایران بدون عمامه و آخوند حق مسلم ماست.
به امید بیداری و آگاهی ملت ستم کشیده و بی یار و یاور ایران
محمد مجزا