۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه

نقش  محمد رضا شاه  پهلوی در  غائله  آذربایجان
                   قوام السلطنه و جعفر پیشه وری دو خیانت کار در غائله آذربایجان 
تاریخ بیانگر رویداد های یک ملت است که به تناسب زمان با رنگ و محتوای گوناگون بر آن ملت عرضه گردیده است. لذا سلامت یک جامعه بر این حکم است آنچه بر ملت و میهن خود رفته است را بداند و شناسائی کند و از آن آزمون ها عبرت گرفته و نهضت تکامل و تلاش های خود را برای ساختن تاریخ فردای وطنش بر پایه آن آموخته ها استوار سازد. همان طور که برای شناسائی یک فرد به گذشته او رجوع می شود و با کسب اطلاعاتی از خصوصیات زندگی و اخلاقی و معتقدات و کار هائی که انجام داده است، شناخت کلی نزدیک به حقیقت از آن شخص بدست می آید. به همین طریق اگر تاریخ کشور خود را بدانیم و آنچه که بر ملت رفته است را بدانیم و عواملی که موجب ناکامی- سرفرازی- پیروزی و شکست ها شده است را بررسی کنیم و نتایج حاصله را بصورت درسی فراموش نشدنی بر گرفته  و  مورد  عمل قرار دهیم. آن وقت است که می توانیم از تکرار خطا ها به طریق صحیح جلوگیری شود.
رسالت تاریخی ارتش شاهنشاهی ایران به فرماندهی شاهنشاه در باز گرداندن آذربایجان به ایران و سرکوبی متجاسرین یکی از آن درس هاست که موضع شاه در رابطه با  وحدت ملت و استقلال کشور و یکپارچگی ارتش متجلی نموده است.  قصد این را ندارم که از وقایع فرقه دموکرات سخنها گویم، و به آنچه که هر ایرانی می داند و به کم و کیف آن آگاهی های بسیاری دارد چیزی بیفزایم. بلکه می خواهم گوشه هائی از آن فاجعه که با مسئله فرماندهی شاه بر نیرو های مسلح کشور و بطور کلی قابل انطباق با موضوع مقاله صحبت کنم.
مسئله فرماندهی شاه بر نیرو های مسلح کشور و سیر تاریخی و علت حضور و تأکید فرماندهی شاه در قانون اساسی مشروطه موضوعی نیست که در این نوشته بتوان به آن پرداخت. زیرا بحثی است تحقیقی که این نوشته،  تحمل گستردگی و سنگینی آن همه مطالب را ندارد. و اگر  اینجانب  به  مناسبت  سالروز  نجات آذربایجان  به این  نوشته   همت کرده ام می خواهم با پژوهشی در حقایقی  مستند از آن رویداد ها افکار خوانندگان گرامی را در مسیر تطبیقی و مقایسه ای بین فرقه دموکرات در سال 1324 خورشیدی و شورش آخوند ها در سال 1357 را مورد بررسی قرار دهم.
 از این رو با  بیان  نقطه  نظر هائی از  وقایع آذربایجان، خوانند گان گرامی  در  موقعیتی قرار می گیرند که می توانند در دایره وسیع تفکر تطبیقی خود به بررسی موضوع پرداخته و آن معلومی را که من می خواهم در مقام مقایسه بگویم خود شما با دانش بیشتری که دارید بدست می آورید.
از آنجا که همه زشتی ها و نیکی ها زائیده تفکر است و تنها سلاح پیروزی بر هر قوم و ملتی غلبه بر تفکر و اندیشه و قضاوت های آن ملت است و تا اندیشه فرد به اسارت نرود جسم به اسارت در نمی آید و از آنجا که تبلیغات بهترین وسیله برای شستشوی مغز و شعور آدمی می باشد. کشور استعمارگر انگلستان هر ساله میلیارد ها دلار خرج می کند تا صدای رادیو  بی. بی. سی در ایران بلا گرفته به گوش برسد. و یا اسرائیل فرزند نا مشروع انگلستان هم با صرف میلیون ها دلار برای ایران رادیو صدای اسرائیل را پخش می کند. به راستی از خود پرسیده ایم برای چیست ؟ جواب روشن است. برای این است که اندیشه- خرد- شعور ملت ایران را در اختیار خود در آورند که آورده اند و آن ها در تمام جنایات 32 سال گذشته ایران نقش و سهم داشته و هنوز هم دارند. در شورش آخوند ها در سال 57 و فتنه یا غائله فرقه دموکرات ها این تبلیغات جو ساز، عامل بارز و مهم و یگانه اسباب اسارت فکری جامعه و در نهایت عامل موفقیت آنان بوده است. اجازه می خواهم به جو تبلیغاتی آن روز ایران به اختصار بپردازیم. در این گفتار به عوامل تبلیغاتی نمی پردازیم و  وارد این بحث هم نمی شویم که معمار این تبلیغات کدام سیاست بیگانه بود. و انگیزه های آن کدام بود. بلکه به آثار آن نگاه می کنیم. نگاهی که بی تردید ما را به قضاوت بیمار گونه و درد مند جامعه آن روز ایران می رساند و به روشنی می بینیم که در زیر فشار همان تبلیغات آن فتنه و نیرنگ تجزیه طلبانه را که همه صفحات تاریخ از آن بنام یک غائله بیگانه پرستی یاد می کند،  ولی افکار حاکم بر جامعه آن روز،  یعنی  سال 1324 خورشیدی آن  را  انقلاب  ملی و میهنی و نهضت  مردمی می پنداشتند.
نمونه هائی ارائه می گردد تا به رای العین ببینید چگونه روشنفکران و نویسندگان و احزاب و روزنامه نگاران و حتی نمایندگان مجلس آن روز، هرگز به شناخت ماهیت فرقه دموکرات های  بی وطن بچه  استالینی ها  پی نبردند و اگر پی بردند و از مقاصد شوم آنها اطلاع حاصل کردند. برای حفظ موجودیت سیاسی فردای خود راه سازش با آن نیروی متجاوز دست نشانده بیگانه را پیمودند و همان طور که خاصیت ما ایرانی ها است به کرنش و ثنا گوئی  قدرت تازه ظهور یافته در آمدند.
دقیقاً اتهامی که امروز به رهبران به اصطلاح جبهه ضد ملی ها و یا روشنفکران پر مدعای تو خالی و نمایندگان مجلس شورایملی کوبیده شده است. این  است که چرا در گرایش پذیری به رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی و بیعت با آنان راه تدبیر را نه پیمودند و با پیوستن به این سیل بنیان کن موجبات تباهی ایران را فراهم ساختند. این پیوستن روشنفکران نه یک ایراد تازه ای است به آنها و نه یک عملی است بدون سابقه از آنها. این گرایش پذیری در حمله مغول ها هم بوده حتی اگر با تونل زمان به 1400 سال پیش برویم سلمان پارسی هم در قادسیه اول به ثنا گوئی و مجیز گوئی و یاری رسانی به تازیان پرداخته بود.
مقالات و نوشته ها و روزنامه های همین روشنفکران در سالهای 1324- 25 خورشیدی نشان می دهد که آنها چگونه بدون تفکر و اندیشه در مسیر آن جریان ساخته بیگانگان قرار گرفته اند و صفحات روز نامه شان را سراسر به مدح و ثنای آن تجزیه طلبان اختصاص دادند و برای حفظ موقعیتشان و یا رسیدن به انتظاراتشان، تا چه حد شرافت ملی خودشان را به زیر پای مشتی بیگانه پرست فرو ریختند. اگر امروز این روشنفکران و رهبران به اصطلاح ملی بی وجدان پشت بملت کرده به این شورش ضد ایرانی و به مصیبت و شورش آخوند ها عنوان انقلاب دادند. سخن تازه ای نیست. این بلهوسان  فرصت طلب در همان سالهای 24- 25 غائله پیشه وری و یارانش را عنوان انقلاب دادند و فراگیری آن را به تمام ایران آرزو داشتند. اجازه فرمائید برای اینکه بحث از ملات استدلال بر خوردار باشد. روز نامه های آن روز ها را مرور کنیم.
آن روز ها استالین در رساله طرح ملی خود: عقیده داشت ملت حق دارد به طور خود مختار متشکل شود حتی حق جدا شدن را هم دارد.
روز نامه آذربایجان شماره 112 مورخ نهم بهمن 1324 خورشیدی، می نویسد: شعار آذربایجان مال آذربایجانی هاست و باید عملی شود. ما تحت قیمومیت ملت دیگری نخواهیم رفت. توجه شود. اگرچه بسیار در حاشیه است ولی بیمورد نیست که گفته شود روزنامه آذر بایجان درست گفته استالین را غرغره کرده است.
در روز نامه نبرد شماره 123 مورخ 25 شهریور 1324 خورشیدی ملک الشعرای بهار چنین نوشته است: چه عیبی دارد که این آوازه از فضای آذر بایجان عزیز بلند گردد و کار را راه بیندازد.
اسماعیل پور والی از تبریز به محمود تفضلی سر دبیر روزنامه ایران ما می نویسد : محمود جان برای من مشکل است که وضع تبریز را بدان گونه که من امروز دیده ام برایت شرح دهم. خیلی چیز ها است که نمی شود گفت و نوشت. احساساتی که امروز در زیر آسمان صاف تبریز موج می زند. قلب هائی که از شادی می طپد. هیجان هائی که مرد و زن را فرا گرفته است. رنگ تازه ای که تبریز بخود گرفته است. من اطمینان دارم این تحول بزرگی را که امروز از آذربایجان گرامی آغاز شده است در سایر استان ها هم بوجود آید. خوانندگان ارجمند میهن پرستی   اسماعیل پور  والی را  ملاحظه می فرمائید. ( مأخذ: روز نامه شهباز بجای ایران ما شماره 28 )
عبدالرحمان فرامرزی سر دبیر روزنامه کیهان در سر مقاله کیهان شماره 832  نوشت: شکی نیست که نهضت دموکرات ها در شمال ایران یکی از مهمترین حوادث ایران است و اگر این نهضت به تمام شهرستان های ایران سرایت کند یکی از سر فصل های تاریخ مشرق زمین بشمار خواهد آمد. اجازه فرمائید بهمین مقدار اکتفا شود. زیرا تصور می کنم شنوندگان و بینندگان ارجمند در جو مسموم مطبوعات سال 1324- 25 که در جهت اعمال فرقه دموکرات آذربایجان فعال بودند قرار گرفته باشید.
سند معتبر دیگر
قوام السلطنه نخست وزیر ایران بود. هیئت دولت او از 3 وزیر توده ائی و یک وزیر از حزب ایران و عده ای وزرای مطیع قوام السلطنه تشکیل شده بود. حزب توده و حزب ایران و فرقه دموکرات تقریباً با هم متحد بودند. در فراکسیون مجلس چهاردهم حزب توده در مجلس میدان دار و یکه تاز بود و هیچگونه مخالفت علنی و مقتدرانه علیه فرقه دموکرات در مجلس شورایملی وجود نداشت. محمد مصدق و یارانش  بی تفاوتی شان در مسئله غائله آذربایجان  کاملاً محسوس بود و حتی محمد مصدق در جلسه مجلس گفت  بنده مخالف نیستم که مملکت ایران از اتحاد ایالت مستقل تشکیل شود فدرالیسم. یعنی خود مختاری و می دانیم خود مختاری مقدمه تجزیه است. بعبارت روشن محمد مصدق موافق اقدامات تجزیه طلبانه پیشه وری بوده است.
سند سوم:
چنین شایع شده بود مذاکرات قوام السلطنه با فرقه دموکراتها سبب شد که ارتش سرخ خاک ایران را ترک کند. این شایعه بطور کلی نا درست و مردود است. نباید فراموش کنیم که استالین با وجود تصمیم قاطعی که در بلعیدن آذربایجان و نفت شمال ایران داشت مجبور شد در تاریخ 25 فروردین 1325 خورشیدی در مقابل التیماتوم صریح رئیس جمهور امریکا ( هری ترومن ) خاک ایران را ترک گوید و به این تعهد فوراً عمل کرد. در آن ایام که روس ها توسط فرقه دموکرات قصد جدائی آذر بایجان و کردستان را از ایران بنام خود مختاری داشتند. انگلیس ها هم از فرصت استفاده کرده بموجب قرارداد 1907 خیال تصرف جنوب ایران را داشتند. لذا با بر انگیختن خان های قشقائی  یعنی پسران صولت الدوله که در نوکری آنها با انگلیسی ها بحثی نیست. نماینده   انگلیس  ها  در  فارس  با  گماردن   نواده   های   شیخ   خزعل  در   خوزستان می  خواستند خود مختاری انگلیسی بر قرار کنند. در آن روز های سخت و بحرانی تنها دولت امریکا خاصه رئیس جمهور امریکا ( هری ترومن ) به کمک ایران شتافت و با التیماتومی که تا 24 آوریل 1952 برابر با 1331 پوشیده و پنهان مانده بود. روس ها را مجبور ساخت که خاک ایران را ترک کنند و بدین ترتیب بهانه تجزیه و خود مختاری جنوب فارس و خوزستان از انگلیس ها گرفته شد. یادمان باشد امریکا فقط روس ها را از ایران بیرون کرد ولی باز گشت آذر بایجان به ایران و سرکوبی متجاوزین با اراده محمد رضا شاه پهلوی و فرمانده کل قوا و  فداکاری و جانبازی امیران و سربازان دلاور ارتش شاهنشاهی ایران و همت مردم آن سر زمین بوده است و بس.
سازش و همکاری  قوام السلطنه قاجار تبار  با فرقه دموکرات ها:
از آنجا که همیشه جبهه ضد ملی ها و توده ای ها تلاش کرده اند اقدامات پادشاه ایران را بی ارزش نشان دهند. در غائله آذر بایجان همه جا شایع کردند اقدامات قوام السلطنه سبب نجات آذر بایجان شده بود. ولی اسناد سخن دیگری میگوید. لازم است برای تکمیل بحث به این قسمت هم اشاره ای شود.
در خرداد ماه 1325 خورشیدی برابر با 1946 میلادی گروهی به ریاست پیشه وری به تهران آمد و با هیئتی به ریاست مظفر فیروز معاون سیاسی نخست وزیر که پسر نصرت الدوله بود مذاکراتی انجام دادند که منجر به امضای توافق نامه ای در 15 ماده بین نمایندگان دولت مرکزی و پیشه وری شد. لذا مظفر فیروز از فرستنده رادیو، ملت ایران را برای امضای  این موافقت نامه به جشن و سرور تشویق کرد. اکنون بعضی از مواد موافقت نا مه را مطالعه و قضاوت می کنیم.
1 - موقعیت نظامی 160 تن از افسران فراری ارتش ایران هر یک با یک یا دو درجه بالاتر از درجه ای که در ارتش شاهنشاهی داشته اند تثبیت و به رسمیت شناخته شود.
2- 350  نفر  از مهاجرانی که هر یک درجاتی به خود زده بودند و 4 نفر از آنها درجه سرتیپی بر شانه هایشان دیده می شد. مانند غلام یحیی آب حوض کش- کبیری- سیف قاضی و یک نفر دیگر درجات آنها قانونی شناخته شود.
3- 300 نفر از گروهبانانی که آموزشگاه تبریز را در مدت 4 ماه دیده بودند به درجه ستوان دومی شناخته شوند.
خواننده محترم خواهشمند است به این قسمت دقت بیشتری مبذول دارید. زیرا این قسمت است که نشانگر این است.  ناجی آذر بایجان محمد رضا شاه بوده است. یا قوام السلطنه. هیئتی که ریاست آن را پیشه وری بعهده داشت پس از امضای موافقت نامه 15 ماده ای با مظفر فیروز،  جلسه ای هم در خانه قوام السلطنه پیرامون در خواست های فرقه دموکراتها تشکیل دادند. در این جلسه پس از اظهارات آقای مظفر فیروز دایر بر حقانیت نهضت دموکرات آذر بایجان و لزوم  همکاری های دولت با فرقه  نا گهان  رئیس ستاد ارتش سر لشگر رزم آرا در حضور قوام السلطنه که در بحبوحه قدرت خود بود بر خاست و با صدای بلند بانگ بر آورد، آقایان حاضر در جلسه بدانید و آگاه باشید که پیشنهاد های فرقه دموکرات تا آنجا که ملاحظه می کنیم به منزله انحلال ارتش ایران است. با ید دید شاهنشاه ایران و مسئول ارتش ایران حاضر به تخریب ارتش ایران هستند یا نه و بعد وارد مسئله شویم.
توجه شود: جو تبلیغات بیگانه و حزب توده- تظاهرات کمونیست های بچه استالینی-  تطمیع نمایندگان مجلس- سازش کاری قوام السلطنه نخست وزیر قاجار تبار- سکوت نمایندگان مجلس چهاردهم بخصوص محمد مصدق السلطنه همه عواملی بودند که فضای سیاسی ایران را از هر جهت برای قبول پیشنهادات فرقه دموکرات آماده ساخته بود فقط مانع خواسته فرقه چی ها شخص محمد رضاشاه بود که در موضع مسئولیت ملی و میهنی خود و در مقابل موج های سیاسی و سازشکاری و بیگانه پرستی حاکم بر زمان و افکار همه مردم ایستاد و گفت نه.   نه ائی که برخاسته از اراده و احساس رسالت شاهنشاهی بود و بهایش موجودیت همه ایران و بقای ایران شد.
اظهارات رزم آرا همه پایه های مذاکرات و توافق های قوام السلطنه نخست وزیر و مظفر فیروز معاون سیاسی نخست وزیر با پیشه وری را بهم ریخت. قوام السلطنه پسر خاله مصدق که انتظار چنین بر خورد و مقاومت را نداشت لذا آخرین تیر را در کمان گذارد و مظفر فیروز را به اتفاق هیئت فرقه دموکرات روانه حضور شاه نمود. مظفر فیروز پس از معرفی اعضا ء هیئت به حضور شاهنشاه، تقاضای هیئت را که همان پیشنهاد های رد شده از طرف سر لشگر رزم آرا بود را مطرح ساخت. پاسخ تاریخی شاهنشاه که هرگز قلم ها و یاد ها ارج آن را نگه نداشت چنین بود.
من هرگز چنین قدرت و اختیاری را ندارم که بر خلاف مقررات ارتش و بر خلاف قانون اساسی مشروطه ایران به افسرانی که از خدمت فرار کرده و علیه ارتش و کشور خود شوریده اند درجه بدهم ویا درجاتی که از جای دیگر و از طریق دیگر کسب کرده اند را برسمیت بشناسم. به مجرد خروج نا امیدانه هیئت از حضور شاهنشاه. محمد رضا شاه فوراً وزیر جنگ را و رئیس ستاد ارتش را احظار کرد و خطاب به آنها گفتند اگر دستم بریده شود چنین فرمان خیانت آمیز را امضاء نخواهم کرد. توجه شود علیرغم وجود چنان فضای آلوده سیاسی با تبلیغات بیگانه پرستان و طرفداری روزنامه ها و تبلیغات شدید به نفع آن بیوطن ها و موافقت قوام السلطنه و دولت او با خود مختاری که عملاً در راه خواسته های فرقه دموکرات ها پا فشاری می کرد. اما محمد رضا شاه با کوهی از مشکلات در جریان انحرافی ضد ملی قرار نگرفت و رسالت تاریخی و اصالت وجودی شاهنشاهی ایران را از دست نداد.
 جبهه  ضد  ملی ها،   مصدقی  ها و توده ای  های خائن  بچه استالینی توجه داشته باشند، ملت ایران نمی تواند فراموش کند در طی 30 سال آخر پادشاهی محمد رضا شاه پهلوی ملت ایران در صلح و صفائی کامل زندگی کرده است. و بهترین روابط را با همسایگان خود داشته است. ولی شما روشنفکران تو خالی ولی پر مدعای  وابسته به بیگانگان کوششی برای شناخت آن اقدامات نکردید. ولی در عوض تا توانستید تهمت و افترا های ناجوانمردانه به محمد رضا شاه پهلوی زدید. به زندگی 32 ساله  ملت ایران در زمان رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی   بنگرید. آن وقت است که اگر شرف داشته باشید که  ندارید متوجه می شوید 30 سال صلح و آرامش در تاریخ ملت ایران چه معنائی دارد.
شما جبهه ضد ملی ها و مصدقی ها و توده ای ها زندگی را برای ملت ایران تلخ و ناگوار کردید و الان هم ارث پدر های نا شناخته خود را از ما می خواهید. در همین نوشته دیدیم چه ثنا ها و چه مجیز ها و تملق ها به فرقه دموکرات و پیشه وری گفتید و صد چندان آن را در شورش 57 به خمینی گجستک عقب مانده فکری گفتید. ناجوانمردان آن حمد و ثنا و سپاس و عزت ها که شایسته مقام پادشاه ایران ساز، محمد رضا شاه فقید بود را هرگز انجام ندادید. ولی در عوض حق ناشناسی و لغوز گوئی و تهمت و افترا های ناجوانمردانه و عوامفریبی بملت را انجام دادید و تاریخ ایران را از خیانت و نا مردی وجیره خواری خودتان سیاه و چرکین ومتعفن ساخته اید.
هرگز فراموش نمی کنیم وقتی در نهم آذر ماه 1350 خورشیدی قوای ایران وارد جزایر سه گانه خلیج همیشه پارس شد و پس از 80  سال پرچم سه رنگ شیر و خورشید  نشان،  بدست توانای ارتش دلاور ایران در آن جزایر بر افراشته شد و انگلیس ها جل و پو ست شان را جمع کردند و جزایر را تخلیه نمودند. شما جبهه ضد ملی ها و مصدقی ها چطور حسادت کردید و ماتم گرفتید. و چگونه حمله نظامی ارتش و تصمیم محمد رضا شاه پهلوی  را برای تصرف آن سه جزایر به تمسخر و استهزاء گرفتید و آن را عملی پیش پا افتاده وکاری تبلیغاتی به حساب آوردید. آن جزایر را خشک و خالی ازسکنه و بلااستفاده معرفی کردید و بر گشت حاکمیت ملی ایران را بر قسمتی از خاک ایران که از زمان مظفر الدین شاه پدر واقعی محمد مصدق در اختیار انگلستان قرار گرفته بود را کاری بیهوده و بی اهمیت جلوه گر ساختید. اما امروز می بینیم همان جزایر نفت خیز را امارات متحد عربی در تلاش است توسط سازمان ملل متحد تصاحب کند و رژیم اشغالگر جمهوری اسلامیتان کوچکترین عکس العملی در مقابل خواسته امارات متحد عربی نشان نداده است و شما هم سکوت مطلق کرده اید. بدانید از هر دشمن بیگانه  برای ایران و ایرانی دشمن تر هستید. ملاحظه می کنید تفاوت محمد رضا شاه فرمانده کل قوا با محمد مصدق از کجا تا به کجا است. محمد رضا شاه  بعنوان فرمانده کل قوا از تجزیه آذر بایجان جلوگیری کرد و برای باز پس گیری جزایر سه گانه اقدام کرد. د ر مقابل تمام  دشمنی های شما خائن های پشت  بملت کرده  گذشت  زمان  همه  چیز  را  روشن  می  سازد. امروز  ملت ایران می فهمد محمد رضا شاه چه خدمتی به ایران کرد. گذشت زمان  نشان داد که بصیرت و کاردانی پادشاه ایران  چگونه  حقوق  ایران را  بر  جزایر سه گانه خلیج پارس و آذر بایجان تأمین کرد. گذشت زمان نشان داد ارتشی که دارای امیران کاردان و میهن پرست و سربازان دلاور و مجهز بود. مانند سیخ به چشم دشمنان ایران فرو می رفت.
گذشت زمان نشان داد که نام شاه. فرماندهی شاه، ارتش آبدیده و کاردان چه عظمت و قدرتی در حفظ وحدت و استقلال و رفاه ملت ایران و جهان داشت.
آری گذشت زمان همه چیز را به ملت ایران ثابت کرده و می کند: گذشت زمان این را بخوبی ثابت کرد. خدمت گزار و دلسوز ایران کی بود ؟ و خائن ها، چه افرادی بوده و هستند. متأسفانه این دانستن به قیمت جان جوانان و ایران دوستان، و نابودی هستی و همه چیز ملت ایران  تمام  شده است.
حاکمیت و هویت ملی بما تکلیف می کند که شما خائن های پشت به ملت کرده را به جامعه معرفی کرده و  به سزای اعمالتان برساند.
                                           به  امید  آن  روز

۱۳۹۰ آذر ۱۸, جمعه

بررسی  جدائی  بحرین  از  ایران

خیانت را قوانین مجازات عمومی تعریف نکرده، بلکه عمل منطبق باخیانت را بیان نموده  است. جرم خیانت درجاتی دارد،  مانند خیانت به روابط دوستی، خیانت در افشاء اسرار، خیانت در امانت داری و خیانت به میهن و منافع ملت. خیانت بوطن و ملت از آن جا که با سوء استفاده و اطمینانی که به خائن شده است همراه است، لذا زشت ترین و منفور ترین نوع جرائم است.
موضوعی که می خواهم حضورتان پیشکش کنم و متقابلاً، کمی توجه و عنایت شما را استدعا دارم، اثبات و شناخت خیانت و معرفی خائن در رابطه با بحرین است. برای اینکه در بحث مغلطه نکرده باشم، و بحث گویا تر باشد آن را به دو بخش حضورتان پیشکش می شود.
 بخش اول:
  در زمان سلسله قاجاریه مشیر الدله نخست وزیر است و محمد مصدق وزیر امور خارجه ایران می باشد.
در دو هفته آخر حکومت  مستوفی الممالک انگلیس ها برای آن که دولت ایران را تحت فشار قرار دهند در بحرین یعنی مروارید خلیج فارس که بار ها تعلق آن به ایران در مجامع بین المللی و چه در مکاتبات بین ایران و انگلیس ها، فرانسوی ها، آلمانی ها، روس ها و دیگران،  مورد تأئید قرار گرفته بود دست به اخلال و آشوب زدند.  ملک الشعرای بهار شرح این واقعه را چنین می نویسد.
روز 20 اردیبهشت 1302 خورشیدی در ساعت 9 صبح هنگام خرید و فروش یک  ساعت بغلی بین یک نفر عرب وهابی و یک ایرانی نزاعی رخ داد و منتهی به زد وخورد می شود. ایرانیان  به گمان این که قضیه ختم شده به دنبال زندگی خود میروند. ولی اعراب وهابی بنا به شرارت ذاتی با اشاره و تحریک انگلیس ها ، مسلح شده غفلتاً بر ایرانیان حمله می کنند. ایرانیان چون اسلحه نداشتند فقط با چوب به دفاع می پردازند. یک ساعت و نیم نزاع طول می کشد عده ای از ایرانیان در حدود سه نفر مقتول و 37  نفر مجروح و 5 نفر مفقود الاثر می شوند. و پس از آن به خانه های خود رفته پناهنده و مخفی شدند و قریب 25 روز تمام ایرانیان دکان ها و مغازه های خود را بسته و در خانه نشسته و دچار تهدید و خطر بودند. با سقوط کابینه مستوفی الممالک و روی کار آمدن مشیرالدوله که دیگر مانند مستوفی الممالک اتکائی به روس ها نداشت به نظر می رسید که فشار انگلیس ها به ایران خاتمه یافته است.
وقتی مشیرالدوله مشغول کار شد و محمد مصدق را هم به عنوان وزیر امور خارجه به مجلس معرفی کرد و سوسیالیست های طرفدار شوروی و رهبرشان سلیمان میرزا در مجلس در اقلیت قرار گرفتند. لذا  بایستی غائله  بحرین  را  تمام  شده  تلقی می کردند.   ولی انگلیس ها که اوضاع را بر وفق مرادشان می دیدند ( زیرا مشیرالدوله و محمد مصدق هر دو کار گزار سیاست انگلستان بودند ) برای اجرای طرحشان مجدداً به تحریک اعراب پرداختند. طرح انگلیس ها چه بوده است ؟ جدائی بحرین از ایران  لذا اعراب وهابی مجدداً به ایرانیان شیعه حمله برده 8 نفرمرد و 2 زن کشته و دو نفر زخمی می شوند. لذا دایه های مهربان تر از مادر  یعنی  انگلیس ها، ایرانیان را تشویق می کردند که به کنسولگریشان در منامه مراجعه کنند. مأموران کنسولگری در مقام خیر خواهی از طرف نمایندگان منتخب شیعیان بحرین به دولت ایران تلگراف می نمایند که اگر دولت علاج فوری ننمایند برای تمام ایرانیان در بحرین خطر جانی و مالی حتمی است.
ملک الشعرای بهار ماجرا را چنین ادامه می دهد. این جا است که تیر سیاست استعمار گرانه انگلستان به هدف می نشیند، وزیر خارجه ایران یعنی محمد مصدق به اشاره مشیرالدوله از دولت انگلستان تقاضای کمک و دخالت می نماید و این دقیقاً چیزی بود که انگلیس ها لازم داشتند تا بدون زحمت و بدون اعتراض دول عضو مجمع  ملل قسمتی از خاک ایران را تصرف کنند.
وزیر امور خارجه ایران یعنی محمد مصدق نامه ای به سفارت انگلیس نوشت و دخالت آن دولت را در حفظ جان و مال اهالی ایرانی در بحرین را خواستار شد. جبهه ضد ملی ها و مصدقی ها تعصب را کنار بگذارید آیا این عمل محمد مصدق  وزیر امور خارجه ایران درست بوده است ؟ وقتی به ایران خبر رسید که انگلیس ها بحرین را اشغال کرده اند مجلس به رسیدی علاقمند شد و جلسه سری در مجلس شورای ملی به خاطر واقعه بحرین تشکیل شد. اگر چه از جزئیات مذاکرات جلسه سری مجلس شورای ملی اطلاع دقیق در دست نیست و دقیقاً نمی توان گفت که در جلسه سری چه گفتند و چه شنیدند ولی یک امر مسلم است که رضا خان سردار سپه ( رضا شاه بعد ) از تصمیم نا بخردانه محمد مصدق سخت بر آشفت و حتی شایع است در آن جلسه از فرط عصبانیت و تأسف و تأثر گریسته است.
نقد و تجزیه و تحلیل اقدام   محمد مصد ق  در ماجرای   بحرین
1-     اولین سوالی که در ذهن ها ایجاد می شود این است که ملک الشعرای بهار گفته است زمانی که مشیر الدوله نخست وزیر است و محمد مصدق وزیر امور خارجه، انگلیس ها اوضاع را بر وفق مرادشان دیدند، چنین استنباط می شود در آن مقطع زمان ایادی  انگلستان  در  ایران  مصدر کار  بودند (   مشیر  الدوله  و      مصدق )  و  انگلستان نمی خواست این فرصت طلائی را در اشغال و تصرف بحرین آن هم بدون زحمت و بدون اعتراض کشور های استعمار گر قسمتی از خاک ایران را به تصرف خود در آورد. لذا بنا به گفته ملک الشعرای بهار محمد مصدق از ایادی و کار گزار سیاست انگلستان در ایران بوده است و به میهن پرستی رضا خان سردار سپه آگاهی یافتیم که برای بحرین گریسته است.
2-     دانستیم محمد مصدق کوچکترین  اقدامی در مقام  وزیر  امور خارجه  در  مورد  بر قراری امنیت در بحرین نکرده، بلکه دست کمک  به  سوی  دولت  انگلیس  دراز کرده  و  تقاضای  کمک  و دخالت می نماید. بیاد داریم هنگامی که نخست وزیر بود بعنوان اینکه امنیت جانی ندارد در یکی از اطاق های مجلس شورای ملی  ساکن شده و برای مدتی در آنجا زندگی کرد. خوانندگان گرامی این قبیل افراد خائن برای سرپوش گذاشتن روی خیانت هایشان  دست بکار های جلف و من در آوردی می  زنند، نمونه زنده اش احمدی نژاد رئیس جمهور رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی است که شاهد سخنان و حرکات جلف او در شورای امنیت سازمان ملل متحد  هستیم.
3-     محمد مصدق نه تنها کوچک ترین اقدامی در جهت اعتراض به عمل انگلستان در جهت  تحریک و تشویق رفتن ایرانیان به کنسولگری انگلستان نکرده است حتی ماجرای بحرین را به مجلس شورای ملی و سایر مقامات مملکت باز گو نکرده است.
4-     نامه ای که محمد مصدق سر خود از راه عوام فریبی در جهت حفظ جان و مال اهالی بحرین از انگلستان خواستار کمک شده بود را از مقامات مملکت و مجلس شورای ملی مخفی نگه داشته بود. باید بدانیم تمام اقدامات محمد مصدق قاجار تبار در بحرین سند اجازه  ورود  انگلستان به بحرین  و تصرف آن  بوده  است.  انگلیس  ها را خوب می شناسیم و می دانیم هر جا جل و پوستشان را پهن کنند بیرون کردنشان کار حضرت فیل است. و برای حفظ موقعیت شان دست به هر رذالت و پستی می زنند.
در اسناد آمده است انگلستان با اعزام یک کشتی که 40 سرباز هندی و دو عرراده توپ از آن پیاده کرد،  بحرین مروارید خلیج همیشه فارس را متصرف نمود و از آن به بعد طبیعی است،  نفوذ دولت ایران در آنجا از بین رفت و بحرین عملاً  زیر نفوذ دولت انگلیس قرار گرفت، بخصوص که اعراب     ساکن  بحرین در صد  زیادی  را تشکیل می داد.ند
در آن مقطع زمان نیروی دریائی ایران اگر چه نیروی قابل ملاحظه ای در خلیج فارس نبود ولی ایران دارای دو کشتی جنگی پرسپولیس و مظفری و تعدادی ناوچه های کوچک بود که حراست بنادر ایران را بر عهده داشتند،  و بخوبی قادر بودند که نه تنها دو عراده توپ و چهل سرباز در بحرین پیاده کنند بلکه امکان داشت که ده ها و حتی صد ها برابر این مقدار اسلحه و مهمات با افسران و سربازان جانباز را با همان لوازم موجود تحت رهبری رضا خان سردار سپه که وزارت جنگ را عهده  دار بود  برای بر قراری امنیت بحرین به آن منطقه اعزام می گردید. ولی محمد مصدق وجیهه المله عوام فریب به جای این که تلگرافی را که از  دولت انگلستان تقاضای کمک کرده بود را به مجلس شورای ملی اطلاع دهد و یا   از رضا خان   سردار سپه   وزیر جنگ راه حل بخواهد، خود سرانه به خاطر سوگندی که در هنگام عضویت در جامع آدمیت در حضور میرزا یعقوب ارمنی و پسر او میرزا ملکم خان که هردو از جاسوسان و نوکران انگلیس بوده اند   قسم یاد کرده بود در هر مقام مادام العمر در حفظ منافع دولت فخیمه انگلستان کوشا باشد. خیانت بزرگ را به ایران و ایرانی کرد و بحرین را با آن چاه های مالامال نفتش و آن موقعیت بی نظیر ژئوپلیتیکش که می توانست سیادت ایران را تا ابد در خلیج فارس و دریای عمان را  حفظ کند  را  دو  دستی تحویل  استعمارگران  انگلستان کرد. با کمال تعجب می بینیم نه جبهه ضد ملی ها و نه مصدقی ها که به سیاست علاقمند هستند در هیچ جا اشاره ای به موضوع بحرین و چگونگی از دست رفتن آن نکرده اند. اگر هم سخنی گفته اند تاریخ را تحریف کرده اند.  
ملک الشعرای بهار می نویسد  واقعه  بحرین  نقطه عطفی در زندگی سیاسی رضا خان سردار سپه به شمار می آید. او که برای پس گرفتن یک تکه زمین خشک و بی حاصل جان خود وسربازانش را به   خطر  انداخته  بود   و تا  دم مرگ  پیش  رفته بود چطور می توانست این فاجعه عظیم را تحمل کند. رضا خان سردار سپه  تنها راه چاره را لااقل برای جلوگیری از تکرار حوادث مشابه در آن دید، که خود زمام امور را به دست گیرد. درود به روان پاکش باد از زمانی که امور مملکت را در دستهای قدرتمندش گرفت شاهد سازندگی های او بودیم. روزی رضا خان سردار سپه  وزیر جنگ چیزی  را  بهانه کرده در هیئت دولت عصبانی می شود و  بالاخره به رئیس دولت ( مشیرالدوله ) پیغام می دهد که نباید در هیئت دولت ظاهر شود. مشیر الدوله هم با لطبع مستعفی می شود، این مطلبی که ملک الشعرای بهار سر بسته از آن یاد می کند همانا مسئله از دست رفتن بحرین توسط مصدق است. مسئله فقط آن نبود که سردار سپه بخواهد به فکر زمام داری باشد. ایرج میرزا شعری سروده است که چنین است.
تجارت نیست ،صنعت نیست، ره نیست     امیدی جز به سردار سپه نیست
بخش دوم:
بخش دوم را از آنجا شروع می کنیم که دولتمردان ایران از نفوذ انگلستان در بحرین نگران شده بودند،  برای اثبات مالکیت ایران، ، بحرین را استان چهاردهم نامیده شد و اردشیر زاهدی  وزیر امور خارجه، کتاب بحرین از دوران هخامنشیان تا حال را منتشر کرده بود. بدنبال موج استقلال طلبی که به تحریک انگلیس ها بحرین را فرا گرفته بود. کمیسیون محرمانه ای در وزارت امور خارجه با شرکت امیر عباس هویدا نخست وزیر و هیئتی از مقامات برای حل مسئله بحرین تشکیل گردید.
درست است که بر پایه تصویب نامه هیئت وزیران کلیه جزایر بحرین به عنوان استان چهاردهم شناخته شده بود. ولی دولت ایران از زمان قاجاریه  هیچگونه دخالتی در کنترول و امور بحرین نداشت،  براستی می توان گفت بحرین  اسماً استان چهاردهم ایران نامیده شده بود.
خوانندگان گرامی به جهان بینی محمد رضا شاه توجه فرمائید: یکی از فلاسفه گفته زیبائی دارد. می گوید رهبر آن نیست که احساسات مردم را بر انگیزد. رهبر آن است که عاقبت کار را بی اندیشد.  در نظر مجسم کنید محمد رضا شاه به پشتوانه ارتش و نیروی دریائی نیرومندی که بوجود آورده بود،  برای بیرون کردن انگلیس ها و حفظ بحرین به بحرین لشگر کشی میکرد.  چند لحظه در نظر  مجسم کنید چه پیش می آمد، درست مانند این بود که لشگر ایران وارد قتلگاه شده باشد. ابتدا در گیری با کشور نیرومند انگلستان بود که از نیروی دریائی بسیار نیرومندی بر خوردار بود. دیگر اینکه تمام کشور ها و شیخ نشین های خلیج فارس به حمایت بحرین وارد عمل می شدند، از همه مهمتر کشور عربستان بود که روابط تنگا تنگی با امیران بحرین داشت و مقدار زیادی از اهالی عربستان در پالایشگاههای نفت بحرین مشغول بوده و هنوز هم هستند. لذا این فرض وجود داشت تمامیت ارضی ایران ممکن بود به خطر بیفتد ؟
   محمد رضا شاه پهلوی در سفر هندوستان در روز چهاردهم دیماه 1347 برابر با 4 ژانویه 1969 میلادی، خبر نگاران در دهلی نو پایتخت هندوستان از پادشاه ایران در مورد  بحرین سوالاتی می نمایند. پاسخ  محمد رضا شاه چنین است. برای حفظ هر وجب از خاک خود منتهی تلاش را خواهیم کرد. در ضمن به سیاست خود دلبستگی داشته و هرگز برای بدست آوردن اراضی و امتیازات ارضی،  علیرغم تمایل آن مردم اقدامی نه خواهیم کرد. محمد رضا شاه می گوید اگر مردم بحرین مایل نباشند به کشور ما ملحق شوند، ما هرگز به زور متوسل نخواهیم شد. زیرا این خلاف اصول سیاست دولت ماست که برای گرفتن بحرین که از سالها پیش مقدمات نفوذ انگلستان را در آن فراهم کرده بودند به زور متوسل شویم. گرفتن و  حفظ  کردن سر زمینی که مردم آن با شما ضدیت داشته باشند چه فایده ای خواهد داشت. منظور محمد رضا شاه اقدامات محمد مصدق است.
محمد رضاشاه روز بیستم بهمن ماه 1348  به اسدالله علم وزیر دربار می گوید به نظر تو در ادامه بحران مسائل بحرین چه باید کرد ؟ این است امتیاز مثبت محمد رضا شاه: مشورت کردن با دیگران. اسد الله علم در پاسخ می گوید، این که بگوئیم بحرین بنا بر حقوق قانونی از آن ما است، ما را به جائی نمی رساند. اگر بحرین را با زور بگیریم همیشه باری بر دوش ما خواهد بود و موردی برای اختلاف دائمی با عرب ها می شود. از آن گذشته بسیار گران هم خواهد بود. ( به عبارت ساده  بخطر افتادن تمامیت ارضی ایران ) لذا در تاریخ نهم فروردین 1349 اردشیر زاهدی وزیر امور خارجه ایران، گزارش دولت را در باره جدائی بحرین از ایران را که بموجب آرای عمومی مردم بحرین زیر نظر نمایندگان سازمان ملل متحد انجام شده بود را در صحن مجلس خواند.
البته همان روز محسن پزشکپور لیدر فراکسیون پارلمانی حزب پان ایرانیست در مخالفت با جدائی بحرین و استیضاح دولت امیر عباس هویدا مطالبی را بیان کرد و بیشترین تکیه پزشکپور بر این بود، که نباید جدائی بحرین را به آرای عمومی مردم بحرین گذاشت و امیر عباس هویدا را  استیضاح کرد. در تاریخ  اول اردیبهشت 1349 امیر عباس هویدا به دفاع از خود در برابر استیضاح پرداخت و بعد از او چند نماینده دیگر دررابطه با جدائی بحرین بیاناتی بیان نمودند. در پایان جلسه 199 نفر به دولت راجع به سیاست  اتخاذی  درباره   بحرین رأی  اعتماد  داده  شد  و تنها 4 نفر      اعضای  حزب پان ایرانیست ، دکتر محمد رضا عاملی تهرانی- دکتر هوشنگ طالع- دکتر اسماعیل فریور و محسن پزشکپور به دولت رأی منفی دادند.   
نتیجه گیری:
موضوع جدائی بحرین تا امروز بین پان ایرانیست ها به عنوان یک آرمان ملی و میهنی ادامه دارد،  من  نویسنده این نوشتار به آن احترام می گذارم ولی مطالبی بسیار منطقی و اصولی در مورد جدائی بحرین وجود دارد که قابل حذف از حافظه تاریخی ملت ایران نمی تواند باشد و به آنها باید توجه داشت. مشکل در این است.
 وقتی کار های مهم و کلیدی مملکت در دست عوامل خارجی و افراد خائن مانند محمد مصدق باشد، در فرصت های مناسب چنین خیانت های بزرگی را به بار می آورند. قویاً معتقدم ثروت کشور ها،  منابع زیر زمینی مانند نفت و گاز و طلا و غیره نیست. ثروت کشور ها، داشتن ملتی آگاه و روشنفکران و دولتمردانی میهن پرست است. ملت ایران در ظرف 200 سال گذشته روی میلیارد ها دلار نفت و گاز و غیرو راه میروند،  چرا ملتی خوشبخت نبوده است ؟. دلیلش روشن است. نا آگاهی ملت، و معتقد به خرافات و واپسگرای 1400 ساله اسلام بودن، و دنباله رو بودن، دلیل  دیگر،،  وجود روشنفکران و دولتمردان خائن مانند مشیر الدوله ها، محمد مصدق، احمد متین دفتری، الهیار صالح، قوام السلطنه، مهدی بازرگان، کریم سنجابی، دکتر سید حسین نصر، شاپور بختیار، علیرضا نوری زاده، حسین فردوست هزار چهره عوام فریب، جعفر شریف امامی و خیلی های دیگر است.
 توجه شود: وقتی هم در مدت کوتاهی ( 57 سال ) دو پادشاه ایران ساز پهلوی. رضا شاه و محمد رضا شاه، زمام امور را در دست گرفتند، همه سازندگی، پیشرفت، احترام  جهانی که ما داشتیم توسط آن دو پادشاه انجام شده بود. که براستی می باید آن دوران را دوران ایران نوین نامید. ما نمی توانیم فراموش کنیم در طی 30 سال آخر پادشاهی محمد رضا شاه پهلوی در صلح و صفائی کامل زندگی کرده ایم و بهترین روابط را با همسایگان خود داشتیم. و هیچ کوششی برای شناخت آن به کار نبردیم تا بنگریم 30 سال صلح و آرامش در تاریخ ملت ایران یعنی چه، امروز به ایران و زندگی نکبت بار ملت ایران نگاه کنیم،  باید بگویم یاد آن روز های خوب دوران پادشاهان پهلوی بخیر:  یادمان نرود که با آن دو  پادشاه  ایران ساز چه کردیم، آنچه نمی باید کردیم. به پایان آمد این دفتر حکایت هم چنان باقی است
                                         به  امید  بیداری  و آگاهی  ملت  ایران

۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

                                    ماجرای  ترور یا  قتل شاپور  بختیار
                                   عکس مربوط به فریدون بویر احمدی است                                                           
ترور و یا قتل شاپور بختیار رویدادی  است در کنار  رویدادهای دیگر. لذا نمی تواند از دایره پژوهش سیاسی و یا قضائی دور ماند. در راستای پژوهش و تحقیق نسبت به هدف و انگیزه قتل شاپور بختیار داستان ها و مقالات زیادی گفته و یا نوشته شده است. لذا آنچه در مورد قتل شاپور بختیار  بیان می شود مجموعه مطالعه مقالات و تجزیه و تحلیل آنها  می باشد. زیرا وظیفه محقق و پژوهشگر بررسی دقیق حوادث و جستجوی علل آنها است و بقول  معروف  باید از امور جزئی راه  بسوی  امور کلی  بگشایم.  لذا  ملاحظه می شود قتل و یا ترور شاپور بختیار یک بحث منطقی و مستدل را در بر دارد. نکته ای که اشاره به آن لازم است اینستکه متأسفانه نمی توان بعلت زد و بند های سیاسی به گفته های مقامات قضائی  فرانسه تکیه کرد. برای اثبات گفته ام  به نمونه زیر توجه شود
شاپور بختیار  در سال 1358 خورشیدی که از ایران فرار کرد.  هدف ترور قرار گرفت. اوضاع و احوال آن ترور نشان می داد یک ترور سیاسی بوده است و شاپور بختیار در آن ترور جان سالم بدر برد. ضارب او بنام انیس نقاش تروریست لبنانی  دستگیر و به زندان افتاد. علیرغم حکم محکومیت به ازای یک معامله سیاسی بین دولت فرانسه و رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی آزاد گردید و به ایران رفت و باز پرس پرونده مزبور به مناسبت چنین اقدامی کثیف که در تاریخ قضائی فرانسه بی سابقه بود خود کشی نمود. ملاحظه می فرمائید نمی توان به  گفته های مقامات قضائی فرانسه  و رسانه های گروهی و اعلامیه های سازمان های جیره خوار سیاسی وابسطه به شاپور بختیار اعتماد کرد. ولی بار دیگر شاپور بختیار در اوایل شهریور سال 1370 یعنی حدود 13 سال بعد از ترور نافرجامش،، در خانه خود در پاریس بوسیله افرادی که هویت آنها بطور صحیح درآن روز ها معلوم نشد به قتل رسیدتوجه شود : شاپور بختیار چند سال قبل از کشته شدنش  هیچ  فعالیت  سیاسی نداشت  و  مرده سیاسی بوده  و به  نظر می رسد  مرده  سیاسی قابل ترور  نیست. ولی دلایلی نشان می دهد که مسایل مالی و انگیزه های دیگر سبب این قتل می تواند باشد. شناخت انگیزه و هدف از قتل و یا هر جنایتی اولین و مهمترین دانه های تحقیق وتجسس است که از مجرای آن می توان به قاتل و یا قاتلین دست یافت. بعد از انگیزه و هدف از قتل زمان وقوع جنایت عامل دیگری است که در عین اینکه به شناسائی و  هدف از قتل کمک می کند محدوده شناسائی قاتل یا قاتلین را در حد ممکن آسان تر می سازد. در قتل و یا       تروری که قاتل در حین عمل دستگیر نمی شود باید بررسی شود  چه کسانی از قتل سود می برند لذا  اتهام  محدود می شود و در نتیجه، تحقیق و تفحص کار خود را پیش می برد و انگشت اتهام را بسوی یک یا چند نفر  دراز می کند و ادعا نامه به نام آنها جوش می خورد و صادر می شود. بموجب اعلام خبر گزاری ها پس از 48 ساعت واقعه قتل شاپور بختیار کشف می گردد و کشف قضیه هم بدین طریق بوده که فرزند او که در مقام تماس با پدرش  بر می آید  با مراجعه  به منزل شاپور بختیار  قضیه  فاش می شود.اسناد منتشره از سوی جراید خارجی و ایرانی در رابطه با قتل شاپور بختیار نشان می دهد که فریدون بویر احمدی از سال ها پیش از قتل شاپور بختیار با او چنان سر و سری داشته که هرگاه مایل بود می توانست به خانه شاپور بختیار رفته و بختیار را ملاقات کند.به جرأت می توان گفت فریدون  بویر احمدی چنان موقعیتی داشته است که هر زمان می خواست می توانست به همان کیفیت که بختیار کشته شد بختیار را بکشند. در این جا سوالی وجود دارد. پس چرا سالها ترور بختیار به تعویق افتاد. این تعویق بخاطر تیز هوشی مأمورین و پلیس محافظ شاپور بختیار بوده است، و یا باید علت را در مسائل دیگری جستجو کرد که این مسائل فقط در حول و حوش انگیزه قتل شاپور بختیار شناسائی شده است. در باب انگیزه قتل شاپور بختیار سخن های چندانی به میان نیامده است. یکی از جراید وابسته به شاپور بختیار رژیم جمهوری اسلامی را از ائتلاف و همبستگی گروه های سیاسی خارج کشور را انگیزه ترور بختیار دانسته است. به نظر میرسد چنین برداشتی بکلی غلط است. اگر چنین برداشتی درست بود در همان تاریخی که بیانیه امینی و بختیار تحت عنوان آشتی ملی امضاء شد بختیار ترور می گردید. در طول 8 سال جنگ بین عراق و ایران بختیار در جوامع بین المللی تا آنجا که برایش مقدور بود به نفع عراق و به ضرر ایران فعالیت کرد و برای عراق استعداد نظامی فراهم کرد. از آنجا که با پادشاهان پهلوی ( رضا شاه و محمد رضا شاه ) دشمنی داشت از پول هائی که از عراق می گرفت مقداری از آن ها را صرف مبارزه با همبستگی و فعالیت سلطنت طلبان می کرد که همه آنها به نفع رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی بود. در زمانی که شاپور بختیار ترور شد حدود 80 سال داشت و هیچ فعالیت سیاسی نداشت که قابل ترور باشد.  براستی شاپور بختیار در زمان قتلش به مانند یک مرده سیاسی بود. ترور او چه به درد رژیم جمهوری اسلامی می خورد
فریدون بویر احمدی کیست ؟ او را بیشتر بشناسیم.
فریدون بویر احمدی جوان کم سن و سالی بود که در دستگاه شاپور بختیار یک فرد شناخته شده بود که 8 9 سال قبل از قتل شاپور بختیار به توصیه عبدالرحمن برومند  به جمع شاپور بختیار پیوسته بود. او برادر زاده جمشید بویر احمدی یکی از خان های آشنای شاپور بختیار بود و پسرعمو و شوهر خواهر فریدون بویر احمدی، شهباز ضرغام  بودکه در نهضت مقاومت ملی بختیار کمیته عشایر را اداره می کرد و فریدون بویر احمدی طبعاً وارد همان کمیته شد و در شمار حقوق بگیران شاپور بختیار در آمد. آنچه مسلم است پس از قطع کمک های مالی صدام حسین بخاطر پایان جنگ عراق و ایران و بعلت تقلیل اعتباراتی که سالها در اختیار شاپور بختیار بود ناچار شد تشکیلات خود را جمع و جور کند و در این جمع و جور کردن ها کمیته ایلات را هم بهم زد و با این کار سر و صدای عده ای از کسانی را که در این کمیته بودند را بلند کرد. از آنجا که فریدون بویر احمدی مورد علاقه و توجه شخص شاپور بختیار قرار گرفته بود او را به عضویت شورای سیاسی نهضت مقاومت ملی در آورد که  تعدادشان  روی  هم  با  فریدون  بویر احمدی 10 نفر شد. مأخذ  (روزنامه روزگار نو داد نامه 56 )
فریدون بویر احمدی و جنایت:
 پلیس فرانسه در تحقیقات خود به این نتیجه رسیده بود که فریدون بویاحمدی در قتل عبدالرحمن برومند دست داشته و تحت تعقیب بوده است. ولی شاپور بختیار با اعمال نفوذ مانع انجام  وظیفه پلیس فرانسه در تعقیب قاتل عبدالرحمن برومند شد. اگر این دخالت بی جای شاپور بختیار و این حمایت روشن از فریدون بویر احمدی نمی شد هم قاتل عبدالرحمن برومند، یعنی فریدون بویراحمدی دستگیر می شد و هم قتل شاپور بختیار روی نمی داد. این جانب داری و حمایت از فریدون بویر احمدی را چه نام می توان گذارد  رأفت و مهربانی- حسن نیت- سادگی و حماقت و یا اینکه شاپور بختیار در قتل دوست قدیمش عبدالرحمن برومند دخالت داشته است، که مانع تحقیقات پلیس شده است. من بر این باورم شاپور بختیار مسئول قتل خود و مسئول فرار قاتل عبدالرحمن برومند از مجازات شده است.                                                                                 
شهادت  گیو
گیو پسر شاپور بختیار که ( آژان فرانسوی یعنی پلیس فرانسوی ) است. در مصاحبه با  مجله پاری ماچ   مورخ  25 آگوست 1991  در باره  فریدون  بویر احمدی  می گوید، بویر احمدی چیزی بنام مغز نداشت و آلت بی اراده ای بوده در دست افراد و. قضاوت بفرمائید دستگاه نهضت مقاومت شاپور بختیار چقدر باید در هم و بی نظم و رهبرش احمق و نادان باشد که یک جوان کم سن و سال که بنا به قضاوت گیو فرزند بختیار چیزی بنام مغز نداشت را شاپور بختیار او را عضو شورای سیاسی نهضت مقاومت کند. شورای سیاسی نهضت مقاومت چه از نظر ماهیت و چه از نظرشخصیت فردی چه ارزشی داشته که در مقابل چنین فردی ناجور بی مغز، سایر اعضاء شورای سیاسی نهضت مقاومت  حاضر بودند در کنار چنین جرثومه رذالت  و پستی بنشینند. فریدون بویر احمدی جوانی رذل و پست و بی شخصیتی بود که در ایران زن و بچه داشت و هم در پاریس رفیقه و توله غیر شرعی داشت و از شاپور بختیار عامل و کارگزار عراق  باج  و هزینه  زندگی  و دستمزد می گرفت
خوانندگان گرامی و ارجمند قضاوت بفرمائید، افراد چنین شورائی که مانند میرفندرسکی- رستم امیر بختیاری- مهرداد خوانساری- منوچهر رزم آرا برادر سرلشگر حاجعلی رزم آرا و غیرو تشکیل می شد چقدر باید بی شخصیت باشند که علاوه بر قبول چنین فردی در شورای سیاسی نهضت مقاومت، در کنار فریدون بویراحمدی بیسواد و با آن سوابق کثیف بنشینند و به اصطلاح فعالیت سیاسی کنند و لب به اعتراض هم نگشایند ! !
در این معادله یا باید گفت فریدون بویراحمدی آدمی با شخصیت و دموکرات با مغز و شعور وتربیت شده بوده است ( که چنین نیست ) و یا آن افراد شورای مقاومت چیزی شبیه فریدون بویر احمدی بوده اند. چرا که به قول معروف کبوتر با کبوتر باز با باز کند هم جنس با هم جنس پرواز
دلیلی  عینی  و  قاطع:
در جهت هیچ و پوچ بودن نهضت مقاومت و یا بطور کلی تشکیلات شاپور بختیار و یا اینکه گفته شد شاپور بختیار مرده سیاسی  بوده  است، هیچ دلیلی قوی تر از همین  واقعه  قتل شاپور  بختیار  نیست. به گوشه ائی از آن در رابطه با موضوع توجه بفرمائید. گفتگو را دنبال می کنیم، زیرا بقول معروف  حرف حرف می آورد، امید است طولانی شدن مطلب خستگی نیاورد.
طبق اعلام خبرگزاری ها پس از 48 ساعت واقعه قتل شاپور بختیار و دستیارش بنام سروش کتیبه کشف گردید. یعنی روز سه شنبه بین ساعت 4 تا 5 بعد از ظهر شاپور بختیار و دستیارش به قتل رسیده بودند، ولی تا صبح روز پنجشنبه قتل شاپور بختیار  و دستیارش کشف نشده بود. کشف قضیه هم بدین طریق بوده است. گیو فرزند بختیار در مقام تماس با پدرش بر می آید با مراجعه به منزل پدرش قضیه کشف می گردد. ا ین فرض وجود دارد اگر فرزند او بجای 48 ساعت، بعد از چند روز دیگر مراجعه می کرد قضیه تا مراجعه فرزندش هم چنان مستور می ماند و کسی هم از آنچه در داخل منزل اتفاق افتاده بود خبر نداشت.
نکته قابل توجه در این ماجرا این است که مراجعه کننده ای که سبب کشف جنایت می گردد فرزند بختیار بوده است نه یکی از افراد نهضت مقاومت و یا بقول خودشان اعضای شورا و غیرو و یا افرادی که قبلاً برای ملاقات با بختیار وقت ملاقات گرفته باشند و روز و ساعت ملاقات آنها مصادف شود با همین 48 ساعتی که سر رهبر خود را بریده بودند. این واقعه رسا گر چیست؟ چه  چیزی را ثابت می کند ؟ جز اینکه این رهبر حد اقل در مدت 48 ساعت ( و یا ظرف دو روز از سه شنبه تا پنج شنبه ) که روز های فعال میان هفته است هیچ قرار ملاقات و کار سیاسی نداشته است. لذا شاپور بختیار را به این د لیل مرده سیاسی نامیده می شود تا جیره خواران و مزدوران او نتوانند از او  جانباز میهن بسازند برای عوامفریبی بیشتر.
جیره خواران و مزدوران شاپور بختیار برای تبرئه رهبر خود که ظرف دو روز ملاقات کننده نداشته است شایعه کرده بودند که تلفن دفتر بختیار به حالت قطع بوده است.
این گفته را می پذیریم. اما قرار های ملاقات قبلی که ملاقات کننده حتماً داشته و سر ساعت می  باید به  محل ملاقات  یعنی دفتر و  یا خانه  بختیار می باید  می آمدند چه می گویند؟ آیا قاتل یا قاتلین وقت ملاقات ها را هم قطع کرده بودند؟ خوب  این چه رهبر و نهضت مقاومتی است که ظرف 48 ساعت هیچ کار سیاسی لازمی نداشته که ملاقات و یا تماس های اشخاص را با شاپور بختیار ضروری سازد تا همین ملاقات ها و کار های سیاسی سبب کشف واقعه بشود؟
این واقعیت قویاً گویای آن است که چیزی در بساط نهضت مقاومت ملی و تشکیلات شاپور بختیار نبوده است و هر چه گفته می شد لاف و دروغ بوده است.
شاپور بختیار که خود را رهبر مبارزه در خارج از کشور می دانست اگر تشکیلات و فعالیتی داشت نمی توانست از تماس هائی که لازمه فعالیت های سیاسی و اجتماعی او است لحظه ای بدور بماند. در تمام ساعات و حتی دقائق اوقات شاپور بختیار اشخاص به ملاقات او برای مسائل سیاسی و یا شخصی خودشان مراجعه می کردند. تنها آدم های  باز  نشسته و بی  مصرف اند که قرار ملاقات  و  برنامه ای ندارند و اگر هم در خانه شان به مرگ طبیعی  بمیرند و یا کشته  شوند  همسایگان از  بوی لاشه  آنان متوجه ماجرا می شوند. بختیار هم اگر فرزندش به سراغش نمی رفت احتمالاً به همان سرنوشت مرگ آدم های بی مصرف را پیدا می کرد.
قاطعانه می توان گفت که اگر در دو سال قبل که پرداخت های مستمری عراق به بختیار ادامه داشت این واقعه روی می داد بلافاصله قضیه کشف می گردید چرا که مراجعات به بختیار سبب کشف قضیه می گردید. ولی پس از شکست عراق در کویت و قطع مستمری وطن فروشی شاپور بختیار دیگر کسی به سراغ بختیار نمی رفت. خود بختیار هم به این مسئله در مصاحبه با راه آزادی اشاره ای کرده است.
نکته ای که به آن باید توجه داشت اینستکه فساد اخلاقی شاپور بختیار هم باید در حدی بوده باشد که غیبت او برای همسرش مسئله ای غیر عادی نبوده است والا چطور ممکن است همسر مردی که می داند شوهرش در فعالیت های سیاسی است و احتمال خطر برایش وجود دارد راضی باشد دو روز از وضع شوهرش بی اطلاع بماند.
انگیزه  قتل  شاپور  بختیار :
اگر بدانیم انگیزه قتل شاپور بختیار چه بوده است. معمای قتل حل خواهد شد و شناخت قاتل و یا قاتلین آسان خواهد بود..
نمی توان گفت که انگیزه قاتل و یا قاتلین اعتقادات مذهبی بوده باشد. زیرا وضع زندگی یکی از قاتلین شاپور بختیار بنام فریدون بویراحمدی طوری بوده است که نشانی از تعصبات مذهبی در آن نیست.
مسائل سیاسی هم نمی تواند انگیزه قاتل یا قاتلین باشد زیرا گفته شد بختیار فعالیت سیاسی نداشته است و بقول معروف باز نشسته و یا مرده سیاسی بوده است زیرا ظرف 48 ساعت کسی را با او و او را با کسی کاری نبوده است. به غیر از اعتقادات مذهبی و سیاسی می ماند مسائل ناموسی که گاه انگیزه قتل می شود این مسئله هم در مورد قتل شاپور بختیار  80  ساله  مصداق ندارد. علاوه بر این طبق گفته پلیس فرانسه قاتلین سه نفر بوده اند و فرض اشتراک ناموسی بین آنها منتفی است.  این پرسش پیش می آید که آیا انگیزه قتل شاپور بختیار با انگیزه قاتلین یکی بوده است. این پاسخ وقتی مثبت است که قتل بختیار یک قتل عادی  شناخته شود. یعنی قاتلین به اعتبار مسائلی که با بختیار داشته اند چه اخلاقی و یا مالی شخصاً در مقام انتقام جوئی بر آمده و بختیار را کشته باشند
پس می توان به این  نتیجه  رسید که   انگیزه  قاتلین  شاپور بختیار  چیزی جز پول نمی تواند باشد که این انگیزه عمومی است و اشتراک آن بین چند نفر و حتی گروهی هم امری ممکن است. البته نا گفته نگذاریم که شرط تأثیر پول بعنوان انگیزه جنایت، پستی و رذالت اخلاقی است والا اگر رذالت نباشد نیاز های مالی و تنگدستی هر چه عمیق باشد نمی تواند انگیزه قتل را شکل اجرائی بدهد. فریدون بویراحمدی واجد هر دو شرط لازم برای ارتکاب جنایت بود یعنی هم نیاز های مالی او بواسطه قطع در آمد وطن فروشی بختیار تأمین نمی شد و هم از نظر اخلاقی و تربیت خانوادگی و روحی در وضعی قرار داشت که می توانست به راه قتل و جنایت و کار های خلاف قانون کشیده شود.
توجه خوانندگان محترم  را به  اظهارات  شهادت گونه یکی از اهالی بویراحمدی جلب می نمایم که نکته ها دارد.
پدر فریدون بویراحمدی بوسیله برادرش ( یعنی عموی فریدون بویراحمدی ) به قتل می رسد و قاتل ( یعنی عموی فریدون بویراحمدی ) مادر فریدون یعنی زن برادر خود را که دل در گروی او داشته است را متصرف می گردد. فریدون بویراحمدی در سن  5  سالگی بی پدر می شود و اثر روانی اتفاقات در فریدون بویراحمدی سبب می شود که او فردی شرور و ماجرا جو بوده بخصوص همواره بفکر گرفتن انتقام قتل پدرش بوده است.
در باب تأمین نیاز های مالی فریدون بویراحمدی آقای ضرغام پور که فریدون بویراحمدی را منسوب خود دانسته است و با بختیار و نهضت پوشالی او همکاری داشته است، در شهادتی از رادیو 24 ساعته در لوس آنجلس می گوید، ناظر بوده است که فریدون بویراحمدی چندین بار جلوی آنها به بختیار گفته بود آقا (منظور بختیار است ) اجازه دهید که پول صورتحساب های مرا آقای ذوالنور بدهد. (ذوالنور کسی بوده که پرداخت های شاپور بختیار بوسیله او صورت می گرفته است ). آقای ضرغام پور ادامه می دهد، شاپور بختیار در غیاب فریدون بویراحمدی گفت، این فریدون تصور می کند من روی گنج قارون نشسته ام و  صندوقدار نهضت مقاومت هستم. دائم به من مراجعه می کند و تقاضای پول دارد، و حال آنکه ذوالنور اجاره خانه- برق و سایر امورش را می دهد و حالا صورت حساب تلفن های سنگین قیمت را از من ( بختیار ) می خواهد. لذا تا وقتی که بختیار از دلار های دریافتی از صدام حسین صورت حسابهای فریدون بویراحمدی و امثال او را می پرداخت مشکل و مسئله ای نبود.  ولی وقتی این پرداخت ها به مناسبت وضع عراق قطع شد آنوقت چه می شود ؟  کسی مانند فریدون بویراحمدی که حداقل 10 سال در پاریس ولخرجی و مفت خوری و عیاشی کرده و اتومبیل B . M . W( ب .ام . و ) سوار شده آیا حاضر است فعلگی کند و یا تن بهر کار شرافتمندانه بدهد ؟ خیر. از نظر روانی چنین شخصی چشم براه و منتظر راهی است که بدون کار و فعالیت صورتحساب ها و مخارج ولگردی وعیاشی اش پرداخت شود. زمینه های موجود و نبودن برنامه و مدیریت در نهضت مقاومت ملی هم از عواملی بود که فریدون بویراحمدی را در ارتکاب جنایت تشویق می کرد و آن زمینه ها چنین بود که فریدون بویراحمدی بخوبی می دانست شاپور  بختیار که از پرداخت صورتحساب ها و مخارج او خودداری می کند. ولی خودش با پولهای صدام حسین ویلا برای خود و فرزندانش خریده است. شنیده بود و یا می دانست عبدالرحمن برومند 7 میلیون دلار از پولهای دریافتی شاپور بختیار از صدام حسین را سؤ استفاده کرده است و همین امر باعث قتل عبدالرحمن برومند شد. فریدون بویراحمدی می دانست شاپور بختیار مبلغ 60 میلیون دلار در بخش های اقتصادی کشور های ترکیه و گابن سرمایه گذاری کرده و یک کارخانه الماس تراشی در ترکیه ایجاد کرده است. مأخذ: روزنامه رستاخیز گیلان بهمن 1369 خورشیدی.
شاپور بختیار در مصاحبه با صدای امریکا ( V  O  A  ) گفت روزی که از ایران خارج شدم 1500 دلار داشتم که تمام مایملک من بود. سوال در این است پولهای خرید ویلا برای خودش و فرزندانش و سرمایه گذاری در ترکیه و گابن و پرداخت های هنگفت به چند روزنامه و رادیو تلویزیون و استخدام نویسندگان بیوطن تو خالی ولی پر مدعا و پرداخت صورتحساب های فریدون بویراحمدی، هم چنین چرب کردن سیبل اطرافیانش و از همه مهمتر هزینه  مشروب و تریاک و  وسایل   دود و دم  و منقل و  وافور  از کجا  تأمین می گردید ؟
بحث را ادامه می دهیم زیرا گفتنی های زیادی وجود دارد.
ارائه  سندی  برای  اثبات  بیشتر :
خانه مسکونی شاپور بختیار از طرف پلیس فرانسه محافظت می شد. مأموریت آنها فقط مربوط به خارج منزل و کنترول رفت و آمد افراد بداخل منزل بود. نه آنچه در داخل منزل اتفاق می افتاد. بعلت رفت و آمد مکرر قاتلین به خانه بختیار آنها افراد مشکوکی برای پلیس محافظ خانه نبودند و پلیس حتی آنها را از یاران و افراد بسیار نزدیک شاپور بختیار می دانستند که روز جنایت اجازه ورود به داخل منزل را طبق معمول به آنها داده بودند.
گیو پسر شاپور بختیار در مصاحبه با پاری ماج می گوید من اگر حضور داشتم وضع به این صورت در نمی آمد و آنها نمی توانستند قدم به آشپرخانه بگذارند. با اقرارگیو متوجه می شویم قاتلین از مقابل چشمان پلیس فرانسوی محافظ منزل شاپور بختیار وارد منزل شده و در داخل منزل هم آزادی عمل داشته اند. با سوابقی که از فریدون بویراحمدی و نیاز شدید  او را  به  پول  می دانیم،  انگشت  اتهام  بسوی  او دراز می شود.
در گزارش پلیس آمده است قاتلین سه نفر بودند، ولی رسانه های گروهی سعی کرده اند علی وکیلی راد را بعنوان قاتل به جامعه معرفی کنند. در صورتی که عامل اصلی قتل فریدون بویر احمدی بوده و دو نفر دیگر شریک جرم. به هر حال فریدون بویر احمدی و یکی از شریک جرم ها به ایران فرار میکنند و علی وکیلی راد پس از قتل به ژنو رفته ولی پس از مدتی در ژنو دستگیر و به پاریس می آورند و مدت 18 سال در زندان بود پس از آزادی به ایران رفت. آنها  که می خواهند قتل شاپور بختیار را یک قتل سیاسی بسازند و با این بهانه برای منافع شخصی خود دکانی باز کنند، باید بدانند دکانشان که کالایش عوامفریبی و منافع شخصی و خیانت است خریداری ندارد. نباید واقعیت ها را فدای افراد و دوستی ها کرد و تا چه زمانی می توانند واقعیت ها را پنهان کرد ؟
          با توجه به فعالیت های اجتماعی و سیاسی بخصوص اسناد سفارت امریکا و گفته  های ضد  و  نقیض شاپور بختیار، می توان گفت شاپور بختیار، آدم کذاب، خائن، پشت بملت کرده و دشمن رضا شاه و محمد رضا شاه بوده است.
لذا ای مجیزگویان و  چاپلوسان از چنین آدم  رذل  و  پست  و خائن بت  نسازید