۱۳۹۲ دی ۳۰, دوشنبه

سر گذشت  واقعی  یک  دختر  ایرانی
یکی از عواقب مسلم فقر و اعتیاد فحشا است. بیاد داریم جمهوری اسلامی در ابتدا  با شعار مبارزه با فقر و فحشا پا به میدان گذاشت. ولی متآسفانه در 35 سال حکومت  عدل الهی و علی وار جمهوری اسلامی  فقر و اعتیاد و فحشا  در ایران غوغا می کند.
طبق آماری که در سال 1390 خورشیدی حکومت اشغالگر جمهوری اسلامی  انجام داده است. از هر 100 نفر زن که سرپرست خانواده هستند فقط 14 در صد شاغل و 86 در صد   بیکار هستند. اگر نصف 86  در صد یعنی 43 در صد  دارای امکانات مالی باشند. نصف دیگر یعنی 43 در صد  بدون کار و در آمد هستند. تنها راهی که جمهوری اسلامی پیش پای آنها گذاشته است تن فروشی می باشد. گروه دیگر دختران فراری هستند که تحت شکنجه و آزار خانواده های متعصب خود و  در اثر کتک خوردن قرار دارند و یا به اجبار باید با افراد بسیار مسن تر از خودشان  برای شیر بها گرفتن والدینشان  ازدواج کنند. لذا از خانه و خانواده خود فرار می کنند و به شهر های بزرگ بعنوان دختران فراری می روند.  عاقبت این دختران فراری را می توانید حدس بزنید که به زودی جزو افراد خیابانی خواب می شوند که مرتباً مورد تجاوز جنسی قرار می گیرند  یا طعمه فحشا می شوند و یا جذب عوامل توزیع مواد مخدر می شوند.
اگر خوانندگان گرامی با مسائل صیغه در رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی آشنا باشید متآسفانه رژیم ددمنش و ظلم و جنایت  جمهوری اسلامی  اقدام به خانه های عفاف در مشهد کرده است که با آوردن عکس زنان بیوه  شهدای جنگ در دفتر خانه های عفاف آنان را تشویق به صیغه شدن می کند. مسلم است مسئولین دفتر خانه های عفاف باید مراسم صیغه  چند ساعته  را  انجام  دهند. در واقع با  صیغه  های کوتاه مدت آنان را به فحشا می کشند  و  خودشان  با  دایر کردن  و  اداره  خانه  های عفاف  به  جاکشی  اسلامی می پردازند.
بروشور های تبلیغاتی صیغه دختران و زنان بخصوص باکره  دفتر تولیت آستان قدس رضوی  توسط  مزدوران  و پادو های  دفتر خانه  عفاف  در  بین افراد  مرتباً تبلیغ  و  توضیح می گردد. ( حتماً به تقلید از آمریکا که بعضی از فروشگاه ها  تبلیغ می کنند اگر یکی بخری دومی را یا نیمه بها و یا مجانی می دهند ) دفتر تولیت آستان قدس رضوی هم تبلیغ می کنند اگر یکی از دختران را صیغه کنی دومی را نیمه بها و یا مجانی برای متقاضیان صیغه می کنند )  داستان رضا زارعی که با شش زن لخت  دفتر عفاف تولیت آستان قدس امام هشتم نماز جماعت می خواند هنوز در بین مردم جاری است. بنا به گزارش روز نامه ابتکار شماره 3  دیماه 1390 حدود  هشصد الی 900 هزار زن خیابانی فقط در تهران وجود دارد و سن فحشا در ایران به 10 سالگی کاهش پیدا کرده است.
من به فجایع مربوط به فروش دختران ایرانی در امارات عربی و قطر و دوبی و یا فروش دختران فقیر ایرانی به متمولین افغانی نمک بر روی زخم شما ایران دوستان نمی ریزم ولی وجود900  هزار زن خیابانی آن هم در سنین پائین و شیوع انواع بیماری هائی مانند ایدز و غیرو چه فجایع جبران نا پذیری در آینده نزدیک بهداشت جوانان و ملت ایران را تهدید خواهد کرد.
من بحث مربوط به اعتیاد ، فقر و  فحشا  را با  نقل کامل یک گزارش از سایت اینترنتی ( زنان ایران )  پایان می دهم. ولی مطمئن هستم خواندن این سر گذشت واقعی شما را مانند من بسیار اندوهگین و متآثر و  متآلم خواهد کرد.
بالای سر در ساختمان محل کار ما  در مشهد تابلوی ( U N ) یعنی سازمان ملل نصب شده بود. بعنوان مآمور سازمان ملل در شناخت و تشخیص پناهندگان واقعی تحت کنوانسیون 1951 به مشهد رفته بودم. طبیعی است که اسم ( U N ) و سازمان ملل خیلی دهن پر کن است. خیلی ها فکر می کردند ما آن جا نشسته ایم تا صلح جهانی را تآمین کنیم.از بیرون همه فکر می کردند داخل آن ساختمان  چه خبر است این که هزار افغانی به زحمت از کله سحر می آیند و صف می کشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگیرند و به داخ بیایند.  افغان  ها فکر می کردند  بعد  از داخل  شدن پذیرائی  مفصلی می شوند  و  از آنها  پرسیده  می شود  چه مشکلی دارند و حتماً بعدش می آیند از هزار مشکل خود در ایران  صحبت می کنند  و بعد از آن  ها پرسیده  می شود که کجای دنیا می خواهند بروند. حتماً آنها می گویند سوئیس بعد ما دست میزنیم و یک خدمتکار با سینی وارد می شود که در داخل سینی یک بلیط لوفت هانزا به مقصد سوئیس گذاشته شده است.
طبق کنوانسیون 1951 کسانی که می خواهند تقاضای پناهندگی کنند حتماً باید در کشوری خارج از محل زندگی خود این درخواست را بدهند و بسیار طبیعی است که هیچ ایرانی در داخل خاک ایران نمی تواند به دفتر ( UN ) مراجعه کند و تقاضای پناهندگی بدهد.
یک روز صبح زود که بدفترم رفتم متوجه شدم کسی که برای مصاحبه به داخل  آمده است  یک دخترجوان است که با چادر روی خود راسخت گرفته و سرخود را به زیر انداخته است. خیلی از زنان افغانی وقتی به داخل می آمدند به همین وضع می آمدند و می پرسیدند کدام یک از ما مآمور سازمان ملل هستیم زیرا به مآموران وزارت کشور اعتماد نداشتند. از همکارم خواستم بیرون برود. برایش توضیح دادم که هر گونه اطلاعی که او به ما بدهد کاملاً محفوظ می ماند و در پرونده های سازمان ملل ضبط شده و بدون اجازه او هیچ استفاده ای از آن نمی شود. با متانت و آرامش و با احترام از او خواستم حد اقل صورتش را نشانم بدهد. خیلی راحت چادر را از سرش بر داشت. روسری سرش بود. خیلی جوان بود ولی دور چشمانش کبود بود و رنگ زرد چهره اش را گرفته بود. کارش را پرسیدم. آرام و شمرده گفت من کمک  می خواهم فارسی خودمان  را  بخوبی  صحبت می کرد.  پرسیدم  شما  افغانی هستید ؟ گفت نه گفتم ما فقط برای افغانی ها فعالیت می کنیم. بفرمائید  اهل کدام کشور هستید ؟ گفت  ایران : شهر مشهد. گفتم متآسفم ما برای ایرانی ها هیچ اقدامی نمی توانیم به کنیم.  لطفاً تشریف ببرید.
قبلاًهم چنین اتفاقی افتاده بود. ایرانی هائی که فکر می کردند مآمورین سازمان ملل کبوتر های صلح هستند که هر کدام یگ برگ زیتون بر منقار دارند می آمدند و از خقوق بشر و غیرو شکایت می کردند. کلی طول می کشید تا به آن ها بفهمانیم سازمان ملل آژانس های مختلف دارد و ما مآمورین سازمان ملل در امور پناهندگان هستیم و آن ها دست آخر بلند می شدند و با فحش و ناسزا آن جا را ترک می کردند. با صدای گرفته گفت من کمک می خواهم. گفتم چه کمکی ؟ گفت من می خواهم مرا از دست شوهرم نجات بدهید. با لحن تمسخر آمیزی گفتم خوب به دادگاه خانواده بروید و در خواست کمک کنید. گفت شوهرم افغانی است.
 باز هم شروع شد.  یک بدبخت دیگر. دختران ایرانی فقیر و بیچاره در ازای پرداخت پول به افغانی ها فروخته می شدند تا مرد افغانی بتواند کارت اقامت بگیرد. روش اشتباه وزارت کشور. ازدواج شرعی و غیر رسمی. چون افغانی ها نمی توانستند بطور رسمی در ایران ازدواج کنند. لذا شرعی ازدواج می کردند. قیمتش هم بین 100 هزار تا یک میلیون تومان بود.  افغانی  های  پولدار براحتی به  محله  های فقیر نشین می روند و دختری را می خریدند. وزارت کشور هم به تصور خود تبعه خودش را این طوری حفظ می کرد. به شوهر اجازه اقامت می داد تا دختر مجبور نشود به افغانستان برود. اما دختران بد بخت  نمی دانستند   ازدواج با یک افغانی تابعیت ایرانی خود را از دست می دهند. گفتم کار شما چندان هم سخت نیست. بروید و داد خواست بدهید. دادگاه حکم می دهد و شوهرتان را هم از کشور اخراج می کنند. گفت نه می خواهم شما مرا نجات بدهید. گفتم ما نمی توانیم. بعد با بی حوصلگی گفتم. خوب بگو مشکل شما چیست. گفت پدرم معتاد است. ما 7 خواهر و برادریم. من  بزرگ تر از همه  هستم.  پدرم از من  بدش  می آید. می گوید دختر فقط بد بختی به بار می آورد. اگر پسر  بودی  می توانستی کمک خرج  من  باشی.  منظورش  از  کمک  این  است  که می توانستم  برایش  مواد  ببرم  یا لااقل  مواد فروش  می شدم  و برایش  جنس خوب می آوردم. خلاصه خیلی سر کوفت می زد.
داستان  زیاد جدی نبود. نگاهش کردم. مستقیم  و خیره به  موزائیک جلوی  پایش نگاه می کرد. پا هایش را محکم به هم چسبانده بود ولی پاهایش می لرزید. دست خود را روی پایش گذاشته بود تا جلوی لرزش را بگیرد. ولی دست هایش هم می لرزید.
دختر جوان چنین ادامه داد. من فقط می توانستم کار های خانه را بکنم. کسی هم به خواستگاری من نمی آمد. ما در محله فقیر نشین مشهد زندگی می کنیم. یک خانه خرابه داریم و مادرم کار می کند تا بتواند خرج ما و مواد پدرم را بدهد تا این که یک افغانی بنام غلام  سخی آمد پ یش پدرم  برای  خواستگاری  من. پدرم گفت  یک  میلیون  تومان می خواهم. غلام سخی رفت و فردا با یک بسته تریاک آمد. با هم چانه زدند و سر 700 هزار تومان توافق کردند.
دیگر هر چه تریاک آورد پدرم کمتر از 700 هزار تومان رضایت نداد. غلام سخی مهلت خواست و یک هفته بعد آمد و پول را داد و من نزد  آخوند محله به عقد غلام سخی افغانی در آمدم.
گفتم خوب این که چیز تازه ای نیست. متآسفانه به دلیل رویه غلط اداره اتباع امور خارجه و جهل مردم این اتفاق ها زیاد می افتد. ما کاری نمی توانیم به کنیم حد اقل دادگستری خوب عمل می کند بروید و داد خواست طلاق بدهید. لحظه ای چشم در چشم من دوخت و چیزی نه گفت. در عمق چشمانش خواندم که خود را بسیار دور از من می بیند در حالی که کمتر از سه متر با من فاصله داشت گفت حداقل گوش کنید. گفتم متآسفانه ما وقت گوش کردن نداریم. به چشمانم زل زد و با بغضی فرو خورده گفت باید گوش کنید. این وظیفه وجدانی شما است که به من کمک کنید.
سیگاری  آتش زدم  و تکیه دادم و با  دست  اشاره کردم که  ادامه دهد. گفت  من فقط هفته ای یک شب غلام سخی را می بینم. گفتم آخر این هم شد مشکل ؟ حتماً می رود دنبال پخش مواد. گفت شاید هم برود ولی این مشکل من نیست. گفتم: خانم دست بردار چند سالته ؟ گفت 19 سال. گفتم شکر خدا که عقلت کار می کند. گفت نمی دانم. بیش از حد آرام بود. عصبی شده بودم. گفتم خانم جان دخترم. زندگی قواعد خاص خودش را دارد. شوهر را  باید در خانه نگه داشت. اگر هم سر به راه نیست جدا شو. این که مشکلی نیست. گفت نمی توانم. گفتم پس مشکلت چیه ؟  گفت مشکل من این است که من هفت تا شوهر دارم.
گیج شده بودم و نمی دانستم چه باید بگویم. اشک از چشمانش سرازیر شد. می لرزید سرش را به زیر انداخت و چنین ادامه داد. گفت اوایل فقط از غلام سخی می ترسیدم و گریه می کردم.  ولی  وقتی  شب های  بعد آدم  های  دیگر آمدند نمی  توانستم هیچ  چیز  بگویم  زیرا  یا خفه می شدم یا  خفه ام  می کردند.  گفتم  کتکت می زدنند. گفت بله. گفتم  همه افغانی هستند ؟ گفت بله
دیگر تحمل نکرد هنوز هم می لرزید. گریه به این تلخی ندیده بودم. فقط گریه می کرد و می لرزید. گفت به غلام سخی گفتم پدر سگ این چه کاری است که کرده ائی. گفت من که پول نداشتم هفت نفر شدیم. نفری 100 هزار تومان گذاشتیم وسط که ترا بخریم. خوب آن ها هم حقشان را می خواهند. گفتم بی رحم. بی همه چیز لااقل به من رحم کن. گفت رحم که ما را ارضا نمی کند. حالا آمده ام شما برای من کاری بکنید. ترا بخدا نجاتم بدهید. دوبار با قهر رفتم به خانه خودمان. قبل از این که چیزی بگویم پدرم مرا با کتک انداخت بیرون. می ترسید غلام سخی بیاید و پولش را پس بگیرد. غلام سخی مرا آورد خانه دوباره همان قضایا ! !  بد بخت شده ام نمی دانید با من چه کار ها می کنند. تو را بخدا نجاتم بدهید.
دوست وکیلی داشتم به او زنگ زدم و گفتم یک مشکل خاص دارم و تمام حق الوکاله ترا من می پردازم. بلند شدیم که پیش   دوستم برویم وقتی از پله ها پائین می رفتیم از او پرسیدم صبحانه خورده است. گفت فقط روزی یک وعده غذا می خورد.
این بود حکایت درد آوری که هر روز در گوشه و کنار کشور که توسط رژیم اشغالگر و تازی پرست جمهوری اسلامی اشغال شده است و مثلث فساد یعنی فقر و فحشا و اعتیاد  دختران عزیز  ملت ایران را  به چنین سر نوشت درد آوری گرفتار شده اند. ما باید با هم  بگوئیم  ایران بدون عمامه و آخوند حق مسلم ماست.
به امید بیداری و آگاهی ملت ستم کشیده و بی یار و یاور ایران
محمد مجزا

  

۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه


توطئه  جهانی در آلمان  بر علیه محمد رضا  شاه  پهلوی
در دوم ماه جون June  1967 میلادی برابر 1346 خورشیدی محمد رضا شاه پهلوی همراه  همسرشان  علیا حضرت  شهبانو فرح پهلوی  برای دیدن  یک اوپرا  وارد  برلین  در آلمان  غربی می شوند.  درست  در اواسط اوپرا صدای تظاهرات عده ائی بر علیه شاه  ایران  به گوش می رسد و به دنبال آن صدای شلیک گلوله ای به گوش رسید و یکی از تظاهر کنندگان دانشجو  بنام  بنوزارا  کشته می شود. تظاهر کنندگان از تمام نیرو های چپ سرا سر دنیا بسیج  شده بودند و به برلین آمده  بودند تا  به نظر آنها شاه دیکتاتور را بخاطر  جنایاتی که  مرتکب  می شود  را  رسوا  کنند.  جالب  است  اگر  از تمام  تظاهر  کنندگان  سوال می کردید  ایران کجا  است و از آن چه می دانید،  جواب آن ها این بود که ثریا ملکه ایران بوده و حالا علیا حضرت شهبانو فرح پهلوی ملکه ایران است.
سوالی این جا مطرح  است. به  دانشجویان  چپ  سراسر دنیا چه ارتباطی دارد که از تمام کشور های اروپائی و غیرو  به برلین  بیایند و بر علیه  محمد رضا شاه  پهلوی  تظاهرات انجام دهند.  فقط  پادشاه  ایران  دیکتاتور بود.  هزینه آمد و رفت و توقف  دانشجویان از کجا  تأمین  شده  بود. به خوبی  معلوم  است  آن  تظاهرات یک توطئه  جهانی  بر علیه محمد رضا شاه بوده است.
شلیک کننده  یک پلیس آلمان غربی  بود  بنام  کال  هنس  کورراس  که در باز جوئی ها ضد و نقیص  صحبت کرده  است. اولین بار گفت  بی اختیار انگشتم روی ماشه گذاشته شد و فشار دادم. در  جلسه  دیگر  باز جوئی  می گوید  احساس خطر کرده  نگران  بودم  مبادا  دانشجویان  قیام گر موفق  شوند  بر لین را در کنترول خود  بگیرند. در جای  دیگر گفت افراد،  مسلح  به چوب  و چماق  به  او  حمله کردند  و  می خواستند  اسلحه  را  از  دست او  بیرون  بیاورند که  مجبور  به  شلیک شدم. بلا فاصله در تمام  دنیا  مطرح  شد  افراد  چماق   بدست   مأموران  امنیتی   همراه   شاه   بودند.  لذا  چون  سندی  بر علیه کال  هنس کورراس به دست نیامد او آزاد گردید.
پس از فرو پاشی دیوار بین آلمان غربی  و شرقی و اتحاد  دو آلمان اداره  ویژه ائی  برای نگهداری و حفظ پرونده  های سازمان جاسوسی آلمان شرقی دایر شد  و این  اداره  ویژه هر از چندی سندی را افشا می کند.
در سند افشا شده می خوانیم هنگامی که کال هنس کورراس 22 ساله بود  گرایش های کمونیستی داشت، به همین دلیل از آلمان غربی به آلمان شرقی می رود. عمل این جوان 22 ساله عجیب است زیرا  همه  از آلمان  شرقی به آلمان غربی  فرار می کردند و دیوار کشیدن بین دو آلمان به همین دلیل بوده است. به هر حال کال هنس کورراس در پلیس آلمان شرقی ثبت نام می کند و پس ازمدتی عضو اشتازی یعنی عضو سازمان اطلاعات و امنیت آلمان شرقی ( f .E . D ) می شود.  وقتی مقامات اشتازی  متوجه  فعالیت  های سود مند او به سود آلمان شرقی می شوند، تشخیص می دهند او مهره خوبی برای نفوذ در آلمان غربی است. باید توجه داشت سازمان اطلاعات و امنیت آلمان شرقی در پلیس و اکثر ادارات آلمان غربی نفوذ داشته است به همین دلیل ( کال هنس کورراس )  به آلمان غربی  می رود  و  وارد  پلیس  آلمان  غربی  می شود  و در دوم  جون ( June ) 1967 اقدام به  بزرگترین عمل  می کند  و با  شلیک  و کشتن  جوان  دانشجو  سبب  می شود بزرگترین  سازمان  ها  و جنبش های کمونیستی  بر علیه  امپریالیست  امریکا  و جهان سرمایه داری در اروپا بوجود آید. فقط در این میان محمد رضا شاه پهلوی معصوم قربانی می شود.
اولین گروهی که  بلافاصله  بعد از دوم  جون 1967 بوجود آمد،  بنام  نهضت دوم  جون به قصد عملیات تروریستی بود. از اقدامات این نهضت تروریستی می توان ربودن یکی از رجال  برجسته  آلمان  بنام  پیتر فورنس  بود  و  بعداً  کشتن  یک  دادستان و بعد از آن عملیات تروریستی و حرج و مرج در محیط های دانشگاهی هر روز وجود داشت. بخصوص  یکی از  استادان  فلسفه  بنام  اسماکوس که عقاید کمونیستی داشت  هر روز از  این دانشگاه به آن  دانشگاه  می رفت و بر علیه محمد رضا شاه  سخنرانی   می کرد.  حتی   گروه  خوانندگان  انگلیسی  بنام  بیتل   ها  آهنگ  هائی در  تحریک جوانان و دانشجویان می خواندند و از آن ببعد همه ساله بعنوان سالگرد دوم جون 1967 تظاهراتی در سراسر اروپا بر گزار می شد و محمد رضا شاه براستی قربانی جنگ پنهانی ابر قدرت ها که سلاح اتمی داشتند شده بود.
بررسی  و تجزیه و تحلیل  تظاهرات  مقابل  اوپرای  برلین 
در سند آمده است تظاهر کنندگان مقابل اوپرای برلین از تمام نیرو های چپ و کمونیست های سراسر دنیا بسیج  شده و به برلین آمده بودند تا تظاهرات  علیه  شاه ایران را برگزار کنند.  نا گفته پیدا  است این سازمان دهی یک توطئه بزرگ جهانی بر علیه پادشاه ایران بود که توسط اتحاد جماهیر شوروی تدارک شده بود. از همه جالب تر اینکه همان طور که قبلاً گفته  شد  تظاهر کنندگان  هیچ  اطلاعاتی  درمورد  ایران  نداشتند. لذا هر آنچه حزب  کمونیست  شوروی درباره  محمد رضا شاه  می خواست  بگوید  قبلاً در مغز  بچه استالینی ها جا سازی کرده بود.
وقتی به گذشته نه چندان دور بنگریم متوجه میشویم در آن مقطع زمانی،  متحدین یعنی ( اتحاد جماهیر شوروی و قوای  ورشو ). و متفقین  بزرگ یعنی ( امریکا، آلمان، فرانسه و انگلستان ) که هر دو گروه دارای سلاح اتمی بودند رو در روی  هم  قرار گرفته  بودند. از آنجا که  مردم  اروپا 20 سال  بود که  جنگ  جهانی را پشت  سر گذاشته بودند و خرابی و نا ملایمات و خاطرات تلخ جنگ را بخوبی به یاد داشتند هرگز حاضر به جنگ دیگری آن هم از نوع  اتمی را نمی توانستند تحت  هیچ  شرایطی  قبول و تحمل کنند،  لذا  دو ابر قدرت جهانی می خواستند در برلین با هم  زور آزمائی کنند  و برای  غارت  و استعمار کشور های جهان با ایجاد  جنگ  سرد به جان کشور های جهان  سوم  افتادند.  و ایران بخاطر منابع زیر زمینی غنی بخوصوص نفت اولین کشوری بود که در تیر رس آنها قرار گرفته  شد و توسط عمله  ها و جیره خواران  خود  مانند  توده ائی  های  بیوطن و شبه کمونستها در داخل ایران و کنفدراسیونی ها در خارج  شروع به  فعالیت بر علیه شاه ایران کردند و تظاهرات دوم جون 1967 میلادی برابر با 1346 خورشیدی  با انواع  دروغ  ها و تهمت های شرم آور به محمد رضا شاه بهترین دلیل می باشد.
وقتی به لیست  جیره خواران  و عمله های  ایرانی که آن  روز  ها  در تظاهرات شرکت داشتند نگاه کنیم نام جرثومه علی محمد فاطمی که خود را همه جا با نام جعلی شاهین فاطمی معرفی می کند و بهمن نیرومند، فرخ نگهدار، رضا برهانی، یونس پارسا بناب، و تعداد دیگر که هنوز هم بر علیه منافع و مصالح ایران در تلاش می باشند دیده می شود. در همین راستا بود که گروهی از ایرانیان جیره خوار خائن، پشت به ایران و ایرانی کرده در  کشور  های  اروپائی  مرتباً  به  فرمان  اربابانشان  بر علیه  محمد رضا  شاه  فعالیت می کردند  و از کمک  های مالی کشور های  استعمارگر بر خوردار  بودند و  نوزاد  حرام زاده ائی از اتحاد همه گروه ها  متولد شد و شناسنامه کنفدراسیون  دانشجویان  هم برای آن ها صادر شد. که  شاهین  فاطمی،  بهمن نیرومند،  فرخ نگهدار و تعداد دیگری عضو کنفدراسیون  بودند   و  هنوز  هم  در جهت خیانت  و  عوامفریبی   ملت ایران در تلاش می باشند .و   رادیو 24 ساعته موروتی که توسط حسین مهری اداره می شد و تلویزیون توده ای و همیشه خائن پارس برنامه علیرضا میبدی پایگاه آنها بوده و هست.
از  آن  جا که  به  قول  معروف  ماه  هیچ  وقت  زیر ابر نمی ماند  بعد  از 42 سال یعنی  در  سال  2009   میلادی   با  پژوهش  و  کاوش   دو  تاریخ    نویس   آلمانی    بنام    های  هوبرتوس(  Hubertus)  و کتاب ( Knabe ) ثابت کردند  قاتل دانشجو  بنام  بنوزارا  (کال هنس کورراس ) پلیس  آلمان غربی است که  مخصوصاً  دانشجو را کشته است.
لذا  کال هنس که 67 سال داشت. باز داشت و تحت باز جوئی قرار گرفت. از همه مهمتر این است که در سنای آلمان پیشنهاد شد از پرداخت حقوق بازنشستگی محروم شود و بدینوسیله ثابت شد محمد رضا شاه پهلوی  مورد توطئه جهانی قرار گرفته و فرد معصومی بود. که با تمام میهن پرستی و حفظ منافع و مصالح ایران قربانی توطئه جهانی و کشور های استعمارگر شد. مجله اشتر و اشپیگل معتقدند تاریخ را باید دوباره نوشت زیرا 42 سال به مردم دروغ گفته شد و معتقدند دولت آلمان بخاطر آزادی کال هنس کورراس در سال 1967 میلادی و تهمت هائی که به محمد رضا شاه زده اند باید از خاندان پهلوی عذر خواهی شود.
نکته ائی که اشاره به آن را لازم می دانم این است. آیا این واقعیت ها را روشنفکران، نویسندگان و شیفتگان مصدق و رسانه های گروهی در زمان شاه  به ملت ایران گفته اند ؟ آیا جبهه ضد ملی ها که اکثراً ادعا می کنند دارای عنوان دکترا می باشند و  به زبان  انگلیسی، آلمانی  و  فرانسه آشنا  هستند این اتفاقات و پیشنهاد مجله اشتر و اشپیگل را به آگاهی ملت ایران رسانده اند ؟ آیا توده ائی های بیوطن و خائن بچه استالینی از این خیانت بزرگ خود شرمسار نیستند و سعی در جبران آن کرده اند ؟ آیا زمان آن نرسیده است که شاهین فاطمی که در قید حیات است و هر روز در تلویزیون ها و رادیو ها به عنوان تحلیل گر مسائل سیاسی برنامه اجرا می کند و از وضع فلاکت بار ملت ایران با خبر است وجدانش بیدار نشده است که با مردم صادقانه سخن گوید. متآسفانه باید بگویم این ها  دزدانی هستند که عصای کور را می دزدند.  بدبختی ملت ایران  نداشتن رسانه گروهی ،  پژوهشگر، روشنفکر و نویسندگان ملی و متعهد و ایران دوست است.
                             به  امید  بیداری  و آگاهی  ملت  بی یار  و  یاور  ایران
محمد مجزا
                            


۱۳۹۲ آذر ۲۰, چهارشنبه

سگ های  استعمارگران
خواننده محترم:  توجه مخصوص شما را به این بحث خواهانم
بحث را این چنین آغاز می کنم، که کشور های استعمارگر  بشکل های مختلف در تمام کشور ها، جیره خوار و نوکرانی را برای مقاصد خود دارند. مانند استادان دانشگاه، ارتشی، فیزیکدان، روزنامه نگار، پژوهشگر، تحلیل گر مسائل سیاسی همچنین متولیان و دین فروشان که در مواقع لازم از وجود آن ها استفاده می کنند.
بحث راجع به سگ های سیاست یعنی آخوند ها در ایران است. سابقه نشان داده است  هر زمان که انگلیس برای مقاصد سیاسی و منافعش لازم بدا ند. سگ هایش به همان سو  حمله می کنند، می درند و پاره  پاره می نمایند  و با اشاره  دیگر به  لانه هایشان  باز می گردند و دوباره مردم را به راه جهالت و حماقت راهنما می شوند. و مجدداً افسار هدایت مردم را بدست  می گیرند و آن  ها را در بیابان  بی پایان  زندگی  در ظلمات  جهل و خرافات سر گردان می سازند. و خود را آماده می کنند برای روز دیگر و مأموریتی دیگر.
در فاجعه 22 بهمن 1357 هار ترین این سگ ها، خون خوار ترین این سگ ها و در عین حال وفادار ترین این سگ ها به اربابش خمینی گجستک بود که از طرف  مافیای نفتی و غرب صنعتی به هدایت و فرمان ارباب سابقش انگلیس وظیفه ویرانی ایران را بعهده گرفت. وظیفه دریدن و کشتار ملت ایران.  وظیفه ویران کردن ایران، وظیفه نابودی شرافت ملی ایران. وظیفه ویران کردن پیشرفت های ایران. این  سگ هار خمینی گجستک وظیفه داشت میهن پرستان را قتل عام کند. وظیفه غارت ایران و ملت ایران را داشت. وظیفه داشت تمام افتخارات و فرهنگ و هنر ایران را نابود کند. وظیفه فراری دادن مغزها و ثروت ها بسوی غرب را داشت و بالاخره وظیفه ایجاد فقر و نکبت وذ لت و  بد بختی بر ایرانی را داشت.  ایرانی که پر از شکوه و عظمت داشت  که هر بیننده ای را به غم و ماتم فرو می برد.
مقایسه سگ که حیوانی بسیار مهربان  و سودمند برای بشر می باشد،  با خمینی گجستک به راستی  توهینی است به سگ. البته منظورم سگ های دست آموز انگلیس است زیرا این یک لقب تاریخی و سیاسی است که قرن ها است در شناسنامه اخلاقی و اجتماعی آخوند ها ثبت است و این شناسنامه مهر نامرئی وزارت خارجه انگلیس را دارد و باید توجه داشت آن ارادتی که ملاحظه شد رهبران سیاسی مانند مهدی بازرگان و کریم سنجابی یار نزدیک مصدق و عضو ارشد جبهه ضد ملی و امثال او  به خمینی گجستک کردند در حقیقت تقدیم ارادت و بندگی به ارباب سگ ها یعنی انگلیس بود نه خمینی گجستک یک لا قبای هندی زاده.
هنر انگلیس این است که دگرگونی و آشوب و اغتشاش را بوجود می آورد. آن وقت گناهش را به گردن دیگران  مثلاً  امریکا  می اندازد. اگر غیر از این  بود که آقای  سیاست لقب نمی گرفت.
برای آن ها که به دیدگاه های سیاسی و اقتصادی غرب در جهان صنعتی خاصه کشور های نفتی آشنا هستند بخوبی مشهود بود که در دهه سال 1350 خورشیدی راه ایران، راه گریز از اسارت غرب بود. گریز از اسارت از نظر کشور های صنعتی  نوعی سرکشی با غرب است. غرب حیله گر و پر قدرت، برای  گریز ایران از اسارت پاسخی سخت و سبعانه داد تا درس عبرتی باشد  برای کشور های دیگر.
ما در محیطی از تفکر و تعقل نبودیم که  بتوانیم درک کنیم، کشور ما برای رسیدن به یک دوره اقتصادی وارسته و شکوفا چه خطرات و چه مشکلات و ممانعت های غول پیکری در کمین ماست. شاه ایران استقلال و حفظ منافع ایران را با سخنانش صریح و روشن به غرب بیان کرده بود. ولی ملت ایران از مفهوم آن بیانات و قدرت دفاعی و عکس العمل غرب غافل بود.
توجه شود: آن روز که پادشاه فقید ایران محمد رضا شاه پهلوی گفت:
ایران را ژاپن خاور میانه می سازم:  برای عده ای بیان شاه فقط آرزوی شاه تلقی شد. برای عده ای شوخی و فکاهی بود، ولی برای عده ای وحشت از آینده ایران معنا داشت، وحشت دفاع سر سختانه و ضربه های هولناک غرب.
آیا غرب می توانست راضی باشد که ژاپن دیگری با هر ناتوانی وضعف آن هم در خاور میانه یعنی قلب اقتصادی و سیاسی غرب بوجود آید و خار دیگری باشد که بزیر گلوی غرب فرو رود ؟ معنی ژاپن شدن چیست ؟ جز رسیدن به هدفی که هرگز تأمین کننده نظرات و خواست غرب نبود ؟ ؟
آن روز که  محمد رضا شاه  ایران دوست  گفت:
ایران را از دوران نفت خارج می سا زم و اقتصادش را از نفت جدا و با اتم پیوند می دهم و در اجرای این مهم 14 واحد راکتور اتمی  تحت سفارش  قرار گرفت.  دیگر چه چیزی می توانست  در راه  رفع نگرانی غرب از آینده و موفقیت اقتصادی و سیاسی ایران در خاور میانه تسکین دهنده غرب باشد ؟
مفهوم این سخن چیزی نبود جز خود داری ایران از فروش نفت برای تأمین سوخت و انرژی کشور های صنعتی و بی نیازی ایران به در آمد نفت وحضور ایران در ردیف کشور های صنعتی جهان.
آن روز که پادشاه  معصوم  و  ایران  دوست  گفت:
قیمت یک بطری نفت از بهاء یک بطری آب کمتر است و نفت باید بماده اولیه پتروشیمی تبدیل و به فروش برسد نه ماده انرژی زا، و در راه این تصمیم و فکر، ایران صنایع پتروشیمی را با همکاری ژاپن مستقر نمود، غرب فهمید محمد رضا شاه مصمم است از همه موانع ومشکلات بین ا لمللی که در راه رسیدن به هدف نهائی اش وجود دارد با تمام قدرت و آگاهی عبور کند، لذا کشور های استعمارگر متوجه شدند، محمد رضا شاه فقط حرف نمی زند وعده نمی دهد، عمل می کند سفارش عظیم کارخانجات پتروشیمی به مبلغ میلیارد ها دلار و توجه خاص محمد رضا شاه به بهره برداری هر چه سریع تر از این  واحد  های  صنعتی علائمی  بود که  ایران  آن چه را که  می خواهد و می گوید  انجام می دهد.
آن روز که  پادشاه  ایران  گفت:
در آمد حاصل از  نفت را در کشور های جهان سرمایه گذاری می کنم تا ایران بسادگی به تکنولوژی غربی دسترسی یابد و بلافاصله ایران در صنایع عظیم الکترونیکی و صنایع سنگین آلمان،  انگلیس، امریکا و فرانسه با خرید سهام بنام ایران سرمایه گذاری کرد.
آن روز که محمد رضا شاه  در سال 1337  گفت:
        شرکت ملی نفت ایران را به مقام بزرگترین شرکت های پر سود جهان می رسانم و این کار غیر ممکن را در سال1356 بمنصه ظهور و تحقق کامل رسانید و شرکت نفت ایران در بین کلیه 500 شرکت پر سود جهان مقام اول را حائزگردید
و بالاخره  وقتی  پادشاه  معصوم  میهن پرست  گفت:
استفاده از نفت برای تولید حرارت و یا روشنائی از دید گاه من سیاست عاقلانه ای نیست و غرب باید چیز دیگری را برای تولید انرژی خود پیدا کند. نه تنها به غرب آگاهی داده بود بلکه قویاً حقوق و منافع غرب  را به خطر انداخته بود. ولی افسوس و صد افسوس که جاسوسان و عوامل غرب و ستون پنجم انگلیس در ایران که در رأس همه آن ها آخوند ها هستند که مغز و شعور مردم ایران را در اختیار خود داشتند، با استفاده از مرجعیت تقلید و این قبیل لوطی با زی ها که خاص این قوم واپسگرا  است علیه سازنده ایران و شخص معمار آن محمد رضا شاه به تبلیغات سؤ و تلاش به خدمتگزاری به منافع غرب مشغول شدند.
وقتی شاه ایران با تأسیس کار خانه ذوب آهن، ایران را در جرگه کشور های صنعتی قرار داد و سبب  توسعه  اقتصاد  ایران شد و  سیاست  استقلال امور نفت را دنبال  نمود. و می خواست ژاپن دیگری در خاور میانه باشد سبب وحشت جهان صنعتی غرب شد. همه این اقدامات بمانند آن بود که شاه دانسته سند قتل خودش را امضاء کرده است. ولی وقتی خمینی گجستک که استخوان هایش در گور بسوزد، فریاد زد نفت چیه، اقتصاد مال خر است، آزادی چیه، ما اسلام می خواهیم، در واقع سند ویرانی، و فقر و فلاکت ایران و اسارت اقتصادی ایران را به غرب دو دستی تقدیم کرد و متقابلاً غرب استعمارگر هم  سند وجود و ماندگاری آخوند های قشری واپسگرا در ایران را امضاءکردند. که آخوند ها مطمئن باشند ماندگار هستند و ایران را چنان کنند که غربی ها می خواهند.
غرب در مقابل پیشرفت و بلند پروازی های ایران نا گزیر  بود مقابله کند. انگلیس این روباه مکار که بیش از 600 سال با ایران روابط سیاسی داشت و در این مدت هیچ خیانتی نبوده است که نکرده باشد. حتی لیسیدن نعلین آخوند ها. و خانواده میهن پرستی نبوده که ننگی به آن نچسبانده باشد. برای غرب استعمارگر مدیر و راهنما و فرمانده عملیاتی شد.
انگلیس سگ هایش یعنی آخوند ها را در ایران  رها کرد و با بی. بی. سی به آن ها نهیب می زد. فریاد می کردند: که ویران کنید ایران را. بکشید امیران ارتش را. غارت کنید انبار اسلحه ای ارتش را. غارت کنید خانه و زندگی مردم را. بر قرار کنید اسلام را. پایدار سازید فقر و نکبت را. حاکم سازید جهل و خرافات را. و تعطیل کنید دانشگاه ها را.
غرب غارتگر برای این جنایت فجیع بشری که تاریخ از آن با اشک و خون  یاد خواهد کرد،  و برای نابود کردن همه پیروزی ها و پیشرفت هائی که ایران به آن ها دست یافته بود. هیچ بلدزر جاندار بیشعوری که از تعصب و انتقام نیرو گرفته باشد بهتر و مناسب تر از خمینی گجستک که استخوان هایش در گور بسوزد و اسلام  پیدا نکرد.
استعمار گران غارتگر غرب،  مدافع حقوق بشر و خواهان حکومت مردی با تر دستی خاص خود و همکاری ایرانیان خائن پشت بملت کرده مانند علیرضا نوری زاده، از خمینی جانی خون آشام یک شخصیت انسان دوست و یک آخوند مترقی ساخت که عکسش را مردم می توانستند در ماه ببینند را بجان ملت ایران انداخت و جرثومه خمینی هم به کمک افکار واپسگرا و شیطانی اش که از ویروس خرافات و جهالت سرشار بود شیرازه اجتماع و اقتصاد و ثبات و امنیت ایران را نابود کرد و همه چیز ایران را ویران ساخت.
انگلیس در این فرماندهی توانست هم حرکت اقتصادی ایران را مهار کند و آن را به عقب بکشد و هم غرب غارتگر را راضی و امیدوار سازد و هم زیرکانه سگ هایش را آموزش داد که با یک هجوم همه جانبه امریکا را که  بعد از جنگ بین الملل دوم پایش را در  ایران و خاور میانه که حریم انگلیس بود دراز کرده بود  بیرونش کنند و خودشان بماند و سگ های ها رشان. امروز شاهد این نقشه شوم هستیم. شعری در این مورد وجود دارد که میگوید.
گر نگهدار آخوند آن است که من میدانم     شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد.
من هم  در  مقابل این   همه  خیانت و عوامفریبی و   جنایت آخوند ها  می گویم    ایران بی عمامه و آخوند حق مسلم ماست.
به امید  بیداری  و  آگاهی  ملت ستم کشیده و بی یار و یاور   ایران
محمد مجزا




۱۳۹۲ آذر ۵, سه‌شنبه

بیدار  شو  ای   ایرانی
غرور و نخوت که خاص آدمیان بد سیرت و افراد دون مایه است گهگاه  به شکل هائی تجلی می کند که تصور و انتظار آن حتی برای مبلغان و مدیحه سرایان هم ممکن نیست. خمینی گجستک که حمایت گروهی از واپسگرایان او را از مسیر عقل به منجلاب غرور و تکبر کشیده بود مدعی بود او  مجری اسلام است  و آن چه انجام داده است عین دستورات اسلام است. لذ ا
ای روشنفکر- ای گار گر- ای کاسب- ای کشاورز- ای کار مند که مشت هایت را   گره کردی و حنجرات را پاره کردی و فریاد بر آوردی و شعار دادی نه غربی نه شرقی جمهوری اسلامی یادت هست؟
اعتصاب کردی- کم کاری کردی – آتش زدی و ویران کردی. تهمت ها  به پادشاهان پهلوی ( رضا شاه و محمد رضا شاه ) زدی : هنوز هم افراد وطن فروشی مانند بهرام مشیری خائن پشت به ملت کرده  و محمد امینی  و مجید امینی عوامفریب ضد ایرانی   دشنام می دهند و تهمت   می  زنند. تو هم   دادی.  می دانی چرا ؟ دیدی عده ای رجاله مانند فرخ نگهدار و سیامک ستوده و علیرضا نوری زاده که آن ها را نمی  شناختی دشنام  می دهند تو هم دادی.  دیدی  اعتصاب  می کنند  تو هم اعتصاب کردی.   دیدی   شاعرند و شعر بر علیه شاه می گویند مانند هادی خرسندی. دیدی افراد تحصیل کرده و استاد دانشگاه  مانند کریم سنجابی- مهدی بازرگان و ابراهیم یزدی. دیدی نویسنده اند مانند حسین مهری و علی اصغر حاج سید جوادی مقاله می نویسند. تو هم خواندی. به تظاهرات می رفتند – تو هم رفتی- هر چه گفتند و وعده دادند مانند آب مجانی- برق مجانی- آوردن پول نفت به در خانه ات  تو هم مانند  بز اخفش که  در  روشنائی  خوب   نمی بیند  سر تکان دادی- چه  می کردی ؟ –  زندگی   ساده  ولی راحت و امنیت داشتی- حالا چه می کنی- ناموست – شرفت- کلیه ات- حتی خونت را می فروشی تا  بتوانی  غذائی در سفره  جلوی  خانواده ات  بگذاری.   چه بودی – چه شدی- به کجا می رفتی-  بسوی تمدن بزرگ –  الان به کجا میروی- بسوی فقر و فلاکت و نکبت و گورستان تاریخ. چه داشتی- زندگی راحت و اعتبار  جهانی- حالا  چه داری – گشت  های  امر  به  معروف و ثار الله   و  کمیته   ها  -    چه می گفتند- آزادی  و  برابری  و  آقای  خودت باشی-  چه کردند ؟ اعدام های دسته جمعی-   سنگسار- قطع   دست و پا-   تجاوز به زن و مرد  پیر و جوان در زندان ها- کو  ایرانت ؟ - با آن  وحدت  ملیت- کو  ایرانت با آن  استقلال  و عظمتش-  کو امنیت و آسایشت- کو حیثیت و شرف ملیت- کو اقتصاد پر بار وشکوفایت- کو بازار کار پر توان ایرانت- کو ارتش با قدرت و پر غرورت- کو آن مرز های مستحکم و افتخار آفرینت- کو پرچم شکوه فر ایرانت- کو مغز های متفکر و سازنده کشورت- کو چرخ های صنعتی کشورت- کو زندگی پر جهش و اجتماع پر تحرک دیروزت- کو آزادی کو زندگی کو حیا و انصافت- کجا است آن توده ای بیوطن خائن  بچه استالینی  – جبهه ضد ملی ها - مصدقی ها که می خواستند یک شبه ایران مانند سوئیس و آلمان و اروپا شود.  چرا حالا خفه خوان گرفته اند. می دانم آلت دست شده بودی و  پشیمانی.  اما نه انصاف داری و نه وجدان. ولی خوشحالی-  زیرا وطنت را دادی که ایمان و کلید بهشت  بگیری- ایمانت را دادی که افکار پلید بنام اسلام گرفتی- جوانانت را در راه اسلام  دادی  زیرا به  تو واپسگرا گفته   بودند   درخت   اسلام خون می خواهد. افتخارات ملی ات را دادی که آزادی بگیری. اما خفقان و قهر آخوند های رذل و پست و شیاد را گرفتی. اقتصاد و بازار پر کار کشورت را دادی که اقتصاد بهتر بگیری- اما فقر- بیکاری- فلاکت و گرسنگی گرفتی. اجتماع پر شتاب و زندگی راحت را دادی. ارتجاع فکر و واپسگرا و زندگی زجر آور اسلامی گرفتی. امنیت و اطمینان به زندگی ات را دادی. حمله اوباش ها و خواهران زینب و مأموران امر به معروف گرفتی که سبب شد، اوباش های آخوند ها را به جان و مال و ناموست را مسلط کردی. استقلال کشورت را دادی قوانین عهد شمر و دور از انصاف و تمدن را گرفتی. دادگاه های قوه قضائیه کشورت را دادی. قضاوت دادگاه های شرعی آخوند های رذل و پست و کثیف. خود خواه و  انتقام جو را گرفتی. میدان های ورزشی پر غرور جهانی را دادی. افیون. حشیش. کرات. شیشه و ننگ و بیماری گرفتی. آزادی و برابری مردان و زنان را دادی اسارت و خفقان و گوشه نشینی بانوان گرامی را گرفتی. با سخنی کوتاه. خودت و ایران عزیزت را  فروختی. چه  ارزان هم  فروختی.  حماقت – جهل- فقر- ارتجاع  و حکومت ظلم و ستم اسلامی را خریدی. ای مسلمانان  دیدید چه خریدید ؟
آیا خوب و عالی است ؟ آیا هنوز دوست دارید ؟ بدانید آنچه خریدید.  متعفن- فاسد و پستی است.  آن ها که در خاک خوابیده اند و جسدشان پوسیده است. حتی انسان ها  که در آینده می آیند غم داده اید و حیران بر شما دارند. و نفرین و فغان به امثال شما ها دارند.
 بدانید نه تنها در مقابل نسل های آینده محکوم هستید بلکه مجرم تاریخی اید و آنچه شما انجام داده اید بعنوان تراژدی به روی صحنه می آورند.
بدانید مردان و زنان ایرانی از توی واپسگرای دشمن ایران و آخوند ها و تمام آن ها که به این جنایتکاران حاکم بر ایران  کمک رسانی کردند مانند مثلث شیطانی ( انگلستان- اسرائیل- آمریکا )  بستانند انتقام و قهر ملت ایران را که هست تکلیف ایران دوستان. خون تو مسلمان دشمن  ایران و ایرانی به پای ملت ایران روان شود و اسلامت را به گورستان تاریخ می اندازند. هم چنین با ایران فروشان مانند  تلویزیون توده ای همیشه خائن پارس و افراد خائنی مانند علیرضا میبدی عوامفریب. بهرام مشیری- حسین مهری-  سیامک ستوده توده ای- فرخ نگهدار- سعید قائم مقامی- علیرضا نوری زاده- محسن ساز گارا-  دکتر سید حسین نصر- دکتر حمید میرزا آغاسی – امیر عباس فخرآور و خیلی های دیگر که اگر بخواهم نام ببرم یک دور تسبیح می شوند چنان کنند که درس عبرتی شود برای تمام خائن ها و تازی پرستان. هنوز دیر نشده است. بیدار شو و بپا خیز و ایرانت را آزاد کن.
به امید بیداری و آگاهی  ملت ستم کشیده  بی یار و یاور ایران
محمد مجزا


۱۳۹۲ آبان ۲۰, دوشنبه

فاجعه کوه شاه
در  شهر بافت کرمان  قله  کوهی  است که کوه شاه  نامیده می شود. کوه شاه پنجمین  قله  بلند ایران است. کوه شاه از مناطق بکر کوهستانی کشور ایران است با تنوع 600 گونه های گیاهی که خاصیت داروئی  دارند. ارتفاعات کوه شاه تشکیل دهنده دو رودخانه دائمی است که مهمترین تآمین کننده آب 200 روستائی است که در   مناطق دشت پائین کوه شاه زندگی می کنند. کوه شاه محل زیست یوز پلنگ های کمیاب و نادر است.
در دل کوه شاه معدن غنی از سنگ آهن است و مدتی است یک عده سودا گر دارند این کوه را خراب می کنند. این سودا گران با تخریب این کوه یکی از مظاهر بکر و بی نظیر طبیعت استان کرمان و ایران را نابود می کنند.
کوه شاه محلی برای رشد و نمو گیاهان داروئی مختلف و ذخیره گاه اصلی بسیاری از گونه های جانوران ایران مانند یوز پلنگ می باشد.  متآسفانه با انفجار ها و تخریب های صورت گرفته لطمه جبران نا پذیری به این جانوران بی نظیر وارد شده است. اگر چه استان کرمان به بهشت معادن شهرت دارد. اما طبیعت زیبا و بی نظیر کوه شاه  نماد طبیعت استان کرمان است که  با هزاران هکتار جنگل گردو – دهها رود خانه و صد ها چشمه و مراتع و آبشار های بلند زیبا  است. متآسفانه در آینده نه چندان دور کوه شاه به سر نوشت منطقه خاتون آباد دچار می گردد.
 در منطقه خاتون آباد مجتمع بزرگ مس سر چشمه که در جهان یکی از بزرگترین مجتمع های صنعتی در زمینه استخراج و بهره وری مس است.  متآسفانه به یکی از آلوده ترین مناطق ایران تبدیل شده است. زیرا میزان خسارت و آلودگی در دشت خاتون آباد به حدی است که موجب تلف شدن گسترده دام های مردم و حیوانات شده است. هم چنین دشت خاتون آباد به دلیل شدت آلودگی توسط متخصصان پیش بینی شده تا ده سال آینده قابلیت رشد و نمو هیچ گیاهی را ندارد.
اکنون مردم کرمان نگرانند که کوه شاه که نماد طبیعت بکر استان کرمان با آن موقعیت های بی نظیر و آبشار های بلند زیبا است در آینده   به سرنوشت خاتون آباد گرفتار شود. به همین دلیل دو هزار نفر از کوه نوردان سراسر ایران به کرمان رفته و دور تا دور کوه را محاصره کرده اند تا از تخریب کوه شاه جلوگیری کنند. سوال در این است آیا فعالیت های معدنی و ساخت جاده و انفجار ها که باعث وحشت  حیوانات است متوقف خواهد  شد و در نهایت معدن کاران ، منطقه   را  ترک می کنند ؟ یا اینکه فعالیت های معدن چیان زیر سر نیزه و مسلسل سپاه پاسداران رژیم اشغالگر  جمهوری اسلامی  بدون توجه به موقعیت بی نظیر کوه شاه به فعالیت خود برای بدست آوردن سنگ معدن و فروش آن به چین ادامه خواهد داشت.  یا اینکه مانند همیشه رژیم اشغالگر و ددمنش جمهوری اسلامی منافع اقتصادی کوتاه مدت خود را بر حفظ  ذخایر منطقه و حفاظت از موقعیت بی نظیر طبیعت کوه شاه که طی هزاران سال شکل گرفته است را ترجیح می دهند.
باید بدانیم ثروت یک کشور داشتن منابع زیر زمینی مانند نفت و گاز و سایر معادن نیست. داشتن مردمی آگاه و دولتی لایق و میهن پرست و خدمتگزار است. که متآسفانه کشور عزیزمان ایران  در اشغال گروهی تازی پرست واپسگرا گرفتار می باشد. و اشغالگران جمهوری اسلامی نمی دانند نابودی محیط زیست و طبیعت جنایت است.
براستی رژیم اشغالگر و ددمنش جمهوری اسلامی چه بلا های دیگری می خواهد به ایران و ایرانی وارد  کند. این سوالی است که هر ناظر آگاهی که اوضاع  بی سر و سامان سیاسی و اجتماعی کشور عزیزمان ایران را دنبال می کند. با آن روبروست.
با نگاهی دقیق تر آنچه این روز ها در حال وقوع است مانند پرونده اتمی جمهوری اسلامی و حمله نظامی اسرائیل به ایران و تشدید  تحریم ها حکایت از گشوده شدن بابی  خطرناک با آینده ای غیر قابل  پیش بینی در  فضای سیاسی کشور که نمی توان و نباید به سادگی از کنار آن گذشت و یا نمی توان با آن همراه بود در جریان است.
چکامه سرا و طنز پرداز میهن پرست ایران کدبان محمد رضا عالی پیام ملقب به هالو  در مورد کوه شاه اشعاری بسیار زیبا سروده اند که در زیر حضورتان پیشکش می شود.
کوه  شاه
آنان که کوه را به طمع جا بجا کنند          آیا بود که یک سر سوزن حیا کنند
دریاچه  ارومیه را  خشک  کرده اند            بنگر  با  منابع  ملی ما    چه    ها  کنند
تا چوب پتروشیمی شان بر ملاج   ماست             راهی سوی خلیج میانه کاسه باز کنند
زاینده رود  و کرخه و کارون تشنه اند        بر ماهیان و آب زیستانش  جفا کنند
هی می برند از دل جنگل درخت را            تا  با  ذغالش آتش   منقل   بپا   کنند
مرداب و باتلاق شود خشک تا مگر                ویلا  و  کار خانه   بجایش   بنا   کنند
بلعیده اند جنگل و صحرا و رود را                شد وقت آن که کوه زیر عبا کنند
      اینک رسیده نوبت کرمان و کوه شاه            تا قامت بلند تو ای قله تا کنند
       از کوه می کشند دل روده اش برون           تا سنگ آهنش ببرند و صفا کنند
سیری ندارد این شکم پیچ پیچ شان             این کوه را چگونه در آن معده جا کنند
        ای کوه شاه نام خودت را امام کوه کن      تا  مگر  دامن   اسرار   رها     کنند
به امید بیداری و آگاهی ملت ستم کشیده و بی یار و یاور ایران و رهائی میهنمان از اشغال این تازی پرستان واپسگرا ضد ایران و ایرانی
محمد مجزا


۱۳۹۲ آبان ۱۲, یکشنبه


چند خاطره که  در نوفل لو شاتو  و  پاریس  اتفاق  افتاد
آخوند شهاب اشراقی از همان نوفل لوشاتو خواب مدیر عامل شرکت نفت را می دید و انگلیس ها حسن نزیه را کاندیدای این سمت کرده بودند. دلیلش هم بنا به تعریفی که قطب زاده همان موقع می گفت این بود که اولاً نزیه مورد اعتماد انگلیس ها بود و ثانیاً چون نزیه حقوقدان و رئیس کانون وکلای دادگستری بود. سعی داشتند توسط او قرار داد های نفتی ایران و کنسرسیوم را بنحوی خمینی پسند تجدید کرده و جنبه قانونی بدهند.
انگلیس ها با تهدید به افشای یک پرونده جنائی که منجر به خود کشی زن برادر نزیه موسوم به نصرت الله نزیه بر اثر یک تجاوز جنسی در زمان دانشجوئی حسن نزیه شده بود. او را در مشت گرفته بودند. کار این اختلاف تا آنجا بالا گرفت که حتی به پیشنهاد انگلیس ها قرار بود آخوند شهاب اشراقی در راًس وزارت نفت و نزیه در راًس شرکت نفت قرار گیرد که البته در آن موقع موافقتی نشد. اما بهر حال خمینی وزارت نفت را تاًسیس کرد.
دایر کردن تلفن خانه در نوفل لوشاتو
وقتی  خمینی به پاریس می رود  بنی صدر و  قطب زاده منتظرش  بودند.  قطب زاده می رود تشریفات گذر نامه و گمرک را انجام دهد. بنی صدر خمینی را سوار ماشین بنز می کند و از فرودگاه می برد. به قطب زاده خبر می دهند. قطب زاده می گوید جای دوری نمی رود خودش بر می گردد. خمینی برای 2 یا 3 روز در منزل بنی صدر بود و از آنجا به خانه غضنفرپور در منطقه کشان پاریس می برند. بعد به دلیل ازدحام می بینند جای مناسبی نیست خمینی را به باغ مهدی عسگری در نوفل لوشاتو می برند. مهدی عسگری بعداً سفیر جمهوری اسلامی در شوروی شد.
در همان منطقه کشان یک آپارتمان می گیرند و می کنند تلفن خانه و چند نفر را که از بحرین و نجف آورده بودند بعنوان تلفنچی آنجا می گذارند. محمد منتظری برای در دست داشتن نبض ارتباطات ، آنجا بود و از طرف باند اصلی در تهران هدایت می شد. البته محمد منتظری به خاطر سو ظنی که خمینی به او داشت چندان مورد علاقه خمینی نبود چون در لبنان به اسم خمینی کلاهبرداری کرده بود. خمینی غیر از محمد منتظری با  هادی غفاری و قطب زاده میانه خوبی نداشت. زیرا قطب زاده آخوند ها را آدم حساب نمی کرد و جلوی مردم نماز نمی خواند. علی فلاحیان هم در همان تلفنخانه مشغول بود. علی فلاحیان  خصوصیات خودش را داشت. همیشه  شنونده و گرد  آورنده بود.  یعنی می خواست از آدمی به هر نوعی که می شود اطلاعاتی بدست آورد. فلاحیان همیشه در صدد این بود که اطلاعات  دست اول راجع به دیگران جمع آوری کند بخصوص  از مسئولان طراز اول. بهمین دلیل به محض اینکه وزارت اطلاعات تآًسیس شد فلاحیان شد معاون وزیر اطلاعات و بعد هم شد وزیر اطلاعات و بعد هم شد جزو فقهای شورای نگهبان   

 دزد ی  و دستگیری حجت الاسلام  سید محمود دعائی از فروشگاه لافایت پاریس
با ورود   خمینی گجستک  به  پاریس هر روز بر تعداد  عمامه  بسر های  پاریس اضافه می شد. آخوند های اروپا ندیده  با پولی  که  بدستور خمینی.  احمد  سلامتیان  به  آنها می داد به جان فروشگاه های پاریس افتاده بودند و گهگاه دستشان چسبناک هم می شد و وسائلی را هم کش می رفتند. عبا و لباده پوشش مناسبی برای این نوع سرقت ها بود. هم از نظر چشمگیر بودنشان برای فرانسویان که بهر حال آنها را مردان خدا می دانستند و هم تا جائی که می شد لوازمی را می توانستند در جیب هایشان جا داد ! !
حجت الاسلام و المسلمین سید محمود دعائی که نزدیک به ده روز پس از ورود  خمینی خودش را به پاریس رسانیده بود و از نور چشمی های خمینی بشمار می آمد سر انجام مرتکب یک سرقت منجر به دستگیری شد که کم مانده بود سر وصدای آن به آبرو ریزی مطبوعاتی بی انجامد ولی بدستور خمینی با پرداخت پول توانستند او را از زندان نجات دهند. گفتیم که سید محمود دعائی از نور چشمی های خمینی بود و دلیلش شنیدن دارد. خمینی با آن که بمدت 14 سال در عراق زندگی می کرد هنوز نمی توانست به زبان عربی صحبت کند ! ! خمینی مانند آخوند های ایران و میلیون ها ایرانی فقط قرآن خوانی بلد بود و بهمین سبب در تمام مدت اقامت خمینی در عراق سید محمود دعائی سمت مترجم او را داشت و حتی وقتی در جریان همکاری خمینی با دولت عراق و بر ضد حکومت شاه یک فرستنده رادیوئی به توصیه سپهبد تیمور بختیار در اختیار خمینی قرار گرفت. سید محمود دعائی برنامه های این رادیو را که بزبان فارسی پخش می شد گویندگی و اداره می کرد. آخوند مهدی کروبی تعریف می کرد که یک بار بهنگام گفتگوی یکی از مقامات امنیتی عراق با خمینی ، مقام عراقی که به فارسی آشنائی کامل داشت متوجه می شود که سید محمود دعائی خباثت از خود نشان می دهد و ضمن ترجمه هر چه که خود می خواهد به آن اضافه می کند. براستی باعث تآسف است که چه افراد رذل و پست را به عنوان راهنمای معنوی جامعه مورد احترام و گرامی می داریم.
به امید بیداری و آگاهی ملت ستم کشیده و بی یار و یاور ایران
محمد مجزا